<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251</id><updated>2011-11-24T03:37:38.411+03:30</updated><title type='text'>DOKHTAR-BASS</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>56</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-112945906025594620</id><published>2005-10-16T14:01:00.000+03:30</published><updated>2005-10-16T14:07:40.263+03:30</updated><title type='text'>آخرین پست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نُه سال عشق اش را ریخته بودند دور.&lt;br /&gt;حالا هم که حسین با آن زنِ هاف هافوی بی لیاقت اش و سه تا بچه قد و نیم قد، شده بود آیینه دقِ صبح و شام اش.&lt;br /&gt;صادق را از کف خیابان جمع کرده بودند و آورده بودند درِ خانه، حبیب تمام ارثیه پدری را بالا کشیده بود،مصطفی هم درگیر نامزد بازی های خودش بود و صحرای بدبخت مانده بود و به اندازه خاکِ گور مادرو پدر و همه آمرزیده ها نیامرزیده هایش، بدهکاری.&lt;br /&gt;قاب عکس یادگاری را از روی دیوار کند و پرت کرد توی آیینه و هر چه لاله و شمعدانی و چیزهای دیگر دمِ دست اش بود، کوبید به در و دیوار.&lt;br /&gt;_"لعنتی ها. مُردید و همه توله هاتان را گذاشتید برای منِ بد بخت. "&lt;br /&gt;پرت می کرد، فحش می داد و به سر و صورتِ خود اش می کوبید.&lt;br /&gt;انگار موهاش بیشتر از همیشه سفید بود. فشار عصبی به حد جنون رسیده بود و نقش زمین شد.&lt;br /&gt;وقتی روی تخت دراز کشیده بود صورتش در معصومانه ترین حالتِ ممکن اش بود.&lt;br /&gt;از بیمارستان که آمدم بیرون، با خودم گفتم: خدایا، من از تنهایی این جور نشوم!&lt;br /&gt;باید بروم دنبالِ زندگی خودم. همان زندگی که توی رویاهام همیشه بهش فکر می کردم.&lt;br /&gt;باید پیداش کنم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;این خانه هم دیگر نا امن شده است. از اینجا می روم.&lt;br /&gt;می روم دنبال زندگی ام.&lt;br /&gt;یک زندگی بدون نوشته&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از همه دوستان خوبی که در این مجموعه با من بودند سپاسگذارم و به خدا می سپارمتان.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با احترام و مهر فراوان &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دختر بس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-112945906025594620?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/112945906025594620/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=112945906025594620' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112945906025594620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112945906025594620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/10/blog-post_16.html' title='آخرین پست'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-112889434086652205</id><published>2005-10-10T01:11:00.000+03:30</published><updated>2005-10-11T01:21:47.810+03:30</updated><title type='text'>برای گُلِ سینه ام</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;گُل ریشه دارد، آن را در گلدان می کارند.&lt;br /&gt;گل سینه هم سوزن دارد، آن را روی سینه سنجاق می کنند.&lt;br /&gt;گل سینه من طلای ناب است. پُر است از نگین های گران بها. از آن هایی که من نه دیده ام و نه می فهمم. آن را در یک لفافه خوش آب و رنگ به من هدیه دادند و پایه های خنجر وارش را در قلبم برای تا اَبَد فرو کردند و از آن روز به بعد به هر جا که می روم آن را با خودم همراه می کنم.&lt;br /&gt;عاشق شدم. عاشق مردی که ثروت اش در اندیشه اش بود، در زبان اش بود، در کلام اش بود، در صدای اش بود و در تصویر اش.&lt;br /&gt;آه... از این جذابیتِ مکتوب که گول اش را خوردم.&lt;br /&gt;و سهم من از جبروتِ نهفته در چشمان اش، از حرمتِ نهفته در صدای اش، از صداقتِ نهفته در گفتار اش و از قداستِ نهفته در افکار اش، پرداختِ شش ماه از حقوقم، یک سال بیکاری ام، دو سال درماندگی میانِ تنهایی و دادگاه و یک سال و نیم افسردگی و غم بود. سهمِ من یک سبد پُر از حتاکی و تهمت و سیاست و حسادت بود. سهم من بیشتر از این ها بود.&lt;br /&gt;آه... این جواهر دارد روی قلبم سنگینی می کند. پایه هایش سینه ام را آزرده است. درد دارد. درد دارد. می فهمید؟!&lt;br /&gt;یک نفر بیاید از روی قلبم بازَش کند.&lt;br /&gt;من از گلِ سینه ام بیزارم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;هفدهم پاییز 1384&lt;br /&gt;دختر بس&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-112889434086652205?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/112889434086652205/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=112889434086652205' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112889434086652205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112889434086652205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title='برای گُلِ سینه ام'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-112638136373277916</id><published>2005-09-11T00:11:00.000+04:30</published><updated>2005-09-11T00:12:43.736+04:30</updated><title type='text'>همینجوری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;کیف بزرگ و سنگینش، بی رمق از روی شانه اش سُر خورد کفِ زمین.&lt;br /&gt;خانه بوی نا می داد، شاید هم او اینجوری حس می کرد. پنجره را باز کرد و در تاریک روشنای مهتابی نشست.&lt;br /&gt;اینهمه هی کار و کار و کار و آخرش که چه؟ همینجوری بود که قاسم عاشقش شده بود و گمان می کرد یک دختر سر به راه و سر به کار پیدا کرده. دستش را که می گرفت انگار اَزش کم می شد. انگار ناپاک می شد. دلش می خواست خودش را در آبِ کُر غسل بدهد. زور که نبود!&lt;br /&gt;نمی فهمید چرا قاسم اینهمه در عاشق بودن اصرار می کند؟! کاش می شد دستش را روی دنده ماشین میخ کنند که هی پس نکشد و هی نگاههای سنگینِ قاسم بختک نیندازد روی صورتش.&lt;br /&gt;اصلا این آدم با او جور در نمی آمد. وصله بود. وصله ناجور. از آن وصله هایی که دلش می خواست بِکَنَد و پرتش کند دور، ولی چسب داشت لعنتی. ول کن نبود که نبود.&lt;br /&gt;هی بهانه می تراشید برای دیدن اش. یک بار می گفت:" کارهای خیاط خانه خانم زرافشان را برات جور کرده ام، باید ببینمت". یکبار می گفت:" دیدم تنهایی، آمده ام ببرمت هواخوری". یکبار می گفت:"از آقای سُلوکی شنیده ام اضافه کاری مانده ای، گفتم خوبیت ندارد یک خانمِ جوان این ساعت شب تنها توی خیابان باشد". یکبار گریه می کرد و دلش را به رحم می آورد. یک بار پیله می کرد و آنقدر پاپی اش می شد که بی طاقت اش می کرد. همینجوری بود که هی مجبور شده بود ببیندش و حالا یکی دو ماهی از اولین دیدارشان گذشته بود.&lt;br /&gt;آه... خسته ترش می کرد، کلافه تر، بلا تکلیف تر، درمانده تر.&lt;br /&gt;نمی خواست اش، زوری که نبود!&lt;br /&gt;درینگ، درینگ، زنگ تلفن به صدا درآمد. دستش را روی دیوار سُر داد و دو شاخه سیم تلفن را از جا کشید. روپوشش را به گیره آویخت. گیره موهاش را باز کرد. بادِ خنکی پرده را موج داده بود و هوا پاک شده بود.&lt;br /&gt;گردنبندش را دور انگشت سبابه اش می تاباند، خیالش راحت بود و فقط داشت به پشه هایی فکر می کرد که به توریِ پنجره اتاقش چسبیده بودند. فقط به همین. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-112638136373277916?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/112638136373277916/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=112638136373277916' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112638136373277916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112638136373277916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/09/blog-post.html' title='همینجوری'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-112344124572582211</id><published>2005-08-07T23:29:00.000+04:30</published><updated>2005-08-27T01:48:01.896+04:30</updated><title type='text'>بانو جون</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#660000;"&gt;به زحمت دستگیره زهوار دررفته را چرخاند و تا آنجایی که می شد شیشه را پایین کشید. یک ساکِ بزرگ گذاشته بود روی پاهای خسته اش، داشت دیر می شد.&lt;br /&gt;همیشه در یک ساعتی از شب انگار داشت دیر می شد. باد تندی به صورت اش می پاشید. یاد کودکی هایش می افتاد که هر وقت سوار ماشین پدر می شدند برای کنارِ پنجره نشستن جنگ به پا می شد. آن روزها پدر یک کادیلاک دو درب طلایی رنگ داشت. او همیشه کنار پنجره سمت مادر می نشست و لیلا کنار پنجره سمت پدر. و البته کنار پدر نشستن همیشه یک مزه دیگری می داد.&lt;br /&gt;همینکه شیشه را پایین می کشید و باد هو می کشید توی صورت اش و موهایش را شانه می زد به عقب، از یادش می رفت که دل اش می خواسته جایش را عوض کند. و زمان های طولانی همانطوووور باد از نگاه نیمه بسته اش عبور می کرد و می رفت به جاهایی که معلوم نبود کجاست!&lt;br /&gt;پدر جوان بود و مادر خیلی جوان تر و این سال ها انگار دو برابر گرد پیری را به صورتشان پاشیده بود. رادیوی بیگانه داشت می خواند:" بانو جون... بانو جون... دورت بگردم..."&lt;br /&gt;باد هو می کشید، از کنار روسری اش به زیر گوش هایش و دور گردن اش، و همین طور خودش را می چرخاند میان کوچه پس کوچه های روسری گُل گُلیِ قرمزِ پُر از رمز و رازش.&lt;br /&gt;ماشین زیادی تکان تکان می خورد. چند تا مرد داشتند خیلی جدی از انتخابات حرف می زدند.&lt;br /&gt;ماشین روبرو نورش را تیز کرد توی صورت اش و صدای بوق ممتدی توی گوش هایش کش آمد و دور شد.&lt;br /&gt;توی تاکسی نشسته بود و به روزی فکر می کرد که فرزندی که از او زاده خواهد شد به تنهایی نسل امروز گرفتار نباشد.&lt;br /&gt;هوا خنک شده بود و بانو جون داشت به خانه می رفت که از هوش برود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-112344124572582211?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/112344124572582211/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=112344124572582211' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112344124572582211'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112344124572582211'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/08/blog-post.html' title='بانو جون'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-112215523432216687</id><published>2005-07-24T02:11:00.000+04:30</published><updated>2005-07-27T01:43:43.686+04:30</updated><title type='text'>قصه یک ساعت</title><content type='html'>به خواهش یک دوست گرامی این مطلب رو فعلا حذف می کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-112215523432216687?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/112215523432216687/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=112215523432216687' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112215523432216687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112215523432216687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/07/blog-post_24.html' title='قصه یک ساعت'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-112179678818251974</id><published>2005-07-19T22:27:00.000+04:30</published><updated>2005-07-19T22:49:10.283+04:30</updated><title type='text'>من و آقای فیل</title><content type='html'>&lt;img height="300" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/Image%2802%29.jpg?uniq=-m3hqf9" width="400" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#cc0000;"&gt;این هم یه عکس بیات از من و آفای فیل توی نمایشگاه چاپ و تبلیغات که به دلیل عدم امکانات از بهمن ماه تا امروز توی گوشی موبایل یکی از دوستام حبس شده بود. اینقدر این آقا فیله با نمکه که دلم نیومد شما نبینید&lt;/span&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-112179678818251974?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/112179678818251974/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=112179678818251974' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112179678818251974'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112179678818251974'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/07/blog-post_19.html' title='من و آقای فیل'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-112111210736631264</id><published>2005-07-12T00:08:00.000+04:30</published><updated>2005-07-12T00:33:53.070+04:30</updated><title type='text'>رادیوهای ما</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:85%;color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#660000;"&gt;نمی دانم چرا همه چیز غمگنانه به نظر می رسد! مثلا گل فروشِ سر چهار راه جهان کودک، یا عابرانی که خیلی عادی از خیابان عبور می کنند، ماشین هایی که بدنه هاشان مثل دلفین های خیس برقِ آفتاب گرفته است، آفتابی که توی شیشه عینکم انعکاسِ رنگ نارنجی دارد و من دارم توی آیینه بغل تاکسی آن را می بینم، موتور سواری که کلاه ایمنی اش را سر همسرش گذارده است، پدری که دارد با بچه هایش عرض خیابان را طی می کند، پیرمردی که می رود، آن دخترِ روپوش سفید که دارد می آید، ...، همه همه این چیز های خیلی معمولی غمگنانه به نظر می رسد.&lt;br /&gt;به گمانم موزیکی که دارد از پخش می شود زیادی نوستالوژیک است.آه از این همه مراسم سوگواری بی دلیل خسته شدیم.&lt;br /&gt;آقای راننده لطفا رادیو را خاموش کنید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#660000;"&gt;شنبه 18 تیر 84&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-112111210736631264?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/112111210736631264/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=112111210736631264' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112111210736631264'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112111210736631264'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/07/blog-post_12.html' title='رادیوهای ما'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-112024801169287828</id><published>2005-07-01T23:56:00.000+04:30</published><updated>2005-07-02T00:30:11.736+04:30</updated><title type='text'>ویزیتوری بهتر از َرمالی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;پرسید:"&lt;/strong&gt; اسمت چیه"؟ &lt;strong&gt;ویه چیزایی روی کاغذ نوشت&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;چند سالته؟ اسم مادرت؟ اسم پدرت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و باز هم نوشت و یه علامت هایی گذاشت روی کاغذ دم دستش و بعضی هاش رو خط زد و یه سری عدد رو با هم جمع کرد و ضربکرد و تقسیم کرد و یه سری ورق رو وِل کرد روی میز...  بعد یه جورایی که من و بترسونه زُل زد توی چشمامو پر&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;سید:"&lt;/strong&gt; چند ساله که هی داری بد میاری و صِدات در نمیاد؟ چرا این همه انرژی منفی رو از خودت دور نمی کنی؟ اون کیه توی فامیلتون که یه کمی چاقه و قد و هیکل میانه داره و چشم نداره ببینه که تو ازش خوشگل تری؟ چرا این همه حسود داری"؟&lt;br /&gt;می دونستی که خونه ات روح داره؟ می دونستی اونا تو رو تسخیر خودشون کردن؟ می دونستی ارواح شبها نمی ذارن یه خواب راحت داشته باشی؟ تا حالا گودی زیر چشمات برات سوال نشده؟ کِِرم دور چشم فایده نداره. این با این حرفا درمون نمی شه. پولاتو دور نریز. درمون دردِ تو فقط پیشِ منه.&lt;br /&gt;توی باغچه خونتون شصت و هشت متر زیر زمین جن وپری برات طلسم چال کردن. مُوَکِل بگیر بِرِه درش بیاره.&lt;br /&gt;یه تکون تکونی به خودش داد و گفت: آخ آخ... زیر این تختت هم که پُره.همین جووووووووور دارن به من لگد می زنن. خوب؛ چون نمی خوان که من نظر کرده شون رو از دستشون بکشم بیرون.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ورق هارو توی دشتش چرخوند و دوباره ولو کرد روی میز&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;نامزدیت به خاطر حسادتِ دو تا زن به هم خورد. زن ها چشم ندارن تو رو ببینن که ازشون سَر باشی. هیچ مردی تو رو نمی بینه. چون یه زن صورتت رو ماسک چهل ساله زده که به چشم نیایی. توی خیابون که راه میری انگار کسی تو رو نمی بینه. دو سه تا مرد تو رو خیلی دوست دارن ولی جلو نمیان. این به خاطر همون طلسمه. واااااااااااااای.دختر با این تیپ و قیافه، هیچکی؟! الآن باید یه عالم خاطرخواه داشته باشی...! فقط دو سه تا؟! اونم از دور...!!!!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سرش رو تکون تکون داد و گفت:"&lt;/strong&gt;تو حالا حالاها دلت با کسی جفت نمیشه. چون مامور گذاشتن واسه دلت. دختر بختت رو بستن بد جووووووووووور" ، &lt;strong&gt;و یک دستی از روی ترحم کشید روی سر من.&lt;/strong&gt;!!!!&lt;br /&gt;یکی از دخترای فامیلتون براش عروسی افتاده.&lt;br /&gt;با خودت میگی دختره زشته شوهر کرد! بد ترکیبه شوهر کرد! بی سواده شوهر کرد! دست و پا چلفتیه شوهر کرد! ولی تو موندی؟!&lt;br /&gt;دختر جان به اندازه یه قابلمه برات طلسم کاشتن اینور و اون ور.&lt;br /&gt;واسه مادرت یه دعا کردن که غروب به غروب میذارن رو آتیش و مادرت رو توی تب می سوزونن. یه دعا نوشتن روی روده یک حیوون و گره گره کردن و انداختن توی کار پدرت. پوستت چرا خارش داره؟! نمی دونی؟! مال همین اجنبی هاست که توی خونه ات اند. روح و اجنه!!! خودت نمی بینی ولی من می بینم. پوستت بهشون حساسیت داره.&lt;br /&gt;برو هفت تا دختر مشکل دار بیار من گره از کارشون باز کنم . نفری یه پولی بگیریم ازشون و به نیتت و خمس و زکات بدم و برَم قم طلسمات و بیارم همین جا توی کاسه آب. بدم یه بچه نابالغ بشاشه بهش و آتیش بزنم و نابودش کنم و بری دنبال بخت و اقبالت. اون وقت ببینی که زندگی چه طوری به روت لبخند میزنه.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;_ حالا من هفت تا (دختر؟) از کجا گیر بیارم؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;زن هم میشه. گره از کار مسلمون خدا باز می کنیم. زن و دختر نداره! هم ثواب می کنیم. هم نفری بیست سی تومن می گیریم ازشون می زنیم به زخم تو.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;_ حالا از کجا بدونم مشگل داره؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ای خواهر... این دوره زمونه تو این مملکت همه مشکل دارن. کافیه اشاره کنی. سفره دلشون رو باز می کنن برات، چه دردایی! رنگ و وارنگ! فقط زود بجنب چون من وقت ندارم هااااا. دارم میرم انگلیس. گفته باشماااااااا. این هم به خاطر تو، چون خیلی خانومی دارم این کارو می کنم. وگرنه این دوره زمونه کسی به فکر کسی نیست.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;_حالا نمی شه مجانی یه کاریش بکنین؟&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;نه دختر جان خمس و زکاتت رو نَدی مُوَکِلاشون میان سراغمون و آزارمون میدن ، استخون درد می گیریم. باید این پولو زکات بدی و چون می دونم نداری این راه رو جلو پات گذاشتم که پولت جور بشه. تازه بعدش هم باید تا چهل روز، روزی دو رکعت نماز به نیت دفع شر از من، برای من بخونی وگرنه به همین مکه ای رفتم حلالِت نمی کنم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;_آخه من آدم ندارم!؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ای بابا... تو چه طوری تو این اجتماع درس خوندی و کار می کنی که چهارتا آدم نداری؟&lt;br /&gt;ببین از هندوستان قراره برام چهار جفت مهره مار بیارن. بالای یک میلیون قیمت داره. زنده. نفس می کشه. توی سینی راه می ره برات. آدم بیشر آوردی، یکیشو قسطی می دم مال تو باشه. چون دلت پاکه. ازت خوشم اومده. یکیشو همراهت کن ببین چه جوری مردا موس موستو میکنن؟! اگه تا دو ماهِ دیگه یه شوهر خوب پیدا نکردی!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;_حالا من اصلا نمی خوام شوهر کنم چی؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ای وااااااااااای! این هم مال همون طلسمه. مگه میشه دختر جوون شوهر نخواد؟! چه حرفا؟!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;_ خودت چرا شوهر نمی کنی؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;به من نگاه نکن، من دلایل خاصی دارم که شوهر نمی کنم. ولی تو باید سر خونه و زندگیت باشی.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;_حالا یه خاستگار خوب داشته باشم برات چی؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من پزشکی خوندم. نگاه نکن که این حرفارو میگم. بهم الهام می شه. از ماورائ الطبیعه از من می خوان که بیام بگم. اگه شوهری چیزی هم باشه باید مثل یه معجزه منو تسخیر کنه.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;_ ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;_...&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;با خودم فکر می کردم که با یک قابلمه طلسم چطوره که تا حالا زنده ام؟! الآن سه ساله توی این خونه ام وتا حالا جنی ندیدم. خاطر خواه&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;هم زیاد دارم که؟! خودم نمی خوام (یه ابرو بالا). آدمی زاد هم که تا بوده یه روز خوشحاله، یه روز غمگین. یه روز سالمه، یه روز مریض. یه روز کاراش رو قلتک هست، یه روز هم نیست... اصلا مزه اش به همینه.&lt;br /&gt;حالا هم یکی دو هفته است که این خانوم جَوون هر روز به بنده زنگ می زنه و راه و چاه ارائه می ده برای پیدا کردن هفت تا دختر مشکل دار. و از قرار ویزای رفتنش به انگلیس هم، اوکی نمی شه!!!&lt;br /&gt;آخه یکی بیاد به این بگه من مُهره مار نمی خواااااااااااااااااااااام. من شوهر نمی خواااااااااااااااااااااااام. جن و پری های توی خونم رو هم خیلی دوست دارم. نمی خوام از اینجا برن.&lt;br /&gt;می خوام بهش بگم استخاره کردم بد اومده. شاید خدا پیغمبری، دست از سرم برداره.&lt;br /&gt;شاید هم معرفی اش کنم به شرکت یکی از دوستان واسه بازاریابی تبلیغاتی. آخه آدم پیگیر و سر و زبون دار و معتمد به نفسیه. یه بار هم دیدی این وسط مسط ها معجزه خودش رو پیدا کرد و رفت.&lt;br /&gt;بالاخره هر چی باشه، ویزیتوری بهتر از رمّالیه. پفففف&lt;/strong&gt;... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-112024801169287828?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/112024801169287828/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=112024801169287828' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112024801169287828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/112024801169287828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/07/blog-post.html' title='ویزیتوری بهتر از َرمالی'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-111912521511226019</id><published>2005-06-19T00:29:00.000+04:30</published><updated>2005-06-19T00:52:01.556+04:30</updated><title type='text'>دل قوی دار</title><content type='html'>&lt;span style="color:#663366;"&gt;شگفت انگیزی زندگی&lt;br /&gt;در عین درک نا پایداریش&lt;br /&gt;در قدرت تو شدن&lt;br /&gt;در قدرت من شدن&lt;br /&gt;و در ناپایداری درد نهفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#330033;"&gt;شنبه 28/3/84&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-111912521511226019?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/111912521511226019/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=111912521511226019' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111912521511226019'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111912521511226019'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/06/blog-post_19.html' title='دل قوی دار'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-111895419282359652</id><published>2005-06-17T00:50:00.000+04:30</published><updated>2005-06-17T01:24:57.743+04:30</updated><title type='text'>ان شاالله درست میشه</title><content type='html'>&lt;img height="300" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/133989_orig.jpg?uniq=hjumb5" width="200" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="300" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/133988_orig.jpg?uniq=hjumaz" width="200" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="200" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/133978_orig.jpg?uniq=hjumat" width="300" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آقای مدیر تولید شما رای میدین؟&lt;br /&gt;_ اگه تا اون روز به سن قانونی برسم بهش فکر می کنم.&lt;br /&gt;آقای حسابدار شما چی؟&lt;br /&gt;_ والا من توی همون هواپیمایی بودم که این هشت تا کاندید باهاش اومدن، خودم هم تازه رسیدم.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;خانوم بازاریاب همینجور نشسته بود و ور ور ور واسه اقای مدیر تولید حرف می زد.&lt;br /&gt;_ می دونید من به کی رای می دم؟! به آقای... ( تُن صداش اونقدر رفت پایین که نفهمیدم چی گفت)&lt;br /&gt;_ می دونید واسه چی؟! واسه اینکه... (دوباره یواش گفت و باز نشنیدم) یک ساعت بعد که داشتم باهاش حرف میزدم حاجی از کنارمون رد شد و بی مقدمه پرید وسط و من و نشون داد و بهش گفت:" حق با ایشونه، ایشون درست می فرمایند، به احمدی&lt;br /&gt;نژاد رای بدین".&lt;br /&gt;خانوم بازاریاب با لبخند همیشگی گفت:" حتما حاج آقا، کی بهتر از ایشون" و سرش رو که به طرف من چرخوند لب و لوچه اش رو کج کرد و گفت:"مرتیکه".&lt;br /&gt;شرکتِ ما ستاد انتخابات شده بود. آن هم برای چه تحفه نطنزی! شهردار محترم شهر که توی خانه اش هم سونا و از این قرطی بازی ها نداره. با این همه بمب گذاری و برنامه های عجیب و غریب، رفتنمان با خودمان و برگشتنمان با خدا شده است. خلاصه اگر دیدید که گوشه این وبلاگ رو روبان سیاه بستند و دختر بس به شهادت رسیده بدونید چرا؟!&lt;br /&gt;هر روز یکی دو ساعت این آقای حاجی این گوشه و اون گوشه گیرمان می اندازند و از حسناتِ این آقا و اون یکی آقا میگن.&lt;br /&gt;یکی از کارفرماها که دیروز آمده بود گفت: "حالا چرا برای کسی که معلوم است رای نمی آورد ستاد شده اید؟ فردا و پس فردا توی کوچه و محل مسخره مردم می شوید ها...&lt;br /&gt;آقای رئیس فرمودند:" اِن شاالله که رای می آورد". که آقای کارفرما طنز بامزه ای تعریف کرد مبنی بر اینکه:&lt;br /&gt;آمریکایی ها و ژاپنی ها و ایرانی ها قرار شد تونلی بسازند که از زیر دریا رد بشود. تصمیم گرفتند هر سر تونل را از یک طرف دریا شروع کنند به ساختن و این دو، در وسط دریا در یک جایی به یکدیگر متصل بشوند. محاسباتشان نشان می داد که این دو تونل با اختلاف هفتاد سانت به هم می رسند.&lt;br /&gt;امریکایی ها کلی محاسبه کردند و اختلاف را رساندند به پنجاه سانت.&lt;br /&gt;ژاپنی ها بیشتر سعی کردند و اختلاف را رساندند به سی سانت.&lt;br /&gt;نوبت ایرانی ها شد، یکی آمد گفت:" سخت نگیرید بابا، توکل کنید به خدا، بسازید اِن شاالله به هم میرسند".&lt;br /&gt;امریکایی ها و ژاپنی ها گفتند:" اگر نرسید چی؟"&lt;br /&gt;ایرانی گفت:"هیچی... آنوقت دو تا تونل خواهیم داشت".&lt;br /&gt;این طنز آقای کارفرما به ناراحتی حاجی و مجادله طرفین کشیده شدو خلاصه...&lt;br /&gt;دیشب میدان ونک تا نیمه های شب، بزن و بکوب و رقص و تبلیغ آقای هاشمی و معین. و امشب، جنگ و دعوا و فحش و بزن بزن و نیروی انتظامی و یگان ویژه و مامور و گارد.&lt;br /&gt;چند دستگی عجیبی حکم فرما شده. حتی توی شرکت کوچیک ما دو نفر با هم هم عقیده نیستند. و کسی هم حقیقت را نمی گوید. مردم اینجا از سایه خودشان هم می ترسند. به قول &lt;a href="http://www.nooshaafarin.persianblog.com/#3612165"&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;&lt;em&gt;نوشا&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; این خاک عاقبت به خیر نخواهد شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-111895419282359652?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/111895419282359652/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=111895419282359652' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111895419282359652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111895419282359652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/06/blog-post_17.html' title='ان شاالله درست میشه'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-111877810171564754</id><published>2005-06-14T23:47:00.000+04:30</published><updated>2005-06-15T00:11:41.723+04:30</updated><title type='text'>رویای کوچک و آبی</title><content type='html'>&lt;span style="color:#663366;"&gt;دو شبه که دارم خوابهای عجیب و غریبی می بینم که شدیدا تحت تاثیر قرارم میده. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;مثلا همین پریشب خواب می دیدم که روز قیامت شده. دورو برم پر از آدم بود و دنیا واسه مردم کوچیک شده بود. اصلا ترسناک نبود، نزدیک های سپیده دم بود آبی رنگ لاجوردی آسمان روی جنگل ها و کوهها سایه انداخته بود. خیلی زیبا بود و من می تونستم افکار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;آدمها رو بخونم و یا وقتی به کسی فکر می کنم بدونم که کجاست و داره چیکار می کنه. هیچ مرزی وجود نداشت و برای سفر کردن فقط کافی بود اراده کنی. و مردم اونقدر به آرامش رسیده بودن که دور از ذهن آدمه و من توی اون وانفسا داشتم دنبال کسی می گشتم. خواب دیشبم هم که باعث شده  از صبح تا حالا تمرکز درست و حسابی نداشته باشم. و همه اش افکاری توی ذهنمه که نمی دونم باید چیکارش کنم. و یک حس عجیب به من میگه که اتفاقی قراره بیفته که نمی دونم چی هست و کی هست و کجاست. فقط همین می دونم که هست. و هر چی هست  دلم خیلی گرفته براش. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;از صبح هم این شعر همه اش توی ذهنم چرخ می زنه، می نویسمش اینجا که دست از سرم برداره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;کسی چه می داند؟!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;کاش می شد بیشتر زنده گانی در خواب بگذره رویای آبی قشنگی داره. ولی حیف...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-111877810171564754?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/111877810171564754/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=111877810171564754' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111877810171564754'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111877810171564754'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/06/blog-post_14.html' title='رویای کوچک و آبی'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-111826529750278120</id><published>2005-06-09T01:22:00.000+04:30</published><updated>2005-06-09T02:42:39.743+04:30</updated><title type='text'>جشن فوتبال</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#cc0000;"&gt;این مطلب رو که چه عرض کنم اصلا مطلبی در کار نیست، این تصاویر رو این بار منحصرا گذاشتم واسه اونهایی که از ایران دورهستن و خیلی خیلی دلشون می خواسته که امشب بودن و توی این شادی همگانی شرکت می کردن. چه قدر دعا دعا کردم که خط و خوط اینترنتی امشب بازی درنیاره و بتونم این کمترین کار رو انجام بدم. چون مزه اش به همین امشب دیدنشه...، مگه نه؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="300" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/football%201.jpg?uniq=c52t9r" width="200" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;این عکس از برج میلاده که مثل شاخ شمشاد قد کشیده توی آسمون و من بی صبرانه منتظرم کار ساختش تموم بشه و برم اون بالا یه کافیی، چیزی بخورم.&lt;br /&gt;الآن هم دور . برش حسابی آتش بازی راه انداختن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="300" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/football%202.jpg?uniq=c52ta3" width="200" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;این هم یه خانوم میانساله که بی توجه به سن و سالش کف می زد و قِر می داد و جوون تر ها رو تشویق به شادی می کرد. و یه جورایی از خوشحالی می خواست پرواز کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="300" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/football%203.jpg?uniq=c52ta9" width="200" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;این پسر بچه اونقدر قشنگ می رقصید که هر کی دوروبرش بود به ترتیب بغلش می کرد و ماچش می کرد و همینجوووووووووووور ابراز احساسات.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="300" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/football%204.jpg?uniq=c52taf" width="200" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;این خانومه خودش رو از چشم دوربین یه جورایی قایم کرد. اشکال نداره مثل خودم خود سانسوره. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="200" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/football%205.jpg?uniq=c52tap" width="300" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;و این یکی تا بخواهین اون بالا شلوغ کاری کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="200" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/football%206.jpg?uniq=c52tav" width="300" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;اینا خونوادگی پرچم شده بودند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="200" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/football%207.jpg?uniq=c52tb1" width="300" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;اینجا جمعیت طول خیابون رو میدویدند و کف می زدند و ایران ایران می کردند. یه جورایی موج جمعیت آدم رو تحت تاپیر خودش قرار می داد. یک میلیون نفر بودن ولی همش همینقدشون توی عکس افتاده. شاید چون دوربینم کوچیک بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="200" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/football%208.jpg?uniq=c52tbb" width="300" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چرا دوربین که می چرخه روی صورت آدمها یک هو فرمشون عوض می شه و مثل مجسمه خشک می شن جلوی آدم, به این خیال که بهتر بیفتن توی عکس. خلاصه چه قدر سعی کردم که صحنه ها رو شکار کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="200" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/football%209.jpg?uniq=c52tbh" width="300" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;و این یکی بدون شرح قِر تو کمری...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="200" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/football%2010.jpg?uniq=c52t9x" width="300" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دختر خانوم هم ایرانی نبود و مدام با لحجه با مزه اش داشت اظهار هیجان و خوشحالی می کرد. و بهش قول دادم که عکسش رو براش ای- میل کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اصلا فوتبالی نیستم ولی این خوشحالی ربطی به سلیقه نداره. امیدوارم تونسته باشم کمی از اون رو با شما قسمت کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;84/3/18 چهارشنبه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-111826529750278120?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/111826529750278120/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=111826529750278120' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111826529750278120'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111826529750278120'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/06/blog-post_09.html' title='جشن فوتبال'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-111766402664758159</id><published>2005-06-02T02:41:00.000+04:30</published><updated>2005-06-03T14:57:43.366+04:30</updated><title type='text'>روز دلگیر تولد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;روی چهارپایه نشسته بود و با دستهاش پنجه پاهاش را گرفته بود. روزی همه حسرت دستهای ظریف و زیبایش را می خوردند و حالا که چه؟!&lt;br /&gt;به سینه هایش نگاه می کرد که مثل دو تا بادکنک خالی شده روی بدنش پلاسیده و آویزان بودند، مثل کیسه ای که حجم زیادی بار از تویش خالی کرده باشند، کِش آمده، شُل و رها شده.&lt;br /&gt;یاد روزهایی می افتاد که یوسف را زاییده بود. می رفت می نشست لب مهتابی، سینه هایش را با دستهاش از دو طرف به هم فشار می داد و مثل باران از ناودان لب مهتابی شیر راه می افتاد. ناله می کرد، درد داشت، بی تابش می کرد، نمی دانست چه باید بکند و بی اختیار اشک میریخت.&lt;br /&gt;از لا علاجی نرگس دختر ربابه خانوم را هم شیر می داد بلکه سینه هایش خالی شود که نمی شد!&lt;br /&gt;چه قدر به یوسف گفته بودند که :"نرگس خواهر خوانده توست، شیر هم را خورده اید" که آخر سر هم بیست و دو سال بعد حرمت نگاه نداشتند و زدند زیر همه چیز و توی دالان مچشان را گرفتند و شدند رسوای کوچه و محله.و حالا که چه؟!&lt;br /&gt;بیست و هفت سال بعد از آن بیست و دو سال با سه تا بچه قد و نیم قد، زودتر از همه سرش را گذاشت زمین و رفت و همه آدم های کوچه را گذاشت تا بمانند و پیر شوند. مثل طوبی.&lt;br /&gt;آنقدر از آن سالها گذشته بود که خاک گور مادر و پدر و پسر و شوهر سرد شده باشد. داغ عزیزانی را به چشم دیده بود که مپُرس.&lt;br /&gt;شوهرش یک شب خوابید و فردایش فهمیدند که خواب مرگ بوده و معلوم هم نشد چرا؟ می گفتند:"مرگ با عزت"&lt;br /&gt;از فردای روز نبودنش اولین تار موی سفید افتاد توی موهای طوبی. رخت سفید پوشیده بود و می گفت:" قرار بوده یک روزی وقتی که بچه هایشان بزرگ شدند و رفتند پیِ زندگیشان، برای همیشه با هم بروند چین". حالا او را با این همه گرفتاری گذاشته و رفته بی آنکه به آرزوشان رسیده باشند.میگفت:" در چین برای عزا سفید می پوشند، دلیلش هم خیلی بهتر از سیاه پوشیدن است. که رحمان خودش همیشه اینرا می گفته"، و های های گریه می کرد. برای شوهرش، و برای آن یک تار موی سفید.&lt;br /&gt;خرمن خرمن مو را از دو طرف گردنش گیس می بافت و پرت می کرد پشت سرش.&lt;br /&gt;رحمان می پیچید دور مچ دستش و می گفت:"دمبِ اسب".&lt;br /&gt;آب از نوک موهای تُنُکِ به هم چسبیده اش می چکید. انگار که اشک...&lt;br /&gt;استخوان های ترقوه اش به طرز رقت انگیزی زده بود بیرون. باسنش روی چهارپایه وارفته بود. پاهای نحیف لاغرش با آن زانوهای استخوانی، انگار دو تا چوبِ خشک باشد که تکیه داده باشند به آدم. روزی که فرش ها را برده بود رودخانه شسته بود، آنقدر درد مثل مار پیچیده بود دور ساق پاهاش که اگر رحمان با یک پماد ویکس به دادش نمی رسید مُرده بود. می مالید و می گفت:"خارجیه! از بندر آوردند برای آقا ی کرامتی"، بعد لابلاش هم گفته بود:" من خالِ پشت پات رو تا حالا ندیده بودم"، دوباره با دقت دیده بود، بوسیده بود و گفته بود:"قشنگه"، و حالا که چه؟&lt;br /&gt;صورت رحمان همینطووووووووور جلوی چشمش تند تند قاب می شد و می رفت که بچسبد به یک جای از خاطره های دور.&lt;br /&gt;یادش به خیر آن شب که گل کرسی نشسته بودند و گردن بند دانه اناری را گذاشته بود توی پوست نارنگی و پرت کرده بود توی دامنش.با آن گونه های گل انداخته مثل ماه شده بود، بعدها خودش به طوبی گفته بود که خجالت هم می کشیده ولی خوب مرد بوده و باید یک کاریش می کرده خودش.&lt;br /&gt;گردن بند دانه اناری توی گردن طوبی چه نقشی می انداخت! مثل خون و برف!&lt;br /&gt;اصلا یادش نمی آمد که کجای آن روزگاران گم اش کرده بود. حیف...&lt;br /&gt;خیلی چیزهای دیگر هم بود که یادش نمی آمد اما این انگشتری نگین فیروزه ای خوب به خاطرش مانده بود.&lt;br /&gt;آن روزها مردها اصلا به این چیزها فکر نمی کردند، انگار کم می شد ازشان، تا بود زن ضعیفه بود و در خدمتِ خانه و زندگی مرد. اما مردِ طوبی یک جور دیگری بود، از این مرد ها که نبود، آقا بود...&lt;br /&gt;آن روز زود به خانه آمده بود. یک یاس امین الدوله آورده بود که بکارد توی باغچه خانه. همان خانه شان که توی محله چمن ورمزیار، پشت ساختمان های بانک رهنی، تهِ کوچه مروی بود.&lt;br /&gt;رو کرد به طوبی ،انگشتر فیروزه را بهش داد و گفت:" سی سال عمر گرفتی از خدا، مبارکت باشه، سی سال بعد که من مرده بودم ، این درخت را ببین و یاد من کن". و یک ماچ گنده چسبانده بود کوشه لبش. طوبی داغ شده بود و زیر لبش گفته بود:" استغفرالله" از ترس مردن سی سال بعدِ رحمان بیچاره، که به شش سال هم نکشید.&lt;br /&gt;آه اگر طوبی می دانست که عمر اینقدر کوتاه است و کفاف کامی به آدم نمی دهد، آن شب که پنبه سر گوش پاک کن مانده بود توی گوش مهدی و بچه تا صبحِ خدا عَر زده بود ، آنقدر به جان رحمان غُر نمی زد. یا خیلی وقت های دیگر که دعواشان می شد سر هیچ و پوچ. سرِ بچه، فک و فامیل، مال دنیا، چیزهای الکی پلکی... و حالا که چه؟!&lt;br /&gt;انگشتر فیروزه را توی انگشتش چرخاند.&lt;br /&gt;امروز روز تولدش بود و هیچکس این را نمی دانست.&lt;br /&gt;دیگر نه یاس امین الدوله ای ، نه دانه اناری، نه رحمانی.... مانده بود همین انگشتر فیروزه در دستان ناتوانش.&lt;br /&gt;از آن همه زیبایی و جوانی مانده بود آدم نحیف و وا رفته ای که برای قضای حاجت هم محتاج این و آن است.&lt;br /&gt;نشسته بود زیر دوش آب گرم که تن و بدنش حال بیاید.&lt;br /&gt;شر شر آب می ریخت روی سرِ طوبی و طرح جوانی اش میرفت که آبرنگ بشود. دستش را کشید روی سینه های چروکیده اش کشید، آه سردی از نهادش بر آمد و تنها گفت:"هییییییی".&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;84/3/11&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-111766402664758159?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/111766402664758159/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=111766402664758159' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111766402664758159'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111766402664758159'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/06/blog-post.html' title='روز دلگیر تولد'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-111688223978020817</id><published>2005-05-24T01:27:00.000+04:30</published><updated>2005-05-24T01:33:59.786+04:30</updated><title type='text'>و من دیگر فکر نمی کنم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;دیگر امروز نبود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;دیروز بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;همیشه دیروز بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;و حالا دیروز است&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;و من دیگر فکر نمی کنم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;من دیروز را می بینم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;من با او راه می روم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;با او ناهار می خورم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;و با او تنهای تنها می مانم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;او کم است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;او کم است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;او برای امروز من حسابی کم است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;؟؟؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;(سولماز دریانیان)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-111688223978020817?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/111688223978020817/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=111688223978020817' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111688223978020817'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111688223978020817'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/05/blog-post_24.html' title='و من دیگر فکر نمی کنم'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-111626352152188163</id><published>2005-05-16T21:39:00.000+04:30</published><updated>2005-05-17T21:59:47.210+04:30</updated><title type='text'>جمعه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;روز جمعه توی دانشگاهی که تدریس می کنم جلسه داشتیم. کلی خواهش کردم که من یکی نمیام, که بابا از همه هفته همین یه جمعه رو دارم تازه اون رو هم همش به نظافت هول هولکی خونه می گذره و بعد از ظهر هم که چند تا از بچه ها میان پیشم و تا شب طراحی می کنیم... اما آقای رئیس فرمودند که نمی شه, که قدم رنجه بفرمایید و منت بگذارید و تشریف بیاورید و خلاصه یه جوری که موندم توی رودرواسی و صبح زود بیدار شدم و یه کمی تیشان فیشان نامرعی کردم و رفتم. دانشکاه رو دوست دارم. تدریس تجربه خوبیه, فقط حیف که مجبورم مقنعه بذارم و یه جورایی که دلم نمی خواد لباس بپوشم. نه اینکه از حجاب بدم بیاد, نه, فقط این مدل تحمیلی اصلا آرتیستی نیست. من دلم می خواد لباس پوشیدنم مدل خودم باشه, اون جوری که دلم می خواد و اون جوری که خودم تشخیص میدم.&lt;br /&gt;خلاصه کفش و کلاه کردم و رفتم. سی چهل نفری می شدیم. نظر خواهی و پیشنهاد و انتقاد و یه سری توضیحات و آخر سر هم پذیرایی.&lt;br /&gt;خانم ها و آقایون دور یک میز بزرگ که بیشتر توی فیلم ها دیده بودم نشسته بودند. همه باید خودشون رو یکی یکی معرفی می کردند و رشته ای که تدریس می کنند و شغل اصلی و مدرک تحصیلی و ..., سه ساعتی جلسه طول کشید. پیشنهاد های خیلی خوبی داشتم که دلم می خواست مطرح کنم ولی یه جورایی خجالت می کشیدم, با خودم کلی کلنجار رفتم و بالاخره تصمیم گرفتم و دستم رو بردم بالا.&lt;br /&gt;واااااااااااااای, ضربان قلبم تند شده بود, دهانم خشک شده بود و چه حالی!!! هر چی آب توی لیوانم بود رو ریز ریز خوردم و گفتم.&lt;br /&gt;ژست بیست. قیافه آخر اعتماد به نفس. یه خودکار گرفته بودم لای انگشتام و یه کمی هم مثل آدم های خونسرد لم داده بودم روی صندلی. نفس کم آورده بودم و هی آب دهانم رو قورت می دادم و صدامم می لرزید و خلاصه مرده بودم, ولی گفتم و گفتم و گفتم و اونها هم گفتند و باز گفتم و اونها هم گفتند و ادامه دادیم و همه جمع با نظرات من موافقت کردند و قرار شد کارگاه های دانشگاه رو تغییرات اساسی بدیم.&lt;br /&gt;آخرش هم از دوستام شنیدم که خوب گفتم.(چشمک)&lt;br /&gt;باید کم کم یاد بگیرم که توی چهار تا آدم بزرگ چه طوری دست و پام و جمع کنم.&lt;br /&gt;چه خوب که رفتم. تجربه جالبی شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;br /&gt;84/2/23&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-111626352152188163?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/111626352152188163/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=111626352152188163' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111626352152188163'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111626352152188163'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/05/blog-post_16.html' title='جمعه'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-111523567164623161</id><published>2005-05-05T00:08:00.000+04:30</published><updated>2005-05-05T00:30:18.673+04:30</updated><title type='text'>به این شکل شروع شد</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;img height="200" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/geraphic.jpg?uniq=-cuepj4" width="300" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;به مناسبت بیست و هفتم آپریل, روز جهانی گرافیک, گرد همایی بزرگی در سالن اصلی فرهنگ سرای نیاوران برگزار شده بود. طبق معمول همیشه هیچ همپایی برای همراهی پیدا نکردم. یک ساعت آخر کارم را مرخصی گرفتم و خودم رو به مراسم رساندم.&lt;br /&gt;آدم های زیادی آمده بودند و بیشتر هم دو تا دو تا. خیلی از اساتید هم بودند. با سوال نگاهم می کردند که مرا یادشان می آمد و نمی آمد و می گذشتند. من داشتم یک گوشه از روی کتاب تصویر حفظ می کردم یا گاها سرم را بالا می آوردم و به فاصله یک هزارم ثانیه از صورت هایشان در ذهنم عکس برمی داشتم.&lt;br /&gt;آدم های غریبه هم زیاد بود . تک و توک هم بچه های هم دانشکده ای که چون هیچ وقت سلام و علیکی با آنها نداشتم همدیگر را می دیدیم و به روی خودمان نمی آوردیم که می شناسیم. پسری که زیر دستی مرا که توی کلاس جا مانده بود را برایم آورده بود و از سال اول تا حالا داغ یک سلام و علیک به دلش مانده بود. اول نفر کلاسمان که فوق لیسانس گرفته بود. آنهایی که مزدوج شده بودند. استاد هایی که عکسشان را توی کتاب ها دیده بودم و خیلی خیلی های دیگر.&lt;br /&gt;با خودم فکر می کردم که آنهایی که مرا امروز بعد از این همه وقت می بینند, حتما الآن با انگشت به بغل دستی شان نشان می دهند که هی! همان دختری که همیشه تنها بود...&lt;br /&gt;انگار که این در کنجی به تنهایی ایستادن, نیمی از وجود من شده باشد.&lt;br /&gt;می خواهم با این آدم ها آشنا بشوم. تصمیمم را گرفته ام. نفس عمیقی کشیدم و رفتم جلو.&lt;br /&gt;سلام.&lt;br /&gt;من دختر بس هستم. شما ورودی هفتاد و شش نبودید؟&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;و به این شکل شروع شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;1384/2/14&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-111523567164623161?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/111523567164623161/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=111523567164623161' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111523567164623161'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111523567164623161'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/05/blog-post.html' title='به این شکل شروع شد'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-111222178392023536</id><published>2005-03-31T02:51:00.000+04:30</published><updated>2005-04-02T01:40:35.556+04:30</updated><title type='text'>عطر و خاطره</title><content type='html'>&lt;img height="240" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/904120.jpg?uniq=-fogrx2" width="320" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;نمي دانم، يادم نيست.&lt;br /&gt;شايد پارسال اين موقع ها توي آسمان بودم و از پنجره هواپيما داشتم به چيزهايي كه مدام داشتند ريزتر و ريزتر و بي ارزش تر مي شدند نگاه مي كردم. يا شايد يك گوشه هفت سين نشسته بودم و به اولويت آرزوهايم فكر مي كردم. يا داشتم چليك چليك از لحظه هايم عكس بر مي داشتم.  شايدهم توي بازار داشتم  چرخ مي زدم و فكر مي كردم كه اين رنگ پارچه به صورت فلاني مي آيد و آن رنگ هم به صورت بهماني.&lt;br /&gt;نمي دانم، دقيق يادم نيست و حوصله هم ندارم دنبال تاريخ و ساعت و ياد داشت و اين چيز ها هم بگردم.شايد توي تهران بودم و با كلي شوق و ذوق همه سليقه ام را به اضافه نيم مي كردم تا خلعتي هايم را تزئين كنم و عجله مي كردم كه دير نشود كه آخرش هم شد.&lt;br /&gt;شايد هم در مشهد بودم و مشغول چُرت نيم روزي، دراز كشيده بودم توي تختش و همه قوه تخيلم را به كار گرفته بودم تا تصورش كنم كه مثلا اگر بود الآن كجاي خانه بود و يا داشت چه كار مي كرد؟ و بالش كودكي هايش را بغل كرده بودم و سعي مي كردم به ياد بياورم عطر و خاطره مردي را كه سالها پيش از اين خانه رفته بود.&lt;br /&gt;كسي مرا نمي ديد.برخاستم. به رسم پدرش، سرم را توي گنجه لباس هایش  بَردم. چشمانم را بستم و نفس كشيدم. عميق تر و باز هم عميق تر، ولي از حافظه ام كاري ساخته نبود كه نبود. به غير از چند دست لباس از مد افتاده كهنه و يك كمد چوبي قديمي كه بوي خاك گرفتگي مي داد و به هر جايش كه دست مي زدي جاي انگشتت روي آن مي ماند، چيز ديگري در كار نبود.حتی قوطی های خالیِ عطر و اسپری هم که از روزهای بودنش جا مانده بود هم همه بویشان پریده بود.  آنچه پدر را به گريه انداخته بود عطر روز های  دوري بود كه بر خاطرات بر جا مانده از پسر سیال بود. عطر فرزندي كه بارها و بارها در آغوشش كشيده بود و بزرگش كرده بود. فرزندي كه آنها را جا گذاشته بود و رفته بود به يك جاي خيلي دور, که من نمی دانستم چرا؟!.&lt;br /&gt;و من بدون عطر و خاطره اي از او خودم را به اين روياي مواجِ بي سبب آويخته بودم و هرچه به مغزم فشار مي آوردم چيزي به يادم نمي آمد كه نمي آمد و توي دلم مي گفتم كاش به جاي اين هديه هاي از بين رفتني يكي از پيراهن هايش را برايم فرستاده بود كه الآن تخيلاتِ درمانده ام را ياري می کرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt; ناگزير سرم را توي بالشش فرو بردم و حق حق گريستم.&lt;br /&gt;آن روزها مشهد خيلي سرد بود.آنقدر سرد كه لباس هاي بهاره اي كه با خودم برده بودم به كارم نمي آمد. سرماي زودرس تهران گولم زده بود و تا پايانِ تعطيلات خودم را بغل مي كردم و مي لرزيدم و احساس تنهايي مي كردم، اما باز دلم مي خواست كه آنجا بمانم و نمي دانم هم چرا؟!&lt;br /&gt;يادم مي آيد آن روزها بوي عطرِ ووِمن اسپرينگ مي دادم . همان عطري كه همانطور درسته نگهش داشته ام تا هر از چند گاهي نفسش بكشم و همه خاطرات آن روزها را برايم زنده كند. خاطراتي خوش و غم انگيز. همان هايي كه تا به خاطر مي آورم زودي مي روم يك گوشه اي يادداشت مي كنم كه از ذهنم نپرد.&lt;br /&gt;يادم مي آيد آن روز ها همه اش&lt;span style="color:#336666;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/Audio.wma?uniq=-fogrtv"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;اين آهنگ&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; &lt;/a&gt;رضا صادقي را هِي از اول و از اول گوش مي كرديم و باهاش احساسِ خويشاوندي عجيبي داشتيم. آهنگي كه تمِ غم انگيزي دارد و آن روزها اصلا حاليم نمي شد.&lt;br /&gt;انگار كه همين ديروز بود و انگار كه يك قرن از آندیروز گذشته است.&lt;br /&gt;قرن ديروزي كه با عطرش و آوازش و عكس هايش در نا كجايي توي ذهنم منجمد شده است و من با همه آدم هاي قصه ام به سالِ هشتاد و چهار هجرت كرده ايم.&lt;br /&gt;باز هم سرماي زود رس تهران گولم زده است و لباسِ گرم بر نداشته ام، خودم را بغل كرده ام و مي لرزم و احساس تنهايي مي كنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;بهار آمده است&lt;br /&gt;پيله ام را می شكافم&lt;br /&gt;تا با پرهای خيس&lt;br /&gt;دوباره عاشقت شوم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;نوروز 84&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-111222178392023536?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/111222178392023536/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=111222178392023536' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111222178392023536'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111222178392023536'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/03/blog-post_31.html' title='عطر و خاطره'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-111144497513728644</id><published>2005-03-22T03:06:00.000+04:30</published><updated>2005-03-22T03:24:52.316+04:30</updated><title type='text'>بهار مبارك</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#336666;"&gt;خانوما گريه كنن تا ماماناشون براشون تي شرت بخرن....، جنس هاي من حرف ندارههههههههه، فتيله داره نفت ندارهههههههه...،يه شب بپوش بنداز دوووووووور كه پولِ كارت تلفنتم نمي شه...، آتيش زدم به مالم،6 تا ببر 1000 تومن...&lt;br /&gt;آخ، آخ، آخ... هنوز ناخن شصت پام درد مي كنه از بس كه واسه خريدِ خرده سفارشهاي مامانم اينا، با اين كفش هاي پاشنه بلند از اين خيابون به اون خيابون رفتم. از كرايه تاكسي و وقت كشي و اين چيزاش هم كه اصلا نگو و نپرس. بازار، قيامتي بود كه نگو و نپرس. ديدن شور و شوق مردم و سرو صداي دست فروش ها و تبليغاي با مزه اي كه واسه جنساشون مي كردند خالي از لطف نبود. اصلا آدم يه جورايي فكر مي كرد كه همه مزه عيد به همين چند روز قبل از تحويل سال خلاصه مي شه. يه بسته ذرت خريدم و با بغل پر از خريد سلانه سلانه بين مردم راه افتادم. بعضي صحنه ها خنده دار بود. كلي چيز هاي بامزه شنيدم كه خيلي دلم مي خواست بنويسم اينجا، ولي همشون رو يادم رفت. يه مطلب خيلي لطيف هم واسه نوروز نوشته بودم كه متاسفانه تهران جا گذاشتم. واسه عيد ديدني كه رفته بودم خونه يكي از اقوام (كه البته ايشون شاعر تشريف دارند) و قبلا هم يكي از مثنوي هاي قشنگشون رو توي شبيخوني كه به مجلس بنده زده شده بود، خونده بودن، اين شعر زيبا روشنيدم كه به مناسبت سال نو سروده شده بود و ديدم خالي از لطف نيست كه بذارم اينجا تا شما هم بخونيد. اين سروده به صنعت موشح است. يعني كه اگه كلمه اولِ هر بيت رو بردارين به كلمه با جمله معني داري ميرسيد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;ب&lt;/span&gt; /باز از نو خلق مي گردد جهان گويا به عيد&lt;br /&gt;تا تمام خلق باشد واله و شيدا به عيد&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;ه&lt;/span&gt;/هر كه مستي كرد در ميخانه نوشيده ست مي&lt;br /&gt;باز هم پيمانه اي نوشد پر از صهبا به عيد&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;آ&lt;/span&gt; /از سر سرِ فرش زمرد چيده ام ياقوت را&lt;br /&gt;تا كه تقديمِ رخِ زيبا كنم، زيبا به عيد&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;ر&lt;/span&gt;/روزِ نوروز است گفتا جم هزاران سالِ پيش&lt;br /&gt;جان و دل را پاك كن از كينه بر جا به عيد&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;م &lt;/span&gt;/موسمِ گل ها مبارك باد بر بلبل كه او&lt;br /&gt;مي رسد بر گرميِ ديدار از سرما به عيد&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;ب &lt;/span&gt;/ بخت بيدار است آنان را كه در فصلِ كرم&lt;br /&gt;در نظر دارند اوضاعِ ضعيغان را به عيد&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;آ&lt;/span&gt; /او كه ما را جان عطا و عشق در رگها نهاد&lt;br /&gt;كاش نورِ معرفت عيدي كند بر ما به عيد&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;ر&lt;/span&gt;/رفته از سر هوش و از دل هاي مشتاقان قرار&lt;br /&gt;اي خوشا مستانه نوشيدن ميِ مينا به عيد&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;ك &lt;/span&gt;/كارِ نيكو نيست گفتار و سخنداني ولي&lt;br /&gt;مي دهد يك شاخه گل بر مردمِ دانا به عيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#336666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#336666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#336666;"&gt;تخلصِ ايشون "نيكو" هست و اين دو بيتي رو هم به من تقديم كردند:&lt;br /&gt;از قطره اي كز ابرِ تو بر خاك مي رسد&lt;br /&gt;گل در بساطِ سبزه طربناك مي رسد&lt;br /&gt;رندي كه نورِ روي تو بيند به چشمِ دل&lt;br /&gt;كِي بر دلش زِ ظلمتِ ره باك مي رسد؟&lt;br /&gt;و سالِ من رو مبارك كردند با اين شعرِ زيبا. من هم از اينجا به همه شما تازه شدن جهان رو تبريك مي گم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#336666;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#336666;"&gt;84/1/2&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#336666;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-111144497513728644?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/111144497513728644/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=111144497513728644' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111144497513728644'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111144497513728644'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/03/blog-post_22.html' title='بهار مبارك'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-111082950897590915</id><published>2005-03-14T23:00:00.000+03:30</published><updated>2005-03-14T23:30:33.870+03:30</updated><title type='text'>چهار شنبه سوری</title><content type='html'>&lt;img height="250" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/4%20souri%201.jpg?uniq=-3kqqtz" width="380" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="250" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/4%20souri%202.jpg?uniq=-3kqqrx" width="380" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این عکس ها مربوط میشه به بهترین چهارشنبه سوری که تا حالا داشتم. وقت ندارم چیز بنویسم. به زودی میام تا تعطیلات شروع بشه سرم خیلی شلوغه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-111082950897590915?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/111082950897590915/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=111082950897590915' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111082950897590915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/111082950897590915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/03/blog-post.html' title='چهار شنبه سوری'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110936206080967973</id><published>2005-02-25T23:32:00.000+03:30</published><updated>2005-02-25T23:40:16.966+03:30</updated><title type='text'>مرثیه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;به مناسبت عاشورای حسینی سه روز همه جا تعطیل بود. حوصله ام از توی خانه ماندن سر رفته بود. تلوزیون را روشن کردم که مردی داشت نوحه می خواند. این شعر بی قافیه را با صدای مثلا محزون هی کش می داد و ناله می کرد و می خواند. خودتان که به مدل مرثیه خانی واردید حتمن:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احسنت به این قامتِ والا که تو داریییییییی&lt;br /&gt;آه... علی اکبر...&lt;br /&gt;احسنت به این اخلاقی که خُلقن و خَلقن تو دارییییییی&lt;br /&gt;آه... علی اکبر...&lt;br /&gt;افسوس به این قووووووومِ جاااااااااااااهلِ ستمگر&lt;br /&gt;آه... علی اکبر...&lt;br /&gt;افسوس به این سر بریده بی تن&lt;br /&gt;آه... علی اکبر...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;و من اینگونه ادامه اش دادم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;افسوس که این مزرعه را آب گرفته&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; دهقانِ مصیبت زده را خواب گرفته&lt;br /&gt;خونِ دلِ ما رنگِ میِ ناب گرفته &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته&lt;br /&gt;رخسارِ هنر گونه مهتاب گرفته&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; چشمانِ خرد پرده زِ خوناب گرفته&lt;br /&gt;ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در چین و ختن ولوله از هیبتِ ما بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; در مصر و عدن غلغله از شوکتِ ما بود&lt;br /&gt;در اندلس و روم عیان قدرت ما بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; غرناته و اشبیلیه در طاعتِ ما بود&lt;br /&gt;صقلیه نهان در کنف رایتِ ما بود &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;فرمانِ همایونِ قضا آیتِ ما بود&lt;br /&gt;جاری به زمین و فلک و ثابت و سیار...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و تلوزیون را خاموش کردم و آهنگ دلخواهم را تا آخر خواندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1383/12/2&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110936206080967973?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110936206080967973/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110936206080967973' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110936206080967973'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110936206080967973'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/02/blog-post_25.html' title='مرثیه'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110901437257448627</id><published>2005-02-21T22:33:00.000+03:30</published><updated>2005-02-21T23:16:00.993+03:30</updated><title type='text'>یک روز در ترافیک</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;تپه های پوشیده از برف&lt;br /&gt;درختانِ پوشیده از برف&lt;br /&gt;راه های پوشیده از برف&lt;br /&gt;آنکه بر برف ها قدم نهد، رد پایی بر جای می گذارد که آدمی را به تعقیبِ خود ترقیب می کند&lt;br /&gt;تپه های پوشیده از برف&lt;br /&gt;درختانِ پوشیده از برف&lt;br /&gt;راه های پوشیده از برف&lt;br /&gt;و همیشه در جایی، نشانی از زندگی.&lt;br /&gt;((احمد شاملو))&lt;br /&gt;&lt;img height="300" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/barf%201.JPG?uniq=-br8ot5" width="200" align="right" border="0" /&gt; &lt;img height="300" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/barf3.JPG?uniq=-br8lld" width="200" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;img height="300" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/barf%204.JPG?uniq=-br8oss" width="400" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="300" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/barf%206.JPG?uniq=-br8osi" width="400" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;img height="400" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/barf%205.JPG?uniq=-br8l0a" width="500" align="right" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ وقت کوچه را این شکلی ندیده بودم.مهمون هام به خاطر بسته شدن راه یک هفته پیشم موندند.&lt;br /&gt;صبح خیلی زود به سمتِ شرکت به راه افتادم. صف تاکسی بی نهایت طولانی بود. همه یقه های کت هاشان را بالا زده بودند و مشت ها را محکم چپانده بودند توی جیب هاشان، و تا آنجا که از دستشان بر آمده بود از شال و کلاه و لباسِ اضافی هم دریغ نکرده بودند.بعد از کلی معطلی بالاخره سوار شدیم و به مقصد ونک به راه افتادیم. از اولین پیچِ خیابان با ترافیک وحشتناکی مواجه شدم که تا به حال ندیده بودم. تقریبا با چهل وپنج دقیقه تاخیر به شرکت رسیدم ولی از قرار از اهالی ساختمان یک نفر هم نیامده بود. که همه قطعن در ترافیک مانده بودند. بعد از بیشتر از نیم ساعت که با خودم می نازیدم به وقت شناسیم، با دست و پای منجمد شده تصمیم گرفتم به خانه برگردم.&lt;br /&gt;به محض رسیدنم خانم مدیرعامل تماس گرفتند و کلی عذر خواهی و التماس که به حسابِ شرکت یک آژانس بگیرم و برگردم و اگر نروم اِله میشه و بِله میشه...&lt;br /&gt;وقتی برای دومین بار به شرکت رسیدم ساعت یک و نیمِ ظهر بود.&lt;br /&gt;ساعتِ شش و نیم از شرکت اومدم بیرون، ماشین ها سرِ چهار راهِ سئول به طرزِ عجیب و غریبی گره خورده بودند. چند نفری پیاده شده بودند و جر و بحث و هر کسی سعی می کرد تقصیرِ ترافیک رو بیندازد به گردنِ دیگری.&lt;br /&gt;زرنگی کردم و تا سرِ نیایش پیاده رفتم که مثلا ترافیک رو دور زده باشم، که به مقصدِ ونک تاکسی گرفتم و در ترافیک دیگری گیر افتادم. از راننده خواهش کردیم که از کردستان بره که توی ترافیکِ ولی عصر نمونیم. چشمتان روز بد نبیند، ایشون هم اومدند مثلِ من زرنگی بکنند و پیچیدند توی سئول که صدای همه درآمد و بنده دوباره برگشتم سرِ جای اولم.&lt;br /&gt;یکی ازمسافرین گوشیِ موبایلشان را برداشتند و با صغاری و کباری سر خودشان را گرم کردند. بعد آقای راننده از خاطرات کار کردنشان توی ژاپن کلی برایمان تعریف کردند و القیاسِ با اینجا، صفِ گاز و مشکلاتِ تاکسی رانی و رژیم و انقلاب و خلاصه یک میانبُرِ حرفه ای به قبل از انقلاب و شاه و این که چه قدر گوگولی بود و القصصصصصه... بحث توی تاکسی بالا گرفت و من هم که شنونده لالِ ماجرا.&lt;br /&gt;یکی از آقایون از گرمای ماشین قلبش ناراحت شد و پیاده اش کردند و یه کمی کنار خیابان مشتُ مالش دادند تا حالش جا آمد و آنطرف خیابان مرد جوانی با قفلِ فرمان قصد تادیب کردنِ راننده ای رو داشت که پیچیده بود جلوی ماشینش و بیچاره زنش هم هی جیغ می زد و کمک می خواست و کسی هم جرات نمی کرد از جاش تکون بخوره. کار و کاسبی دوره گرد ها هم ردیف و سکه چرا که هیچوقت این همه ماشین پشتِ چراغ ندیده بودند.&lt;br /&gt;من و آقای بغل دستی که مردِ تنومندی بود هم، کلی خودمان را جمع کرده بودیم که یه وقت خدای نکرده به هم نخوریم.&lt;br /&gt;به بالای خیابانِ بیژن که رسیدیم پیاده شدم و توی برف و یخ بندون ترجیح دادم پیاده خودم رو به ونک برسونم چون کمکم داشتم احساس می کردم دست و پام به هم پیچ خورده. حالا ساعت هشت و نیم شده بود. توی بازار سیاهِ تاکسی دربستی موفق شدم یه راننده منصف گیر بیارم و دو ساعتِ بعد به خانه برسم.&lt;br /&gt;پرندگانِ ابابیل هم اگر به شهری حمله می کردند این بلا سرِ مردمش نمی آمد که دانه های ریز و نرمِ برف بر سرِ تهران آورده بود. بنازم قدرت جمهوری اسلامی را.&lt;br /&gt;با خودم فکر می کردم که اگر زلزله می شد، مرده و زنده با هم دفن می شدیم اینجا. البته حتما روزی با استفاده از تکنولوژیِ پیشرفته استخوان هامان را پیدا می کردند.&lt;br /&gt;با همه این احوالات برف بازیِ فردایش به ترافیکش می چربید.&lt;br /&gt;راستی زیر برف که بودم این شعر توی ذهنم ساخته شد:&lt;br /&gt;در میانِ تمام جملاتم&lt;br /&gt;رویِ نامِ تو،&lt;br /&gt;برف می بارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;br /&gt;دو شنبه26 بهمنِ 1383&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110901437257448627?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110901437257448627/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110901437257448627' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110901437257448627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110901437257448627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/02/blog-post_21.html' title='یک روز در ترافیک'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110813731980000236</id><published>2005-02-11T19:14:00.000+03:30</published><updated>2005-02-13T00:57:36.880+03:30</updated><title type='text'>به پاسِ شبی که روحم را نامزدِ تو کردم</title><content type='html'>&lt;img height="460" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/Arouss.jpg?uniq=-bu16z9" width="600" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;فاصله را تو یادم دادی&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;br /&gt;وقتی با لبخند&lt;br /&gt;دور شدی از من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عکاس بهتر از ما فاصله را می فهمید&lt;br /&gt;تو در عکس نیستی&lt;br /&gt;فاصله یعنی تو...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#660000;"&gt;بیست و سوم بهمنِ یک هزار و سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110813731980000236?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110813731980000236/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110813731980000236' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110813731980000236'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110813731980000236'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title='به پاسِ شبی که روحم را نامزدِ تو کردم'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110702221480288618</id><published>2005-01-29T21:37:00.000+03:30</published><updated>2005-01-29T21:45:16.000+03:30</updated><title type='text'>بدونِ عنوان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#003300;"&gt;روز های پر حجم کاری را سپری می کردم و انگار این از خاصیت نیمه دوم سال است. که تا نیمه شب ها پای سیستم بنشینم و ایده های خلاقانه ام را به ارائه های خلاق بند بزنم، بعد با چشمانِ خسته به بستر بروم و رویاهای کودکانه ای را هی ببافم و ببافم و ببافم. وروز، کلافه و درگیر، کاغذ بازی هایِ مرسومِ این دادگاه به آن دادسرا را تعقیب کنم.&lt;br /&gt;این بار وقتی با زانوانِ لرزان از پله های دادگاه پایین می آمدم دلم برای خودم سوخت. این همه تجربه تلخ حقِ من نبود. آخر چرا تمام نمی شود؟! میانِ بازی های نیروی انتظامی، تنهاییم و عقده های دوران کودکی یک دیوانه گیر افتاده ام. چه قدر دلم می خواست توی دادسرا با پاشنه کفشم بکوبم توی دهانِ این مردکه زبان نفهمِ مُلا.&lt;br /&gt;کاش دست از سرم بردارند و بگذارند که من اینجا برای خودم بمیرم.&lt;br /&gt;کاش نیامده بود و این آتشِ زیرِ خاکستر را هم بیدار نمی کرد به جانِ من.&lt;br /&gt;خسته ام. خسته ام. از کار کردن خسته ام. از بیکاری خسته ام. از با هم بودن خسته ام. از تنها ماندن خسته ام. از خودم خسته ام. ساعت چهار بامداد است و خوابم نمی برد. کارم تمام شده است. پرده را کنار می زنم. اسکلتِ فلزی ساختمان روبرو دیگر از آجر و سنگ پوشیده شده است و هائلی شده است میانِ پنجره و شهر. چه قدر جلوی این پنجره به دورترین سو سویِ شهر خیره مانده بودم و قطره قطره خودم را چکیده بودم، شهری که دیگر دیده نمی شد! پس می شد از پارسال تا الآن یک خانه به این بزرگی ساخت! خانه ای که جلوی باد و سرما محافظِ آدم باشد!&lt;br /&gt;پنجره را می گشایم. باد ِ سردی می وزد.&lt;br /&gt;شهر در تاریکی و خواب فرو رفته است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;انگشتان شبانه ات را می فشارم، و باد شقایقِ دور دست را پر پر می کند&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسیِ چشمانت می دوند.&lt;br /&gt;جوششِ اشکِ هماهنکی را می شنویم، و شیره گیاهان&lt;br /&gt;به سویِ ابدیت می رود.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#003300;"&gt;کاش تولدِدو قلو ها را به این بهانه فراموش نمی کردم.&lt;br /&gt;افسوس!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#003300;"&gt;جمعه نهمِ بهمنِ 1383&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110702221480288618?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110702221480288618/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110702221480288618' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110702221480288618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110702221480288618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/01/blog-post_29.html' title='بدونِ عنوان'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110608533643903255</id><published>2005-01-19T01:07:00.000+03:30</published><updated>2005-01-19T01:31:23.283+03:30</updated><title type='text'>خریتِ دلچسب</title><content type='html'>&lt;span style="color:#663333;"&gt;&lt;img height="300" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/khariyat.jpg?uniq=9yahlt" width="300" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663333;"&gt;شاپی: تو خرِ من میشی؟&lt;br /&gt;پاپی: آااااااااااااره عزیزم. تو چی؟ تو هم خرِ من میشی؟&lt;br /&gt;شاپی: چون تو میشی پس من هم آره.&lt;br /&gt;پاپی: پس بیا همدیگرو محکم بغل کنیم.&lt;br /&gt;شاپی: واااااااای چه خوبه!&lt;br /&gt;پاپی: دهانت چه بوی خوبی میده، بوی پیازجعفری.&lt;br /&gt;شاپی: مثلِ زیر بغلِ تو که دماغم بهش خیلی نزدیکه.&lt;br /&gt;پاپی: بیا همینطوری ادامه بدیم و خر بمونیم. موافقی؟&lt;br /&gt;پاپی: قبلتُ&lt;br /&gt;توی آتلیه نشسته بودم. مدل از جایش بلند شده بود و قرار بود پنج دقیقه تخیلی رویِ طرحمان کار کنیم. همزمان که کار می کردم، فکر هم می کردم.خَم شدم که قلمم را تمیز کنم که چشمم به کتابِ جیبیِ کوچکی افتاد که مربوط می شد به جشنواره ادبیاتِ کودکان (ایران-اروپا). رشته افکارم پاره شد. قلم را گذاشتم و کتاب را برداشتم. ورق که زدم به تصویرِ بالا رسیدم. حسِ لطیف و بامزه ای بهم دست داد و کلی با بغل دستیَم ذوق کردیم و بهش خندیدیم. و این داستانِ کوتاهِ چهل و پنج کلمه ای رو براش نوشتم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663333;"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;سه شنبه 29/10/83&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110608533643903255?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110608533643903255/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110608533643903255' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110608533643903255'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110608533643903255'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/01/blog-post_19.html' title='خریتِ دلچسب'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110582508804326423</id><published>2005-01-16T01:56:00.000+03:30</published><updated>2005-01-17T22:45:49.370+03:30</updated><title type='text'>گلدون و پنجره</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;&lt;img height="250" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/IMG_0441.JPG?uniq=9xjzkg" width="380" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;این هم اولین قرار وبلاگیه من. که اگه همه تهرون رو بگردین نمی تونید بفهمین که این گلدون توی قاب قشنگِ این پنجره، کوشه دنجِ کدوم کافی شاپه.&lt;br /&gt;سه تا خانوم بودیم . اولی با چشم های سیاه و مژه های بلند و دستهای خیلی قشنگ که طفلکی از یه چیزی هم خیلی ناراحت بود که نمی تونم اینجا بگم. دومی هم یه گوله نمک که وقتی با اون حالتِ ناشیانه اش سیگار می کشید به طرز بامزه ای لبهاش رو غنچه می کرد. اولی شکلاتی رنگ بود و دومی شیری رنگ. اولی مهربون و دومی عاشق. اولی خامِِ خام و دومی پخته. اولی ساده در رفتار و دومی پیچیده در گفتار. اولی لایه لایه ، دومی و تو در تو. اولی... دومی... اولی... دومی...&lt;br /&gt;البته شاید هم اولی دومی بود و دومی اولی، چه می دونم؟! در هر حال هر دو شخصیتِ داستان های بزرگی بودند از فلان نویسنده.&lt;br /&gt;سومی هم که خودم بودم که وقتی وارد شدم از دو دو زدن چشم هام شناسایی شدم و شخصیت معروفِ داستانِ زندگیِ خودم بودم. خیلی جالب بود که با کسانی قرار بگذاری که هرگز ندیدیشون. چه قدر تصورات آدم از عینیاتش متفاوته، اینکه با جغرافیای روح و روحیه کسی آشنا بشی بی اینکه دیده باشی اش. کلی تصویر و تصور کرده باشی برای خودت و بعد اونو ببینی وسعی کنی که تکه های این پازل رو کنار هم بچینی و ازش آدمی بسازی که بشه نویسنده فلان وبلاگ. کار خیلی آسونی نیست ولی تجربه جالبیه.&lt;br /&gt;روز متفاوتی بود هر چند که من مثل همیشه دیر رسیدم. .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;چهار شنبه 23/10/83&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110582508804326423?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110582508804326423/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110582508804326423' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110582508804326423'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110582508804326423'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/01/blog-post_110582508804326423.html' title='گلدون و پنجره'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110496310105555888</id><published>2005-01-06T01:31:00.000+03:30</published><updated>2005-01-17T22:41:19.186+03:30</updated><title type='text'>ایمان بیاوریم به معجزه</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img height="300" src="https://www.sharemation.com/dokhtarbass/zand.jpg?uniq=9y0f2u" width="200" align="right" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;روزی مرد جوانی به محضر استادی فرزانه می رود و می گوید:" هر چه بگویید بی چون و چرا انجام خواهم داد فقط به من بیاموزید که چگونه معجزه کنم".&lt;br /&gt;استاد می گوید:" اولین درس تو این است که حیاط خانه مرا چنان جارو بزنی که برگی روی زمین باقی نماند. هر وقت این کار را به درستی انجام دادی درس دوم را به تو می دهم".&lt;br /&gt;مرد جوان پذیرفت و حیاط را طوری جارو زد که برگی روی زمین باقی نماند. به اتاق استاد رفت و خواست که بیاید و حیاط را ببیند. وقتی که پیرمرد فرزانه به حیاط رسید دیدند که باد همه برگ ها را کف حیاط پخش کرده است.&lt;br /&gt;مرد جوان دوباره حیاط را بدانسان که باید جارو زد و استاد را خواست که بیاید و ببیند، و دوباره تا استاد بیاید باد همه برگ ها را کف حیاط ولو کرده بود. و مرد جوان برای بار سوم شروع کرد و باز، قبل از اینکه استاد بیاید و ببیند باد همه زحمتِ مرد را بر باد داده بود. مرد جوان خم به ابرو نمی آورد و دوباره از سر می گرفت و باد نا آرامِِ آن دیار مهلت نمی داد که استاد به حیاط برسد و ببیند و بدین سان مردِ جوان پانزده سالِ تمام حیاطِ استاد را جارو می کرد و در حینِ کارش برای خودش آواز می خواند و هرگز استاد موفق به دیدنِ پایانِ کارِ وی نمی شد. تا اینکه بالاخره بعد از پانزده سال از این کار بی ثمرِ خود خسته شد.&lt;br /&gt;نزد استاد آمد و گفت:" من از این وضعیت خسته شده ام ودر این سال ها معجزه ای هم یاد نگرفته ام، از اینجا می روم و هرگز باز نخواهم گشت".&lt;br /&gt;تلاش دیگر شاگردانِ استاد برای منصرف کردن وی از این تصمیم افاقه نکرد و مرد از آنجا رفت.&lt;br /&gt;از کوه ها و جنگل ها و دشت ها گذشت و روزی خسته و از پای درآمده به روستایی رسید که مردم آن نه زمینی داشتند برای زراعت و دام و طیوری برای اینکه از آن شیر و گوشت داشته باشند برای خوردن. مرد از مردم آنجا پرسید:" شما برای روزی و غذا چه می کنید"؟&lt;br /&gt;مردم آنجا گفتند:" ما آواز هایی می خوانیم و خداوند از آسمان برای ما روزی و برکت نازل می کند".&lt;br /&gt;مرد سخنانشان را باور نکرد، شب هنگام وقتی که زمان طعام فرا رسید، مردم شروع کردند به خواندنِ آواز و مرد در کمالِ حیرت و ناباوری دید که از آسمان روزی رسید و مردم می خواندند.&lt;br /&gt;خوب که گوش کرد آواز ها برایش آشنا بود، آوازهایی که مردم می خواندند، همان آوازهایی بود که خودش هر وقت که داشت حیاطِ خانه استاد را جارو می زد زیرِ لب زمزمه کرده بود.&lt;br /&gt;یکی از روستائیان گفت:" ما مردمی فقیر و بی چیز بودیم، پانزده سالِ پیش وقتی که باد می آمد، زمزمه آوازی را با خودش می آورد که نوزادانِ ما در گهواره هاشان با لالایی آن به خواب می رفتند و وقتی سخن گفتن آموختند آن آواز ها را زمزمه کردند و ما دیدیم که هر وقت بچه ها آوازها را می خوانند روزی و برکت از آسمان می بارد و ما هم یاد گرفتیم که بخوانیم".&lt;br /&gt;مرد نادم گشت و دریافت که معجزه اتفاق افتاده است. بادی که برگ ها را آشفته می کرد آوازِ مرد را به آن دیار آورده بود. آوازی که باعث شادمانی مردم روستا می شد و این همان معجزه ای بود که قولش را از استاد فرزانه گرفته بود.&lt;br /&gt;نزدِ استاد باز گشت. جارو را برداشت و کارش را از سر گرفت.&lt;br /&gt;من هم کارِ خودم را انجام می دهم. حتی اگر آن کار به سادگی و کم اهمیتیِ جارو کردن برگ های خشکِ روی زمین باشد و فکر نمی کنم به پایانِ کار، و ایمان دارم که معجزه اتفاق خواهد افتاد. در روزی که من تاریخش را نمی دانم و جایی که مکانش را نمی شناسم.&lt;br /&gt;کارم را می کنم، آوازم را می خوانم و خوشحالم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;چهار شنبه 16/10/83&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110496310105555888?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110496310105555888/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110496310105555888' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110496310105555888'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110496310105555888'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title='ایمان بیاوریم به معجزه'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110451836415333515</id><published>2004-12-31T22:01:00.000+03:30</published><updated>2004-12-31T22:09:24.153+03:30</updated><title type='text'>کابوسِ کمرنگ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;شش تا از تی شِرت هایت را خرید. خواهرش هم یکی برداشت که بشود هفت تا. و فکر می کردیم به اینکه عدد هفت عددِ خوبی است. آدم را به یاد هفته می اندازد که هفت روز، هفت روز، زندگی مان را با آن پیمانه می کنیم و کنار می گذاریم.&lt;br /&gt;او می گفت:" آسمان ها بر هفت طبقه و دریا ها بر هفت لایه ساخته شده اند".&lt;br /&gt;تو می گفتی:" آدم در خوابش می تواند خوابِ پسرِ هفت پادشاه را ببیند".&lt;br /&gt;مامان به خنده می گفت:" شاید هم هفت موشِ مرده را".&lt;br /&gt;پدر می گفت:" برای رسیدن باید از هفت خوانِ رستم گذشت".&lt;br /&gt;و همه مان داشتیم برای نوروزِ امسال سفره هفت سین می چیدیم.&lt;br /&gt;مادرش به من می گفت:" تو میتوانستی با یک بوسه غافلگیرش کنی، مثلا در یک لحظه ای که یواشکی بروی توی اتاقش و کسی هم جورِ دیگری نگاهتان نکند".&lt;br /&gt;او معمولی بود و بود. از همین لباس هایی پوشیده بود که مردهای دیگر هم در کوچه و خیابان می پوشند. بود، و حتی می شد جنسِ پارچه پیراهنش را لمس کرد.&lt;br /&gt;یک آدمِ معمولی بود که شوخی می کرد، حرف می زد، راه می رفت، چیز می خورد و بود.&lt;br /&gt;من روی صندلیی که جلوی پیانوی بزرگی بود، چسبیده بودم. دختری روی زمین چهار دست و پا راه می رفت و صداهای عجیب و غریب در می آورد، مردی داشت با انگشتانش حساب و کتاب می کرد، شما ها در آشپزخانه به شیرین کاری هایش می خندیدید، و پسر جوانی همه این صدا ها و حرف ها را با ماشین تحریری خیالی تایپ می کرد، برای اینکه هرگز یادمان نرود.&lt;br /&gt;من از دور نگاه می کردم، دستم تکیه گاهِ چانه ام بود و فکر می کردم به اینکه همه مان قرن هاست که با هم قهر مانده ایم.&lt;br /&gt;راستی تو الآن کجای این شهرِ خاکستری هستی؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;چهار شنبه 9/10/83&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110451836415333515?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110451836415333515/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110451836415333515' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110451836415333515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110451836415333515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/12/blog-post_31.html' title='کابوسِ کمرنگ'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110443744577505982</id><published>2004-12-30T23:35:00.000+03:30</published><updated>2004-12-31T01:42:17.776+03:30</updated><title type='text'>مرکز مشاوره حقوقی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخستین مرکز مشاوره حقوقی زنان در تهران افتتاح شد. خدمات این مرکز که در دو حوزه خانوادگی و کیفری مشاوره می دهد با هزینه بسیار کمی ارائه می شود&lt;/strong&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#333300;"&gt;برای استفاده از خدمات این مرکز می توانید با این شماره تماس بگیرید:8811918 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.zananeha.com/"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#6600cc;"&gt;مهشید راستی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#333300;"&gt; در وبلاگ &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.zananeha.com/"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#6600cc;"&gt;زنانه ها &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#333300;"&gt;خواسته که در صورت تمایل این خبر را منعکس کنیم. در فاصله این چند ماهی که گذشته و بارها و بارها به دادسرا رفتم به موضوعات زیادی برخوردم از جمله زنانی که داد خود را به بیداد خانه های آنجا آورده بودند. البته خودِ من آنقدر خوش تیپ هستم که هر بار با خبر نگارها یا وکلا اشتباه گرفته شوم ولی خوب بختِ بدِ روزگار را چه دیده اید؟ مدتی بود که وبلاگم با مشکل مواجه شده بود و حالا اولین پستم مربوط به این خبر می شه. حتی اگر یک نفر هم بتونه از این راه به مقصد برسه برای من کافیه . حالا شما هم اگه دوست دارید این مطلب رو آگهی کنید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110443744577505982?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110443744577505982/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110443744577505982' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110443744577505982'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110443744577505982'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/12/blog-post_110443744577505982.html' title='مرکز مشاوره حقوقی'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110366487982609288</id><published>2004-12-22T01:42:00.000+03:30</published><updated>2004-12-22T01:49:07.680+03:30</updated><title type='text'>نمایشگاهِ هنر مفهومی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000000;"&gt;نمایشگاه هنر مفهومی ژاپن بود. رفته بودم موزه و دلم خواست که بنویسم اما کاغذ نداشتم. یک برگ دستمال کاغذی برداشتم و همونو اسکن کردم گذاشتم این رو. امیدوارم بشه خوند&lt;br /&gt;&lt;img height="550" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/001.jpg?uniq=b0qgbj" width="380" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;.&lt;br /&gt;این مرد ژاپنی کارهای جالبی می کرد که من چیز زیادی ازش نمی فهمیدم فقط واسم جالب بود. اون یه آدم روی زمین کشید.که با یک قطعه آیینه خرد شده ترکیب شده بود. بعد کفشِ داوطلبین رو از بچه هایی که دورو برش بودند می گرفت و کمی از خاکِ تهِ کفش رو می تراشید تویِ یک گویِ شیشه ای. بعد یه چیزی شبیهه اجی مجی با اون گوی و یه ماکتِ کره زمین به دورو برِ سورتش کرد و گوی ها رو گذاشت کف پای آدمی که کشیده بود و یک صندلی هم گذاشت روی شکمش. این وسط هم همسرش و پسرش مدام بهش کمک میکردند و عکس می گرفتند. بهد همه براش کف زدند و تمام. حیف که ژاپنی بلد نبودم وگرنه ته و توی قضیه رو درمی آوردم. حیف.&lt;br /&gt;یه عکس ازش گذاشتم که ببینید. اگه چیزی فهمیدین به من هم بگید&lt;br /&gt;&lt;img height="300" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/002.JPG?uniq=b0qgbo" width="350" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;این عکس هم از قسمت دیگه نمایشگاهه که مربوط به هارمونی میشه و خیلی خوشم اومد&lt;br /&gt;&lt;img height="300" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/003.JPG?uniq=b0qgbt" width="350" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی راه برگشت دو تا قمری عاشق دیدم که داشتن کو کو می کردن... خیلی وول می خوردن، نشد یه عکسِ خوب بگیرم ولی چون خوشم اومده گفتم شما هم ببینین&lt;br /&gt;&lt;img height="300" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/004.JPG?uniq=b0qgby" width="350" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که خودم رو شدید انداختم توی جریاناتِ هنری. هنر مفهومی رو هم به زودی خواهم فهمید. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110366487982609288?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110366487982609288/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110366487982609288' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110366487982609288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110366487982609288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/12/blog-post_22.html' title='نمایشگاهِ هنر مفهومی'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110349131175616760</id><published>2004-12-20T01:24:00.000+03:30</published><updated>2004-12-20T01:26:10.833+03:30</updated><title type='text'>خلاصهِ این حجمِ دود شده</title><content type='html'>&lt;img height="450" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/portre%203.jpg?uniq=o8g6pt" width="310" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;به خانه آمدم. تنها بودم سکوتِ خانه آدم را همچون شبحی هولناک از این اتاق به آن اتاق مشایعت می کرد. دلم برای خودم گرفت. قطره ای گرم سُر خورد از روی گونه ام بی اختیارِ من. نوشتم و نوشتم و نوشتم. اما کافی نبود. سرم را که بالا گرفتم، صورت خودم را در آئینه کوچکی که روی میزم بود، دیدم. کاغذِ زیرِ دستم را پشت و رو کردم و با خودکارم شروع کردم به ترسیم کردنِ غمی که موج می زد در آئینه روی میز. لحظاتی بعد همه دلتنگی ام از آئینه به صفحه کاهی کاغذم هجرت کرده بود.&lt;br /&gt;زندگی جدی و اندوهگین است. ما را به این دنیای شگفت انگیز می آورند. اینجا یکدیگر را می بینیم. با هم دوست و آشنا می شویم و لحظه ای کوتاه و سرگردان با هم پرسه می زنیم، سپس همدیگر را از دست می دهیم و ناگهان و ناروا، با همان سرعتی که آمده بودیم، می رویم.&lt;br /&gt;هر چه بودی&lt;br /&gt;هر چه بادا&lt;br /&gt;مجموعه ای شدی&lt;br /&gt;آخرین عاشقانه این فصلِ بی خوبی&lt;br /&gt;رویای خواب زده چشمانت بود&lt;br /&gt;ته نشین که می شود&lt;br /&gt;می گریزند ماهیانِ کبود به عمق تُنگ و تار می شوند&lt;br /&gt;"مرا به عمقِ تُنگ ببر!"&lt;br /&gt;طعمه نیست نگاهِ آبی ام&lt;br /&gt;که التماس می کند&lt;br /&gt;خلاصهِ این حجمِ دود شده است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;چهار شنبه بیست و پنجم ِ آذرِ هشتاد و سه&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110349131175616760?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110349131175616760/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110349131175616760' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110349131175616760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110349131175616760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/12/blog-post_20.html' title='خلاصهِ این حجمِ دود شده'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110258661403801141</id><published>2004-12-09T13:25:00.000+03:30</published><updated>2004-12-10T19:45:09.133+03:30</updated><title type='text'>زبونِ جدید</title><content type='html'>&lt;img height="200" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/zaboone%20jadid.jpg?uniq=nuhq3f" width="400" align="'righ" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;من چینی صحبت می کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;و تو روسی  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;شاید اگه می شد توی چشمام نگاه کنی، اندکی از اونچه می خوام بهت بگم رو از نگاهم می فهمیدی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110258661403801141?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110258661403801141/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110258661403801141' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110258661403801141'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110258661403801141'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/12/blog-post_110258661403801141.html' title='زبونِ جدید'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110226313680290303</id><published>2004-12-05T19:36:00.000+03:30</published><updated>2004-12-05T19:48:45.440+03:30</updated><title type='text'>تولد</title><content type='html'>&lt;img height="400" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/mahshad.jpg?unq=-vw7iv6" width="360" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#333300;"&gt;باور کنید که امروز روز خوبی است.&lt;br /&gt;دوستم نوزادش را به دنیا آورده است. مهشادِ عزیزم دیشب چشم به جهان گشوده است.&lt;br /&gt;نمی دانید چه احساس قشنگی است که یک موجودِ یک شب و نیم روزه توی آغوش آدم دست و پا بزند، چشم بگشاید، دهان بچرخاند و گریه کند.&lt;br /&gt;با یک دسته گلِ بنفش به دیدارش رفتم.&lt;br /&gt;هوا خوب بود. فاصله بیمارستان تا نمایشگاهِ قرآن را پیاده رفتم. دیوار کنار پیاده رو مثلِ یک تاشِ زردِ کمرنگ تا انتهای خیابان کشیده شده بود. آفتاب رنگ پریده و کمرنگ بود، به کمرنگیِ همین صفحه وبلاگم. بادِ بی سر و سامانی برگ ها را از این گوشه و آن گوشه پیاده رو گِرد می کرد.&lt;br /&gt;خوب یادم می آمد، سال 72 بود که کیانای عزیزم، که الآن با همسر و فرزندش در استرالیا زندگی می کند، توی کتابخانه دانشگاهِ پزشکی شهرمان، در حاشیه کتابم نوشت:"خودمان را کف دستهامان می گذاریم تا جان بگیریم و بارور شویم"، و من یاد گرفتم که بتوانم آبستنِ خودم بشوم و خودم را بزایم و خودم را بزرگ کنم و رشد بدهم و بعد، بمیرانم. و بعد، دوباره از نو متولد کنم.&lt;br /&gt;و آنکه مشغولِ متولد شدن نیست، مشغولِ مردن است.&lt;br /&gt;و مادر شدن چه زیباست!&lt;br /&gt;مادر شدن یعنی خالق بودن، یعنی دمیدنِ یک روح در جوهره یک جسم، یعنی نزدیک شدن به روح بزرگ هستی، یعنی به خدایی رسیدن.&lt;br /&gt;من دیشب از ورای یک حسِ عجیب، دانستم که مهشاد کوچولو دارد به دنیا می آید.&lt;br /&gt;مهشاد، بودنِ اولین روزهایش را در وجودِ مادرش 9 ماهِ پیش، خودش به من خبر داده بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#333300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#333300;"&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;جمعه بیست و دوم آبان 1383&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110226313680290303?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110226313680290303/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110226313680290303' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110226313680290303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110226313680290303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/12/blog-post.html' title='تولد'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110149259534588304</id><published>2004-11-26T21:34:00.000+03:30</published><updated>2004-11-26T21:39:55.346+03:30</updated><title type='text'>چه بی چتر و تنها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#333333;"&gt;توی تاکسی به مقصد انقلاب نشسته بودم، کنار من دختر و پسر جوانی نشسته بودند.&lt;br /&gt;دختر: یه چیزی بگم؟&lt;br /&gt;پسر: بگو.&lt;br /&gt;دختر: نه... هیچی.&lt;br /&gt;پسر: باید بگی.&lt;br /&gt;دختر: ولش کن.&lt;br /&gt;پسر: بگو دیگه.&lt;br /&gt;دختر: هیچی بابا.&lt;br /&gt;پسر: جون من بگو.&lt;br /&gt;دختر(خنده های نخودی) چیز مهمی نبود.&lt;br /&gt;پسر: زود باش، اگه نگی خودم رو از اینجا پرت می کنم پایین ها.(چشمک)&lt;br /&gt;دختر: می دونی؟! اصلا یادم رفت.&lt;br /&gt;پسر: من هم که گوش هام درازه دیگه.&lt;br /&gt;دختر: نه به جون تو، از ذهنم پرید.&lt;br /&gt;پسر: پس بال هم داشت؟!&lt;br /&gt;دختر: (خنده های ریز و نخودی). پسر: زود باش. دختر: ... پسر: ... دختر: ... پسر.............&lt;br /&gt;شش ماه بعد:&lt;br /&gt;دختر: یه چیزی بگم؟&lt;br /&gt;پسر: بگو.&lt;br /&gt;دختر: نه، ولش کن.&lt;br /&gt;پسر: اَااااااااااااه، باز هم شروع کردی؟ نگو بابا.&lt;br /&gt;و دختر دیگر هیچ وقت نخواهد گفت.&lt;br /&gt;به دانشگاه رسیدم. به رستوران دانشگاه رفتم. ژتون تا خورده را روی پیشخوان گذاشتم. یک سالن بسیار بسیار بزرگ، با 10 ردیف میز که دور هر کدام حدود 40 صندلی چیده شده بود.&lt;br /&gt;ساعات آخر پذیرایی بود، رستوران آنقدر خالی بود که جیغ پایه صندلی روی زمین گوش را خراش بدهد. از سال های در سلف غذا خوردَنَم سال ها می گذشت. میز اساتید پشت به سالن، و رو به حیات بود.&lt;br /&gt;گهگاهی از دور صدای قاشق وچنگال هایی که به تَهِ ظرف های استیل می خورد، شنیده می شد.&lt;br /&gt;هوا گرفته بود. ابری خاکستری و یکدست آسمان را پوشانده بود.&lt;br /&gt;به آسمان که نگاه کردم در زمین های باران خورده یک سرزمینِ دور فرود آمدم، سر انگشتانِ پایم خیس شد و دوباره به هوا بلند شدم.&lt;br /&gt;از صبح که بیدار شده ام همه سعی ام را کرده ام تا غول بچهِ احمقِ ضمیر ناخودآگاهم را بیدار نکنم. اما الآن هر لقمهِ این غذا را با بغض فرو می دهم و حجم خاطراتم دوباره آوار می شود.&lt;br /&gt;کاش یک جای خلوت بود که آدم برود فریاد بکشد.&lt;br /&gt;مردی از پشت سرم عبور می کند. وانمود می کنم که او را ندیده ام، و او هم مجبور می شود که همین کار را بکند.&lt;br /&gt;یک قطره از آسمان روی صورتم چکید و باران بنای باریدن گذاشت.&lt;br /&gt;عصر که به خانه رسیدم، موش آب کشیده شده بودم.&lt;br /&gt;چه قدر برای زمستان امسال بی چتر مانده ام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#333333;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#333333;"&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;چهارشنبه بیست و هفتم آبان ماهِ یک هزار و سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110149259534588304?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110149259534588304/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110149259534588304' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110149259534588304'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110149259534588304'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/11/blog-post_26.html' title='چه بی چتر و تنها'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110063885487835853</id><published>2004-11-17T01:26:00.000+03:30</published><updated>2004-11-17T00:30:54.876+03:30</updated><title type='text'>یادم بماند که شگفت زده باشم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;این روز ها حالم بهتر است. 120 روز گذشته است و الآن سه شب است که خوب می خوابم و صبح ها از دیدن صورت خودم در آیینه حس خوبی دارم. این روزها که گذشت بسیار اندیشیدم، همیشه دلم می خواست که یک زندگی معمولی داشته باشم و همیشه اتفاق های بیش از اندازه غیر معمول مرا از این خواسته ام باز داشته بود و شاکی بودم... ولی خوب که با خودم فکر می کنم، می بینم، که من چه قدر خوشبختم، از این که همیشه تلنگُرهایی خورده ام که یادم بیاید شگفت زده باشم، حیرت کنم وبفهمم زندگی یعنی چیزی که نتوانی پیش بینی اش کنی. که بفهمم زندگی معمولی یعنی تکرار، یعنی خستگی، یعنی کسالت، یعنی غذاب مداوم، یعنی مرگ قبل از موعد، یعنی یک خط ممتد که بکشند روی زندگی آدم.&lt;br /&gt;و حالا مثل همیشهِ برخاستن از زمین خوردن هایم، بعد از اینکه صورت خیس و تلیسم را شسته ام، با چشمانی باز می روم به دیدن ادامه بازی... ترسی هم ندارم. مگر نه اینکه همه مان زمین خوردن را در کودکی به اندازه کافی آزموده ایم. الآن هم که خیلی بزرگ نشده ایم، همان کودکی است و هزاران ماجرای هیجان انگیزش.&lt;br /&gt;خوبم.&lt;br /&gt;قدر این روز ها را هم می دانم.&lt;br /&gt;و فقط گاهی کمی دلخور می شوم از اینکه هیچ کس در این خانه نیست تا کمی با هم شوخی کنیم و نمی دانم چرا نقش دلخوری ام در طرح هایم جا می اندازد.&lt;br /&gt;بال می گشایم، پرواز می کنم و دور می شوم از حجم خاطراتم و سیال می شوم در میان کهکشان های بزرگ، بی آنگه نگران فردا باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر زمان که می آمدی&lt;br /&gt;من اینجا بودم&lt;br /&gt;از هر کجا که می آمدی&lt;br /&gt;قایق روزها تو را به اینجا می آورد&lt;br /&gt;در دریایی از فُسیل های دیروز&lt;br /&gt;و نسیمی که دیگر بوی حضور آدمی را نمی دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابستان این سال&lt;br /&gt;در تقویم اعصار&lt;br /&gt;فراموش نمی شود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;بیست و پنجم آبان هزار و سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110063885487835853?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110063885487835853/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110063885487835853' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110063885487835853'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110063885487835853'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/11/blog-post_17.html' title='یادم بماند که شگفت زده باشم'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-110011885429743874</id><published>2004-11-10T23:34:00.000+03:30</published><updated>2004-11-11T00:21:08.176+03:30</updated><title type='text'>راه دل</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;داشتم با خودم فکر می کردم که در این دنیای وانفسا که ا ین همه راه جلوی پای آدم هست خوش به حال اون کسی که فلشش توی دلش باشه چون در این صورت هیچکس توی زندگیش گم نمی شه. من هم می خواهم از این به بعد هر چی دلم گفت همون کار رو بکنم شاید اینطوری زود تر بشه به مقصد رسید.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="WIDTH: 404px; HEIGHT: 300px" height="300" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/rahe%20del.jpg?unq=2sym32" width="330" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;آنسان که تویی هیچکس آگه ز تو نیست &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;راهی ز فراز عقل کوته به تو نیست&lt;br /&gt;هر چند تو را هزار ره باشد لیک&lt;br /&gt;جز راه دل ار هیچ رهی ره به تو نیست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#003333;"&gt;ت&lt;span style="color:#000000;"&gt;صویر بالا از مجموعه دریغا عشق... کاریکاتور های استاد گرامی ام جواد پویان است&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-110011885429743874?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/110011885429743874/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=110011885429743874' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110011885429743874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/110011885429743874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/11/blog-post_10.html' title='راه دل'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109968659027440618</id><published>2004-11-05T23:48:00.000+03:30</published><updated>2004-11-06T01:24:51.023+03:30</updated><title type='text'>مبارزه منفی از نوع مثبت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;این مدتی که درب خانه را به روی خودم بسته بودم، تلفنم را گاهاً قطع کرده بودم، کسی نیامده بود، نرفته بود و من هم، برای فراموش کردن و کنار آمدن با شرایط موجود، به چیزهایی پناه آورده بودم که مبارزه منفی ام را کمی مثبت می کرد. فرصت مناسبی بود که کلوب کوچه پشتی را اجاره کنم و کلی فیلم های منتخب ایرانی ببینم که توصیه می کنم ببینید و نام هاشان را در کامنت خواهم آورد. یک روز آنقدر فیلم دیدم که چشم هام دیگه داشت آلبالو گیلاس می چید. از آرشیو دوستی هم کلی فیلم های غیر فارسی گیر آوردم که ارزش دیدن داشته باشد. یکی از این فیلم های اثر گذار، فیلم ارباب حلقه ها بود.ارباب حلقه های ِ یک، دو، و سه، فیلمی طولانی و نفس گیرکه دیدنش خیلی حوصله می خواهد و من خیلی وقت بود دلم می خواست ببینمش. این فیلم آنقدر تمثیل و استعاره داشت که دیوانه شده بودم. یکی از دیالوگ های فوق العاده فیلم بین فرودو قهرمان داستان، دوستِ وفادارش سام و جادوگر گندالف است.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;strong&gt;سام:" این ظلم است. چرا ما باید اینجا باشیم؟ ما کی هستیم؟ این مثل یک داستان بزرگ است آقای فرودو، برای یک چیز واقعاً مهم. پر از تاریکی و خطر، بعضی وقت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;strong&gt;ها شما نمی خواهید آخرش را بدانید، چونکه می خواهید آخرش خوشحال کننده باشد.&lt;br /&gt;مگر چه قدر دنیا می تواند به سوی بدی ها برود؟ ولی در آخر تاریکی ها تمام می شود و یک روز تازه، وقتی خورشید در آسمان می درخشد، تو هنوز جزئی از داستان هستی، و دوباره یک نفر می آید که حتی نمی داند چرا حلقه را حمل می کند؟!&lt;br /&gt;من فکر می کنم که فهمیدم آقای فرودو ولی نمی فهمم، چیز های خوبی در این دنیا هست که احتیاجی به جنگیدن ندارد".&lt;br /&gt;فرودو:" آرزو می کنم حلقه هرگز به من نرسیده بود. آرزو می کنم که هرگز این اتفاقات نمی افتاد".&lt;br /&gt;گندالف:" همه انسان ها در چنین شرایطی از زندگی قرار می گیرند، اما این آنها نیستند که در مورد سرنوشتشان تصمیم می گیرند، تنها کاری که ما تصمیم می گیریم انجام دهیم آن است که در موقعیت های داده شده، چگونه عمل کنیم. همچنین نیرو های دیگری در جهان هستند که کارشان عقیم کردن اراده آزاد انسان هاست. قرار بود تو این حلقه را در اختیار داشته باشی و همین تفکر باید مشوق تو باشد.&lt;br /&gt;نبرد در اعماق که تمام می شود، نبرد در میانه راه شروع می شود".&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و در جای دیگری دیالوگی است بین گندالف و ارباب الراند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;گندالف:" باید تنها به مردان شجاعمان امید ببندیم".&lt;br /&gt;ارباب الراند:"مردان؟&lt;br /&gt;مردان ضعیفند. نسل مردان سلحشور در حال انقراض است. خون همه مردان شجاع به زمین ریخته شده است.&lt;br /&gt;غرور و وقار مردان فراموش شده است. به خاطر همین مردان است که حلقه هنوز باقی مانده. من آنجا بودم. سه هزار سال پیش من آنجا بودم. ایسیلدور حلقه را تصاحب کرد. روزی که قدرت مردان در هم شکست من آنجا بودم".&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نمای دیگری از فیلم ارباب الراند را در سه هزار سال پیش نشان می دهد که به ایسیلدور می گوید&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;:" ایسیلدور! عجله کن! دنبال من بیا! حلقه را در آتش بیانداز، نابودش کن ".&lt;br /&gt;و ایسیلدور که روحش تسخیر حلقه شده بود گفت:" نه ".&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;همان روز همه چیز باید تمام می شد ولی اهریمن اجازه یافت که باقی بماند. در همه این صحنه ها نفسم در سینه حبس می شد و فکر می کردم که همه آدم ها در زندگی شان دست کم یک بار حلقه را تجربه کرده اند. و در این اجتماع تاریکی حلقه همه جا می چرخد. حلقه به دست مردان می رسد. مردانی که خیلی آسان آن را از دست می دهند...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;کار دیکری که کرده ام خواندن کلی کتاب بود. یک سری کتاب های خاک خورده و خوانده نشده قفسه کتاب های خودم و یک سری هم از دوستان گرفتم. چند تایی هم خریده ام که بهترینش کتاب سمفونی مردگان &lt;a href="http://maroufi.malakut.org/"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;عباس معروفی&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;بود که باید خیلی وقت پیش ها می خواندم و نشده بود. خواندن این کتاب ترغیبم کرد که کاری را که چند ماه پیش تصمیم به انجامش داشتم را، عملی کنم، و آن مصور کردن یکی از نوشته های این &lt;a href="http://maroufi.malakut.org/"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;نویسنده بزرگ&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;بود که کار مصورم را گذاشته ام اینجا که ببینید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;کار دیگرم ایجاد همین وبلاگی است که می خوانید. من یاد گرفتم که چطور یک وبلاگ داشته باشم.&lt;br /&gt;خلاصه در این مدت آنقدر توی خودم غرق بودم که گاهی که دوستانم تماس می گرفتند، گوشی را که بر می داشتم، بی مقدمه می پرسیدند:" زنده ای"؟&lt;br /&gt;و من زنده بودم. شاید هم توهم زنده بودن بود. &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;&lt;strong&gt;ماه تنهای من&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;img style="WIDTH: 403px; HEIGHT: 272px" height="400" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/ilostration%2055.jpg?unq=2rlami" width="560" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#336666;"&gt;ماه گفت: "تنهايی؟"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#336666;"&gt;گفتم: "آره، می آيی توی حوض بازی کنيم؟"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#336666;"&gt;خم شدم توی حوض. ماهی های قرمز هنوز می آمدند کف آب، و به ماه می گفتند: "آب، آب، آب."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#336666;"&gt;ماه خودش را پهن کرده بود روی آب. پخش می شد، تکرار می شد، و انگار در حافظه ی آب غرق می شد. شايد هم حوض داشت ماه از بر می کرد. سطر به سطر می خواند و لايه لايه قورت می داد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#336666;"&gt;ماهی ها از من نمی ترسيدند. توی مشت من با ماه حرف می زدند و پيش می رفتند. بعد ديدم مادربزرگم خم شده توی حوض.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#336666;"&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;آمده بودم کف آب، و به ماه می گفتم: "آب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#336666;"&gt;عباس معروفی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109968659027440618?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109968659027440618/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109968659027440618' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109968659027440618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109968659027440618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/11/blog-post.html' title='مبارزه منفی از نوع مثبت'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109865061829259538</id><published>2004-10-24T23:56:00.000+03:30</published><updated>2004-10-25T00:24:39.286+03:30</updated><title type='text'>تنها در پنجره</title><content type='html'>&lt;img height="150" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/romero%20britto2.jpg?unq=bl35nx" width="300" align="righف" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#990000;"&gt;&lt;strong&gt;پاییزه می آد، باد و باد و باد&lt;br /&gt;زوزه می کشه می کُنه فریاد&lt;br /&gt;برگ درخت ها باید بریزه&lt;br /&gt;چونکه نوبت باد پاییزه&lt;br /&gt;باد و باد و باد، ای داد و بی داد&lt;br /&gt;باد و باد و باد، ای داد و بی داد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این شعر را وقتی که بچه بودم در کوچه ها می دویدم و می خواندم. بیشتر از آن کوچه ها جایی را بلد نبودم. نمی دانستم شهر چیست. نمی دانستم کشور چیست. من بودم و کوچه های باریک، و باد که می آمد در آنها می دویدم و می خواندم و می خندیدم و خوشبخت بودم.&lt;br /&gt;شهر من شهر باد خیزی ست، شهری مذهبی که در باره اش می گویند: یا باد است، یا برف است، یا ماه رمضان. شهری که به دلیل سرمای بیش از حد، مردمش، بیشتر سال را تهِ خانه هایشان کِز می کنند. کسبه زود دست از کار می کشند، لامپ های تیرهای چراغ برق همیشه می شکنند، کوچه ها زود ترسناک می شوند، باد زوزه می کشد، و سوز سرما آور مردم را در خانه ها می چپاند. پدر می گوید بادِ پاییز که بزند، تخمه گران می شود. و بی راه هم نمی گوید.&lt;br /&gt;گاهی باد آنقدر تند می وزد که از کلاه مردان و روسری زنان هم می گذرد و می رسد به شیروانی خانه ها، بیل بوردهای خیابان ها و حتی کودکان هم.&lt;br /&gt;بچه که بودیم مادرم گاهی که از شیطنت های من و دیگر دخترش جانش به لبش می رسید، می گفت:" خدا جفت شما را بکند یکی، آن یکی را هم باد ببرد".&lt;br /&gt;و من به خاطرم می آید آن روزی را که از دبستان اتحاد به خانه برمی گشتم و باد با چنان شدتی می وزید که مرا تا انتهای کوچه دوانده بود و اگر مرد مهربانی سد راهم نمی شد و پاهایش را نمی چسبیدم، بعد مرا بغل نمی کرد و به خانه نمی رساند، شاید آن روز باد مرا با خودش برده بود. و چه قدر در آن وانفسا در خیالات کودکانه ام، اندیشیده بودم به اینکه باد مرا به کجا خواهد برد؟&lt;br /&gt;لبخند کمرنگی می آید. بزرگ که شدیم فهمیدیم که شهرمان همه درخشندگی هوایش را مدیون همان باد است. وقتی به آنجا می روم آسمان آبی تر می شود و چشمان من هم.&lt;br /&gt;باد که می وزد یک شعف پنهانی و نمی دانم کجایی به سراغم می آید. پاییز امسال رنگ دیگری دارد، سال های کودکی که آغاز مهر ماه بود و بوی کتاب های ورق نخورده و لباس و کیف و کفش مدرسه و مداد رنگی و دفتر نقاشی و دفترهای چهل برگ و صد برگ و دو خط، همه و همه نقش می زد به پاییزمان، و بزرگ تر که شدم رنگ دیگری شد و شروع ماه مهر بوی خانه نسرین را به خودش گرفت، بوی جابجایی را، بوی دانشگاه را، بوی خوابگاه را، بوی هوای مسموم صبح های تهران را. و امسال رنگ و بوی پاییزم دگر گونه است. پاییزم مخصوص سال هشتاد و سه شد.&lt;br /&gt;امروز از صبح باد می آید، از پنجره که نگاه می کنم، درخت ها در یک پیچ و تاب نرم جامه از تن برمی دارند و شاید آنها تنها گروهی باشند که عشق بازیِ پاییز را می فهمند.&lt;br /&gt;بالا پوش پاییزه ام را به دور شانه هایم می پیچم، دست هایم را دور یک فنجان چای گرم پیاله می کنم، و همچنان که می نوشم فکر می کنم به اینکه کاش می شد این باد مرا با خودش ببرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#990000;"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;چهار شنبه بیست و نهم مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109865061829259538?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109865061829259538/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109865061829259538' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109865061829259538'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109865061829259538'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/10/blog-post_24.html' title='تنها در پنجره'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109770366096136332</id><published>2004-10-14T01:56:00.000+03:30</published><updated>2004-10-14T01:18:04.340+03:30</updated><title type='text'>نشانی</title><content type='html'>&lt;img height="400" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/sepehri.jpg?unq=-gaqb9k" width="420" align="righف" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;یک حس عجیبی در من هست که همیشه به موقع به سراغم میاد. دیشب یه هو دلم برای شعرهای سهراب سپهری تنگ شد. هشت کتاب رو برداشتم و مطلب قبلی رو گذاشتم این تو. توی جلد کتاب شماره یکی از دوستان قدیمی را نوشته بودم، یادم افتاد که حالش را بپرسم، گوشی را برداشتم و ...، بعد از گپ و گفت کوتاهی کسی را به من معرفی کرد که به دنبال یک طراح بود برای سفارش یک کار. امروز صبح تماس گرفتم، خودم را معرفی کردم و قرار گذاشتم. شرکتِ کارفرمایِ جدید کمی پایین تر از میدان ولی عصر بود، آشنایی و کار و قرار و مدار...وقتی که از شرکت بیرون آمدم دیدم بد نیست سری هم به خیابان انقلاب بزنم و کمی کاغذ و ذغال طراحی برای خودم بخرم. پیاده به راه افتادم، کفش هایم اصلا مناسب نبودند ولی خیابان یک طرفه بود و به ناچار رفتم. نزدیک خیابان بزرگمهر که رسیدم چشمم به یک تابلوی بزرگ آبی رنگ افتاد با عنوان دومین کنگره بین المللی صدای پای آب. به تاریخ همین امروز و در دانشگاه هنر.&lt;br /&gt;تصمیمم عوض شد. به خیابان پیچیدم و سر از دانشگاه هنر درآوردم. حیات از همهمه دانشجویانی که برنامه را از تلوزیون مداربسته دنبال می کردند پر بود. به داخل بوفه رفتم و از آنجا به سمت سالن اجتماعات فارابی، یک بروشور از روی میز برداشتم و به راهرو پیچیدم، مسئولش عذرخواهی کرد که جا نیست با اصرار داخل شدم، سالن مالامالِ جمعیت بود، روی پله ها، کنار دیوارها، کف زمین، تنگاتنگ هم ، به قول معروف سوزن می انداختی به زمین نمی رسید. آرام آرام راه باز شد و به گوشه دیواری رسیدم، آلبوم کارهام توی بغلم بود و یک ساک و یک لوله بزرگِ کاغذ. محو صدای گرم آقای خسرو محصوری شده بودم که به نوازندگی آقای مهرداد پازوکی قطعه ای را اجرا می کردند، که یکی ساکم را کشید. آقای جوانی بود که می خواست صندلی خودش را به من بدهد. این همه خانم ایستاده بود چرا من؟ خجالت کشیدم ولی اصرار کرد. نشستم و طبق معمول همیشه های تنهایم مراسم را دنبال کردم.&lt;br /&gt;استاد مشفق کاشانی از خاطراتش با سهراب گفتند، که چطور وقتی برای بازرسی از مدارس به روستاهای اطراف کاشان می رفتند، سهراب سپهری تا صبح را با روستاییان به گفتگو بوده و برای دردهایشان اشک می ریخته و برایشان شاهنامه می خوانده و فال حافظ می گرفته و از این حرف ها، و شعری از سهراب خواندند که در نامه ای که به استاد نوشته بود درباره دلتنگیش نسبت به پدرش سروده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;شب بود و ماه و اختر و من بی خیال&lt;br /&gt;خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود&lt;br /&gt;در عالم خیال به چشم آمدم پدر&lt;br /&gt;کز رنج چون کمان قدِ سروش خمیده بود&lt;br /&gt;موی سیاهِ او شده بود اندکی سپید&lt;br /&gt;گفتی سپیده از دل شب دمیده بود&lt;br /&gt;از خود برون شدم به تماشای روی او&lt;br /&gt;کز لذت وصال بدین حد رسیده بود&lt;br /&gt;دستی کشید به سر و رویم ز روی مهر&lt;br /&gt;یک سال می گذشت که پسر را ندیده بود&lt;br /&gt;چون محو شد خیال پدر از نظر مرا&lt;br /&gt;اشکی به روی گونه زردم چکیده بود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اشک توی چشمای من هم حلقه زد و دلم برای همه پدر های دنیا تنگ شد.&lt;br /&gt;خیلی ها صحبت کردند، از جمله خانم سیحون که با بیماری و حال کمی نا خوش قدم رنجه کرده بودند، و موقع اهدای لوح یادبود ایشان با آقای جنتی دست دادند و چهره بزرگ عکس سهراب سپهری که قاب شده بود را بوسیدند و سقف سالن اجتماعات به هوا پرتاب شد. لحظه با شکوهی بود.&lt;br /&gt;قرار شد خاطرات سرکار خانم سیحون را با سپهری در&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.bineghab.com/index.asp"&gt;&lt;em&gt;اینجا&lt;/em&gt;&lt;/a&gt; بخوانیم.&lt;br /&gt;آقای&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.bineghab.com/Details-Reports.asp?Reports_ID=97"&gt;&lt;em&gt;امیری&lt;/em&gt;&lt;/a&gt; هم مطلبی درباره سهراب نوشته اند.&lt;br /&gt;از سالن که بیرون می آمدم با خودم فکر می کردم که سهراب سپهری این اسطوره زندگی، مرگ و مهر، دیشب به یادم آورد که امروز به سراغش بروم و خودش نشانی اش را داده بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار&lt;br /&gt;آسمان مکثی کرد&lt;br /&gt;رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید&lt;br /&gt;و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:&lt;br /&gt;"نرسیده به درخت&lt;br /&gt;کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است&lt;br /&gt;و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است&lt;br /&gt;می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد&lt;br /&gt;پس به سمت گل تنهایی می پیچی&lt;br /&gt;دو قدم مانده به گل&lt;br /&gt;پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی&lt;br /&gt;و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد&lt;br /&gt;در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی&lt;br /&gt;کودکی می بینی&lt;br /&gt;رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور&lt;br /&gt;و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;چهار شنبه بیست و دوم مهر ماه هزلرو سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109770366096136332?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109770366096136332/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109770366096136332' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109770366096136332'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109770366096136332'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/10/blog-post_14.html' title='نشانی'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109760726850983108</id><published>2004-10-12T22:15:00.000+03:30</published><updated>2004-10-12T22:34:39.876+03:30</updated><title type='text'>ساعت گیج زمان</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img height="200" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/sa%40e%20gij.jpg?unq=-csaf5d" width="200" align="center" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دنگ...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;فرصتی از کف رفت&lt;br /&gt;قصه ای گشت تمام.&lt;br /&gt;لحظه باید پی لحظه گذرد&lt;br /&gt;تا که جان گیرد در فکر دوام،&lt;br /&gt;این دوامی که درون رگ من ریخته زهر&lt;br /&gt;وا رهانیده از اندیشه من رشته حال&lt;br /&gt;وز رهی دور و دراز&lt;br /&gt;داده پیوندم با فکر زوال&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;پرده ای می گذرد&lt;br /&gt;پرده ای می آید،&lt;br /&gt;می رود نقش پی نقش دگر&lt;br /&gt;رنگ می لغزد بر رنگ&lt;br /&gt;ساعت گیج زمان در شب عمر&lt;br /&gt;می زند پی در پی زنگ&lt;br /&gt;دنگ...، دنگ...،&lt;br /&gt;دنگ...&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#660000;"&gt;سهراب سپهری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109760726850983108?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109760726850983108/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109760726850983108' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109760726850983108'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109760726850983108'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/10/blog-post_12.html' title='ساعت گیج زمان'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109718695053468457</id><published>2004-10-08T01:27:00.000+03:30</published><updated>2004-10-08T04:02:50.470+03:30</updated><title type='text'>حیرت</title><content type='html'>&lt;img height="400" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/ROMANTIC.jpg?unq=-bzdefh" width="400" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666600;"&gt;گرگ و میش غروب بود انگار. پدرم کنار در ایستاده بود و به مردها خوش آمد می گفت. خیل مردهای ناشناس با ریش های جو گندمی و موهای بلند که همه کت هایشان را روی شانه های پهنشان انداخته بودند، از بالای کوچه به طرف درب حیات سرازیر بود. مردها متفکر، مسخ شده، آرام و یکنواخت از درب آهنی آبی رنگ فلزی بزرگ به درون حیات می آمدند و در نمی دانم کجایی ناپدید می شدند. و من با یک لباس شندره بلند که روی سنگفرش حیاط کشیده می شد و موهای ژولیده و درهم که چون قیر مذاب از شانه هایم سرازیر شده بود، هراسان به دنبال کسی یا چیزی می گشتم، که در میان صدای جمعیتِ خاکستری مردها او را دیدم که از دور می آمد. کت و شلوار کهنه گشادی به تن داشت و یک کیف چرمی بزرگ روی دوشش سنگینی می کرد. سر و ریشش بلند و مجعد و سیاه بود، مسخ شده و آرام و یکنواخت با جمعیت به پیش می آمد. تا به او برسم از شانه هزار مرد خاکستری گذشتم. باید خودم را به او معرفی می کردم. تا به حال مرا ندیده بود. فریاد می زدم و نامش را می خواندم اما صدایی به غیر از صدای پای مردان شنیده نمی شد، و مردها از روی زندگی عبور می کردند بی آنکه نگاهم کنند. با او حرف میزدم اما صدای خودم را نمی شنیدم و این حکایت یک گنگ بود از خوابی بدون تعبیر.&lt;br /&gt;صدایم را نشنید و مرا ندید. به شانه های محکمش برخورد کردم و به زمین پرتاب شدم. درویش پیری زیر بازویم را گرفت و مرا از جمعیت بیرون کشید و به گوشم خواند :"من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر- من عاجزم از گفتن و خلق از شنیدنش"&lt;br /&gt;لبه دامنم را که روی زمین کشیده می شد را به دستم داد و مرا در آستانه پله های سنگی که به سرداب منتهی می شد رها کرد. در آن پایین همه زنها با دندان های طلا در سوسوی نور چراغ های فانوس دور یک حوض آبی نشسته بودند. همه چادر های سیاه بر سر و ولوله می کردند و صدایشان در شر شر فواره کوچکی که وسط حوض بود گم می شد.&lt;br /&gt;زن ها مرا نمی دیدند. کنار پنجره ای ایستادم، شمعی روشن کردم آب از دیوار ها چکه می کرد، چشمم را بستم که نیتی بکنم، دست گرمی روی شانه ام نشست، سر گرداندم، با اشاره انگشت سبابه به سکوت دعوتم کرد، به سردی و نموری دیوارهای سردابه تکیه ام داد و لب های خشکی زده اش را به خیسی دهانم گشود. دست های ترک خورده و زبرش خاکی را می مانست که با ولع طراوت میوه نوبرانه را از برهنگی بازوهایم بچیند.&lt;br /&gt;مرد ها تمام شده بودند، دروازه فلزی بزرگ آبی رنگ روی پاشنه چرخید و با صدای زنگار گرفته ای بسته شد. حیاط خالی بود، درویش درصدای مستانه ماهور می رقصید، پدر لباس مردهای ترکمن را پوشیده بود و در انتظار این لحظه با دهان بسته برایمان مثنوی می خواند.&lt;br /&gt;لباس های پاره ام از دیوار های سرداب خیس خیس بود، دست های از رمق افتاده ام را به دورش حلقه کردم، تپش های دل بی قرارش در صدای فواره آب گم می شد. می تپید. محکم می تپید.&lt;br /&gt;زن ها در تاریکخانه سردابه حرف می زدند و صدایشان شنیده نمی شد. مست شده بودم، گربه سیاهی از بالای دیوار به دامنم آویخت. قطره سردی از گردنم به پایین سر خورد و از خواب پریدم.&lt;br /&gt;نفس هایم به شماره افتاده بود. و همه تنم از عرق سردی خیس بود، میان در هم تنیدگی ملافه و لباس خوابم به دنبال گربه ای می گشتم که خوابم را آشفته کرده بود. ترسیده بودم و کسی برای پناه دادنی یا سر به سینه نهادنی در کنارم نبود. پرده در باد می چرخید. تاریک. روشن. تاریک. روشن. دهانم خشک شده بود. به کنار پنجره رفتم، و باران به روی گونه هایم باریدن گرفت و خیس شدم.&lt;br /&gt;خیس بارانم زلالم روشنم&lt;br /&gt;بوی دریا می دهد پیراهنم&lt;br /&gt;آنقدر صافم که گر آیینه ها&lt;br /&gt;بیندم، گوید تویی این یا منم&lt;br /&gt;سردم است. پتو را به دور خودم می پیچم و می نشینم پای این پنجره تا ابدیت باز. رعدو برقی می زند. می ترسم. به زیر پتو می خزم و وقتی سر بر می آورم آفتاب از آن طرف کوه ها بالا آمده است. باران گرم می شود، بخار می شود و بند می آید.&lt;br /&gt;دامن شندره ام آنقدر روی سنگفرش حیات کشیده شده که خیس و سنگین است. از پله های سنگی افتان و خیزان بالا می روم . مه غلیظی حاکم است. دامنم سنگینی می کند، بالا میروم و آنرا با خود می کشانم. فانوسی در دستم گرفته ام که نور کمرنگش در میان این همه مه دردی را دوا نمی کند. از ابرها که بالا تر می روم همه جا غرق در نور می شود. روی ابرها راه می روم و از پله های سنگی دیگری بنای بالا رفتن می گذارم. آنقدر بالا که از جهان گلوله ای می ماند با نقش های کج و معوج و رگه های آبی رویش. مثل همان ها که در مدرسه با انگشت می شد بچرخانیم. بر لبه ابرها به سمت زمین خم شده بودم، بازیچه زیبایی بود. گربه سیاه به سمت من خیز برداشت، سکندری خوردم، دامنم به پایم گیر کرد ، فانوس از دستم پرتاب شد و آتش همه جا را گیراند. گربه چنگال در گیسوانم انداخته بود و مرا با خود می کشانید و من در یک تقلای بی توان دست و پا می زدم.&lt;br /&gt;فریاد میزدم و از بلندای جهان با مردها و زن ها سخن می گفتم و صدایی از من به گوش نمی رسید. آتش خودش را به دامن من می رسانده.حرف میزدم بی آنکه بفهمم و این سخن گفتن یک لال بود از معراج پر از شگفتی های یک روح.&lt;br /&gt;نوتهای مذاب به دریای زمان می چکید و من به نیایش نشسته بودم که خداوند جهان را از آتش برهاند.&lt;br /&gt;همچون ابراهیم خلیل از میان آتش به سویم می آمد با چشمانی گشوده به روی من. هنوز جامه اش از باران زیر ابرها خیس بود. دستم را گرفت و رطوبت ابرها برد. تب کرده بودم. در آرامش بازوانش پناهم داد. دست های مهربانش روی پوست خشکیده ام بنای نوازش کردن داشت، مست بود، و خیسی دهانش را به روی عطش من گشود. و حیرت!&lt;br /&gt;حالتی میان عقل و جنون. دنیا، دنیای مهستی شد. یعنی مستی و هستی. نیمی آب و نیمی آتش. نیمی باد و نیمی خاک. نیمی ستاره برای سحر و نیمی طلسم برای تدبیر.&lt;br /&gt;از خواب پریدم، تب داشتم، و خیس عرق بودم. حیرت! حیرت! حیرت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666600;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;سحرگاه چهار شنبه پانزدهم هزار و سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109718695053468457?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109718695053468457/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109718695053468457' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109718695053468457'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109718695053468457'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/10/blog-post_08.html' title='حیرت'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109709351330120981</id><published>2004-10-06T23:38:00.000+03:30</published><updated>2004-10-06T23:41:53.300+03:30</updated><title type='text'>اولین روز تدریس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;امروز را هرگز فراموش نمی کنم. به خاطر احساس تنهایی و حال های غیر خوشی که دوباره به سراغم آمده بود دیشب را کلی گریسته بودم، به همین دلیل امروز را با چشم های پف کرده سر کلاس حاضر شدم. یک کلاس هجده نفره از دانشجویان هجده، نوزده ساله به خاطر مراسم وقت گیر حذف و اضافه با دوازده نفر تشکیل شد.و این اولین تجربه تدریس رسمی من بود.&lt;br /&gt;احساس خاصی نداشتم، اما اینکه در کلاس از همه عوامل بیرونی کاملا جدا می شدم برایم کافی بود.راجع به آنچه که می خواستم به بچه ها آموزش بدهم به اندازه کافی مطالعه و برنامه ریزی کرده بودم. اینکه شانزده جلسه کلاس تشکیل می شود، سه جلسه به تطیلی می خورد، کی باید آموزش تمام شود، کی جمع بندی کنیم، سیلاب های درسی چیست و از کجا شروع و به کجا برسیم، چطوری کلاس خسته کننده نباشد و چگونه با بچه ها ایجاد ارتباط کنم و ...ولی بازم قاطی می شد، اما خوب شاید تعدادشان باعث می شد که دلهره دیشب کمرنگ بشه و اینکه از الآن داشتم به روز ژوژمان فکر می کردم که این جغله ها چه کارهایی را روی دیوارهای این دانشگاه نصب می کنند و اینکه بچه های من باید بهترین کارها را ارائه دهند و غیر ممکن هم نبود. این حس را یک بار هم در بیست سالگی تجربه کرده بودم ولی این بار در حیطه گسترده تری. این فرصت خوبی است برای آدم تنبلی مثل من که ترغیب شود که مطالعه داشته باشد و مدام خودش را آپ دیت کند. سر کلاس با پرسش های خنده دار بچه ها که خانوم خونتون کجاست؟ چند سالتونه؟ شوهر دارین یا نه؟ چرا هنر پیشه نشدین؟ به جز اینجا دیگه کجا کار می کنین؟ ماشین دارین؟ موبایل دارین؟ و... خلاصه که با مزه بودن خیلی.&lt;br /&gt;فکرش را بکنید! یک آدمی هست که نیمه وقت تو یه شرکتی کار می کنه، یک روز می ره دانشگاه درس می ده، دو روز هفته تو خونه تدریس خصوصی می کنه، برای یک شرکت بزرگ کار پروژه ای می کنه، می خواد کلاس زبان هم بره، با یکی از ستاداش مشق سبک و روش هم بکنه، سفارشی کاری نقاشی برای یک آتلیه هم انجام می ده، وبلاگ هم داره، اگر فرصتی دست بده برای فوق لیسانس هم به پدرش قول داده که درس بخونه، دعا کنید که بتونه و وسط راه نمیره. تا اطلاع ثانوی گردش و تفریح و دوست و میهمانی و این چیزها هم تعطیل. خلاصه می خواد از خودشسبقت بگیره اگه جا نمونه.اینم یه جور مبارزه ست دیگه، نه؟&lt;br /&gt;کلاس امروز کارگاهی بود و طولانی، ساعت چهار تنفس دادم، عینهو خود استادا که به ما میدادن، رفتم تو دفتر اساتید و واسه خودم یک چایی ریختم و برای اینکه نشون ندم تازه کارم و دست و پام و گم کردم، مثل بقیه یه روزنامه برداشتم و گرفتم جلو صورتم، تو دلم از خنده مرده بودم، از همه جوان تر بودم تقریبا جای بچه این ها بودم. چند لحظه بعد روزنامه رو گذاشتم روی میز، قلم و کاغذم رو درآوردم و شروع کردم به نوشتن.&lt;br /&gt;استاد کوچولوی نو پای دانشگاه، توی دفتر اساتید داشت فکر می کرد به اینکه امشب واسه خودش شام چی بپزه، آخه چند روزی هست که درست و حسابی غذا نخورده، کلی هم کار داره، باید خونه اش رو مرتب کنه که فردا صبح واسه ثبت نام کلاس خصوصی نقاشی با سه نفر قرار داره.&lt;br /&gt;یکی یه ذره وقت داره به من غرض بده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;چهار شنبه پانزدهم مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109709351330120981?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109709351330120981/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109709351330120981' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109709351330120981'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109709351330120981'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/10/blog-post.html' title='اولین روز تدریس'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109605762452831709</id><published>2004-09-24T23:55:00.000+03:30</published><updated>2004-09-24T23:57:04.530+03:30</updated><title type='text'>پند پدر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;چند سال پیش وقتی که داشتم به تهران می آمدم پدرم مرا به اتاقش خواند و چند کلامی پند پدرانه داد بدین سان:&lt;br /&gt;دخترکم، نقاش ها زیبا می بینند، اما از تو می خواهم که زشت و زیبا را با هم ببینی. ببینی و زیباتر را بچینی. به چشم هایت بیاموزکه حقیقت را ببینند.&lt;br /&gt;با همه خوش بینی ام مجبورم به تو بگویم که: تهران جایی ست که به عینک دودی می گویند عینک آفتابی!&lt;br /&gt;مراقب چشم ها باش و در ورای ظاهرها واقعیات نهفته در باطن را هم بین؛ چه نیک و چه زشت.&lt;br /&gt;تهران (با همه آراستگی اش) شهر سربی و خاکستری است. مگذار یاس های سپید نجابتت در هوای مسمومش بپژمرد.&lt;br /&gt;من یک تکه سفال بی لعاب لاله جین را با تمام برج های مرمرین تهران عوض نمی کنم. می دانی چرا؟&lt;br /&gt;چون در این تکه سفال دنیایی از اصالت نهفته است، اما در آن شهر فرنگ، رنگ و نیرنگ.&lt;br /&gt;گنج را در خرابه باید جست.&lt;br /&gt;گلکم. قاصدکم. قدر خودت را بدان و قدر جوانی را.&lt;br /&gt;آسان بگیر ولی ارزان مفروش. درنا های دور پرواز را دیده ای؟!&lt;br /&gt;مثل آنها باش. سپید. مغرور. پاک و بلند پرواز.&lt;br /&gt;به هیچ لاشه ای منقار نزن و بر هیچ دیوار کوتاهی منشین.&lt;br /&gt;و این مرا توشه سفر بود و به تهران آمدم و سال ها گذشت. و امروز که در کشاکش جدال های زمانه زیر و زبر می شدم و تاب و توان از کف داده بودم چنین ادامه داد:&lt;br /&gt;پرنده من . غصه مخور. اوج بگیر. مهم این است که جای تو الآن در بلند ترین نقطه است. از آن بالا موجودات حقیر دیده نمی شوند. قدرش را بدان.&lt;br /&gt;اوج که بگیری موانع معنای معمولشان را از دست می دهند، حصار ها رنگ می بازند و آنچه می ماند پرند آبی آسمان است و پرنیان نقره ای ابرها، و می دانم که چه قدر هوس کرده ای که در این هوا بال بگشایی.&lt;br /&gt;بعضی ها سقف پروازشان از قدشان فرا تر نمی رود. پس پروازشان همیشه با اصطکاک توام است. به کلاه یکی، به دیوار دیگری، یا میز و منبر کسی شاید بر بخورند. اما بالا تر که بروی، بالا تر از تیر های چراغ برق و دکل ها و برج و باروها و آسمان خراش ها و آنتن ها، دیگر مانعی نیست، هیچ چیز و هیچ کس جلوی تو را نمی تواند سد کند و هیچ دامی به بندت نخواهد کشید و هیچ دانه ای فریبت نخواهد داد؛ باور کن.&lt;br /&gt;باور کن که هیچ کس از روی زمین به جایی نرسیده است، مگر آنها که دل به دلداری بلند بالا سپرده اند.&lt;br /&gt;با خودم گفتم: دلُم یه جایی بنده همون جایی که ایوانش بلنده!&lt;br /&gt;پدر که زمزمه های پنهانیم را شنیده بود گفت: رو راست باش. مثل آیینه؛ با همه و با من نیز. به او گفتم:&lt;br /&gt;سه درد آمد به جانم هر سه یکبار&lt;br /&gt;غریبی و اسیری و غم یار&lt;br /&gt;غریبی و اسیری چاره دیره&lt;br /&gt;غم یار و غم یار و غم یار.&lt;br /&gt;نگاهم در گل های قالی گره خورده بود و سرم دوران می کرد.&lt;br /&gt;سرم چون کوه در میدان بگردد&lt;br /&gt;دلم از عهد و پیمان بر نگردد&lt;br /&gt;اگر دوران به نا اهلان بمانه&lt;br /&gt;نشینُم تا که این دوران بگردد.&lt;br /&gt;پدر همان انگشتش را که بار ها و بارها با اشارت آن راه را نشانم داده بود، زیر چانه ام گرفت و سرم را به سوی آسمان بالا برد، مو های سیاهم را کنار زد و با چشمان نمناک گفت: عزیزکم.&lt;br /&gt;کوه به خاک تکیه می کند و سر به آسمان می ساید. به پدرت تکیه کن و چشم به آسمان بدوز.&lt;br /&gt;سرت را بالا بگیر؛ حالا کمی شبیه کوه شده ای.&lt;br /&gt;این یکی از همان زشتی هایی بود که پیش ترها با تو از آن سخن گفته بودم و باید می دیدی اش و حالا بزرگ شده ای.&lt;br /&gt;دلت را دریاب. به سراغش برو، حالش را بپرس، دستی به سر و رویش بکش، شکسته های دلت را جمع کن و نگذار کسی شکسته های دلت را ببیند، آنها را برای من بفرست که پدرت هنوز کمی شکسته بندی بلد است.&lt;br /&gt;شب تاریک و سنگستان و مُو مست&lt;br /&gt;قدح از دست مُو افتاد و نشکست&lt;br /&gt;نگه دارنده اش نیکو نگه داشت&lt;br /&gt;وگر نه صد قدح نفتاده بشکست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;جمعه سوم مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109605762452831709?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109605762452831709/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109605762452831709' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109605762452831709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109605762452831709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/09/blog-post_109605762452831709.html' title='پند پدر'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109551121295783750</id><published>2004-09-18T16:52:00.000+04:30</published><updated>2004-09-18T17:38:54.706+04:30</updated><title type='text'>یک روز در دادگاه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;به راستی من اینجا چه می کردم؟ دسته دسته آدم های بی گناه لابلای خلاف کارها و ماموران وکارمندان دادگاه می لولیدند، یک سری ها حال و روزشان از سر و وضعشان پیدا بود و عده دیگری ساکت و آرام یک گوشه کز کرده بودند، بی خیال ترها یا شاید آنها که از شدت تسلسل ذهنشان دچار خماری شده بود روی زانوهایشان به خواب رفته بودند، زن های معتاد، مردهای دستبند به دست و تک و توک هم آدم حسابی به چشم می خورد.&lt;br /&gt;مسئول پرونده من رفته بود که یک جای دیگر خرابی به بار آورد، باز هم گزارش... و من درانتظار آمدنش تا الآن 5310 قدم طول این راهرو را هی رفته ام و آمده ام و 5310 جور اندیشیده ام. یک نوزاد چند روزه در آغوش مادرش ونگ می زد، کلافه شده بودم، غم زدگی ام را بقچه کردم و روی صندلی کناری ام گذاردم و خودم را بغل کردم و به راه افتادم که چرخی این اطراف بزنم ببینم چه خبر است؟&lt;br /&gt;نگاه ها محاصره ام کرده بود، هیچکس اینجا تنها نبود به جز من، خوب بالاخره یک نفر باید کار را پی گیری می کرد...&lt;br /&gt;چند نفر را از پا به هم زنجیر کرده بودند، حرکتشان در راه پله جیلینگ و جیلینگی راه انداخته بود که نگو، زنها با چادرهای یک فرم خال خال رویشان را تا زیر ابرو گرفته بودند، دست های دو دختر جوان را به هم زنجیر می کردند یکی بی خیال بود و دیگری آنچنان ناباورانه دستش را با تردید پس می کشید و با ادای کلمه نه اشک می ریخت که یقین کردم به استقبال تجربه های تلخی گام برمی دارد که شاید تا سال های دور روح و روانش را در بند بکشد. پدر و پسری را به هم، دو نوجوان که ریسه رفته بودند از خنده را، به هم. زن جوانی با زبان محلی که نمی دانم مال کجا بود با کیف دستی اش به سر مردی می کوبید و تکرار می کرد که دوستانت کردند، همین دوستان فلان فلان شده ات و فحش می داد که بردندش. ماموری در راهرو داد می زد کلانتری 126، کلانتری 126... .&lt;br /&gt;این پنجمین بار است که اینجا می آیم کاش لااقل یک بار هم آنها با من همراه می شدند تا این قدر به باد کنایه نگیرندم.&lt;br /&gt;سری پیش که آمده بودم مامور پرونده ام از لابلای دندان هایش جویده جویده و محافظه کارانه گفت: خرج دارد و یک برگه به من داده بود که درخواستم را بنویسم، من هم نوشته بودم و داده بودم و پاسم داده بودند به امروز. شب موقع خواب که داشتم روز مره ام را مرور می کردم یکهو منظورش را فهمیدم! واااااااااااای! چرا نفهمیده بودم؟! دیدم که نامه را که به دستش دادم نا امیدانه و پکر نگاهم کرد! ولی خنگی همین است دیگر، شاخ و دم که ندارد، خوب تا حالا این کار را نکرده بودم، حالا شاید امروز ... بشود که...&lt;br /&gt;بالاخره آمد، مرا تا دید شناخت، به سرعت از کنارم رد شد و گفت: شنبه بیا، شنبه بیا.&lt;br /&gt;_ آقای... آقای... طرف پرونده من... زنگ زدم گفتند... متواری اند...، اما بی فایده بود کسی جواب مرا نمی داد، از در که بیرون آمدم یک نفر با صدای خفه صدایم کرد، خانم. خانم. وقتی برگشتم یکی از مامورین بود که مرا از دور می پایید، جلو آمد و گفت: بمانید تا من بیایم، شاید بشود کاری کرد.&lt;br /&gt;جلوی راه پله که در انتظارش ایستاده بودم از پنجره ساختمان روبرو به چشم می خورد، روی سردر آن با تیتر بزرگ نوشته بودند (فرهنگستان ادب و زبان فارسی) عجب!!! در این جایی که آدمها را هوی خطاب می کنند و کسی به چشمان من نگاه نمی کند، می دانم که گسی به این ساختمان روبرو نظر نیانداخته است. این پایین آدم ها برای نگرفتن حقشان همدیگر را می جوند. از استاد دانشگاه گرفته تا هر صنف دیگری.&lt;br /&gt;چند سال پیش بود که برای یکی از نشریه ها طرح زیر را اتود کردم. نشریه بر این باور بود که در جامعه امروز- که به برکت حماسه دوم خرداد آبستن و شاهد رفتارهای جدید و تحولات شگرف در عرصه های مختلف و مناسبات اجتماعی و انسانیست است - نهادهای مردمی می توانند در فضای عاری از امر و نهی های رایج و زورگویی ها، نقش موثری را در سالم و شفاف بودن روابط نهادها و مردم ایفا کند. مدیر مسئول ماهنامه طرحم را رد کرد وبا خنده گفت: خانم فلانی می خواهید درب ماهنامه را تخته کنید؟!&lt;br /&gt;&lt;img height="400" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/ali.jpg?unq=-3jhmq2" width="300" align="right" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در یک جایی از این نشریه آمده بود، رعایت معیارهای اخلاقی بیانگر هنجارها و عقاید قابل قبول در یک سازمان و جامعه هستند که عمدتا توسط مدیران ارشد تهیه و تدارک دیده می شوند، سپس در اختیار تمامی اعضای سازمان قرار می گیرند. با خودم فکر می کردم که کاش به آن خانم که جلوی درب ورودی با لفظ "پارس نکن" به سکوت دعوتش کرده بودند، میگفتم که یقه مسئول ورود را نگیرد که کار از بالا خراب است و به اینها هم ارتباطی ندارد. خرابی از آنجاست که بیخ گوش طفلی چشم و گوش بسته اذان می خوانند و او بی اختیار می گرید.&lt;br /&gt;این است شفافیت ما که اینگونه می خواهندمان.&lt;br /&gt;صدای مسئول پرونده ام بود که می پرسید: شما که هنوز اینجایید؟ بروید دیگر. گفتم که، شنبه، شنبه.&lt;br /&gt;آن مامور آمد. مرا با اشاره سر پنج طبقه به دنبال خودش پایین کشانید تا به درب خروجی رسیدیم. شرح پرونده ام را که برایش گفتم لبخندی زد و گفت: من گفتم تریاکی؟ هروئینی؟ مشروبی؟ یا مثلا دوست و رفیقی؟... این که چیزی نیست، به زمان بسپارید خودش خود به خود مسیر خودش را طی می کند. وسایلتان یحتمل بایگانی می شود به دلیلی و جریمه هم می شوید به دلیل دیگری. دنبالش را نگیرید مگر اینکه از شما بخواهند.&lt;br /&gt;نفس راحتی کشیدم و بیرون آمدم و حالا باید بروم و زمان را هل بدهم به جلو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;سه شنبه بیست و چهارم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109551121295783750?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109551121295783750/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109551121295783750' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109551121295783750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109551121295783750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/09/blog-post_18.html' title='یک روز در دادگاه'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109489672713476345</id><published>2004-09-11T14:25:00.000+04:30</published><updated>2004-09-11T14:49:41.783+04:30</updated><title type='text'>اینجا چه قدر ثانیه ها طول می کشند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;اینجا چه قدر ثانیه ها طول می کشند&lt;br /&gt;آن قدر ها که روی تو ششلول می کشند&lt;br /&gt;در خاطرات کهنه تری محو می شوی&lt;br /&gt;نسیان نبود، که بطری محلول می کشند&lt;br /&gt;   &lt;span style="font-size:78%;"&gt;نادر حقی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از صبح منتظرم، پنجاه و یک روز است که منتظرم و الآن سه روز است که بیشتر منتظرم که بیایند و کار را تمام کنند. تنها چیزی که یادم رفته بود توی ساک بگذارم که بدهم بهشان یک فیلم بود از نمونه کارهایش که صبح زود از خانه زدم بیرون و بردم دادم شوهر سابق دوستم کشیدش روی سی دی.&lt;br /&gt;وقتی به خانه رسیدم رد دسته ساک پلاستیکی که هندوانه سبز نسبتا بزرگی را تا خانه بغل کرده بود توی بند بند انگشتانم را قرمز و داغ کرده بود. قبل از اینکه کلید را از تو کیفم بیرون بکشم دختر گرد و با نمک همسایه که به تازگی مشق نقاشی می کردم باهاش، پرید جلوم و کفت: خاله خاله، مامانتون زنگ زده خونه ما دیده نیستین نگران شده، ما هم فکر میکردیم که خوابیدین ولی بعدش دیدیم که نیستین.&lt;br /&gt;به جز آن از صبح دیگه تلفن من حتی یک زنگ هم نخورده یکی دو بار رفتم چک کردم نکنه قطع شده باشه، همیشه وقتی که منتظر هستم زنگش خفه خون می گیره.&lt;br /&gt;ساعت 3 ظهر است.&lt;br /&gt;ظرف ها را شسته ام، میوه ها را چیده ام توی سبد، هندوانه را گذاشته ام توی یخچال که خنک شود، معده ام صداش در آمده ولی دهانم هنوز میلی به خوردن ندارد. صورتم خسته است، دیشب اصلا نخوابیدم، بیکار بودم، امروز را از صبح اختصاص داده بودم به خودم مثل بقیه این روزها، سی دی روا از تو کیفم در آوردم و گذاشتم روی میز کامپیوتر و یه آهنگ ملایم:&lt;br /&gt;بردی از یااااادم... دادی بر بااااادم... با یادت شااااادم...&lt;br /&gt;دل به تو داااادم... در دام افتااااادم... از غم آزاااااادم...&lt;br /&gt;موهام رو دیروز سشوار کشیده بودم، حال نداشتم دوباره بکشم همین جوری خوبه، با یک گیره از پشت سر جمع کردم و دوباره توی آیینه با خودم درگیر شدم صدای آواز در خالی خانه پیچیده بود و دوباره چند تا قطره گرم سر خورد پایین...&lt;br /&gt;دل به تو دادم، فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم بخند&lt;br /&gt;سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز&lt;br /&gt;ساعت 4 است.&lt;br /&gt;دو تا لیمو حلقه کردم که بریزم توی شربت، بشقاب ها را از تو کابینت درآوردم و کارد و چنگال ها رو هم، شکلات ها رو ریختم توی ظرف و گذاشتم روی میز، یه تاپ مشکی تنم کردم با همون دامن بلندی که گل های سفید داشت، چه قدر لاغر شده بودم! یه لیوان شربت واسه خودم ریختم و یه آدامس چپوندم توی دهانم که بوی دهان آدم های روزه رو نده، یه کمی عطر به خودم پاشیدم فیلمش رو از روی میز بر داشتم که بذارم توی ساک کنار بقیه چیزها که چشمم افتاد به گردنبند مرواریدی که مادرش واسه عیدی بهم داده بود، برداشتم و دور گردنم گرفتم چه قدر به لباسم میامد، چه قدر کم به من فرصت داده بودن برای آویزان کردن این طوق های بندگی به گردنم، به اندازه دو بار رفتن به مشهد، به خودم که آمدم صورتم از همیشه خیس تر شده بود، یه آب به سرو روم زدم و نشستم به آرایش.&lt;br /&gt;ساعت 5 است.&lt;br /&gt;یک کتاب برداشتم و با سر رفتم توش. هم می خوندم هم فکر می کردم، نمی دونم چطوری از خوندنی یواشکی سر می خوردم و می افتادم تو فکر کردنی، اگه الآن زنگ می زدن و خودش هم با بقیه می اومد تو! وای! چی می شد؟! کاش می شد، خدایا چی می شد اگه چیز به آسانی یک نگاه به اندازه پیمودن فرسنگ ها فاصله سخت نمی شد؟ یه حسی از تو قلبم تا نوک انگشتهام دوید و اونجا شروع کرد به بزرگ شدن، دیدم که یک لبخند کمرنگ روی لبام نشسته، اتاق پشت یک پرده نازک که همین الآن بافته میشد تار و مات شد، نمیدانم چرا اینقدر دل نازک شده ام؟! انگار عاشق شده ام...&lt;br /&gt;پااااا به سرم نه... جاااان به تنم ده... چووون به سرآااامد... عمر بیییی ثمرم...&lt;br /&gt;نشسته بر دل غبارغم... زانکه من در دیارغم... گشته ام غم گسار غم...&lt;br /&gt;امید اهل وفااااا تویی... رفته راه خطااااا تویی... آفت جان مااااا تویی...&lt;br /&gt;ساعت 6 است.&lt;br /&gt;پس چرا نمیان؟ گفته بودن بعد از ظهر که؟ همیشه تاخیر! از روز اول همینطوری بودن. مادرش دیشب می گفت: تو بیا اینجا (خاله و خانم باجی ها همه دور هم جمع بودن) گفتم: دیگه برای من اومدن نداره... خودتون که می دونین مادر؟! گفت: تو از روز اول با ما همین جوری بودی.&lt;br /&gt;آخه رفتن نداره، فامیل که نیستیم، تموم شده دیگه، پرنده ای را می مانم که در ابتدای پروازش پرهایش در قفس حبس شد، حالا باید به خاله پروین بگویم سلام. من نامزد سابق فلانیم. همون جوریش خجالت می کشیدم وای به حالا! خوب شرم حضور و رودربایستی من به وقت نشناسی و اهمال آنها در.&lt;br /&gt;جنازه پر پر دستمال کاغذی روی دستم از های های من خیس خیس است، این روز ها به اندازه پنج زن زنده مو از سرم ریخته، رگه های باریک سیاه روی سرامیک های سفید توی چشم آدم وق وق می زند، این سیا هی ها و آن سپیدی ها را به گورستان میبرم، کولر را خاموش می کنم، سردم است، انگار که چله زمستان باشد، پنجره ها رو باز می کنم و موهام رو... کتاب رو بر می دارم و دوباره ادامه می دهم ، گوشم زنگ می زد، حالا غیبتم را می کردند یا قند خونم داشت پایین می افتاد الله و اعلم. دیگه کم کم نوشته ها را نمی شد خواند، هوا گرگ و میش شده بود.&lt;br /&gt;ساعت 7 عصر است.&lt;br /&gt;قرار بود من بعد از ظهر امروز میهمان داشته باشم، از آن میهمان هایی که نمی توانی زنگ بزنی و تاخیرشان را جویا شوی، نگران شده بودم. چند روز پیش که پول کم آورده بودم، برای فروش گردن بندم به ده تا طلا فروشی سر زدم که می گفتند بدون کاغذ خرید اجازه خرید ندارند، منکه اصلا یادم نبود این زنجیر و کی خریدم حالا کاغذ خرید از کجا می آوردم؟ حس نوستالوژیکی که واسه فروشش بهم دست داده بود تبدیل به یک خوشحالیه خفیف و یواشکی شد. به یکی از دوستانم زنگ زدم و غرض کردم، مجبور بودم خوب! حالا که مهمون هام نیومدن انتظارش همون حس نوستالوژیک چند روز پیش رو می مونه و نیومدنشون هم همون خوشحالیه خفیف و یواشکی ولیاین دفعهآدم نمی دونه باید بعدش باید چیکار کنه؟&lt;br /&gt;ساعت 8 شب است.&lt;br /&gt;چراغ را روشن می کنم. از خلوت اتاق به خالی راهرو می پیچم و از خالی راهرو به سردی آشپز خانه، دامنم مثل کودکی که از تنهایی ترسیده باشد به دنبالم می دود، یک دانه انگور از روی خوشه بر می دارم و زیر دندانم گاز می زنم، روی صندلی کامپوتر پاهایم را بغل می کنم و در گل های دامنم غرق می شوم و زمزمه می کنم:&lt;br /&gt;چه شد آن همه پیمااااان... که از آن لب خنداااان... بشنیدم و هرگز... خبری نشد از آن...&lt;br /&gt;کی آیی به برم... ای شمع سحرم... در بزمم نفسی... بنشین تاج سرم... تا از جان گذرم.&lt;br /&gt;ساعت 8/5 است.&lt;br /&gt;صدای زنگ میاد. باید برم درو باز کنم.همه چیز تموم شد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;جمعه بیست شهریور هزار و سیصد و پنجاه و سه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109489672713476345?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109489672713476345/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109489672713476345' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109489672713476345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109489672713476345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/09/blog-post_11.html' title='اینجا چه قدر ثانیه ها طول می کشند'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109476194456345763</id><published>2004-09-10T01:57:00.000+04:30</published><updated>2004-09-10T01:02:24.563+04:30</updated><title type='text'>قیمت خوشی های جاودانی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;ای نابغه هایی که در میان اشک ها خاموش گشته اید، ای قلب های قدر نشناخته، ای کلاریس هارلو های مقدس گمنام، ای فرزندان ترد گشته، ای تبعید شدگان بی گناه، ای شما کسانی که از راه بیابان وارد زندگی شده اید، ای شما که همه جا چهره های سرد و قلب های بسته و گوش های گرفته را مقابل خود یافته اید، هرگز ننالید. تنها شمایید که در آن لحظه که قلبی به روی شما باز می شود و گوشی سخنان شما را می شنود و نگاهی به نگاه شما پاسخ می دهد می توانید شادی بی نهایت را در یابید.&lt;br /&gt;یک روز به تنهایی، یاد همه روز های بد را می زداید.&lt;br /&gt;دردها، تفکرات، نا امیدی ها، اندوه های گذشته و فراموش نا گشته، این هم همه رشته هاییست که روح با آن به روح همراز خود می پیوندد، آن وقت است که یک زن که از آرزو های واپس زده ما زیبایی تازه ای به دست می آورد، میراث خوار آه ها و عشق های گم شده می شود و آن همه محبت های فریب خورده را به مقیاسی بزرگ تر به ما پس می دهد و معلوم می دارند که اندوه های پیشین قیمتی بوده است که سر نوشت برای خوشی های جاودانی که در روز نامزدی دل ها به ما می بخشد، مطالبه می کند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;زنبق دره، بالزاک&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#330033;"&gt;کلاریس هارلو (قهرمان رمانی به همین نام،&lt;br /&gt;اثر ریچاردستون نویسنده انگلیسی و آن داستان&lt;br /&gt;دختر عفیفی است که خود را به دست مرد&lt;br /&gt;خوش ظاهر و بد باطنی می سپارد و سر انجام&lt;br /&gt;از غصه می میرد).&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;پنج شنبه بیست و نهم هزار و سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109476194456345763?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109476194456345763/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109476194456345763' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109476194456345763'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109476194456345763'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/09/blog-post_10.html' title='قیمت خوشی های جاودانی'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109467985403132416</id><published>2004-09-09T02:10:00.000+04:30</published><updated>2004-09-10T00:36:15.246+04:30</updated><title type='text'>در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#003300;"&gt;&lt;em&gt;پسره احمق لاابالی بی خاصیت. فکر کرده من اینجا نشستم که هر کی دلش خواست بیاد به من زنگ بزنه و هر و کر، اسمش آرشه، دوست پسر سابق خواهرمه که به دلیل یک علامت سوال گنده که می خواد بعدا واسم بگه با همدیگه به هم زدن، لابد پیش خودش فکر کرده که منم بد تیکه ای نیستما.&lt;br /&gt;چرا غم تو صداته؟ چرا گرفته ای؟ شنیدم نامزدیت به هم خورده؟ آخه مگه تو چیت کمه که ناراحتی؟ دختر به این نازیییییییی، ماشالله ماشالله! می خواهی من کمکت کنم؟ می خواهی همو ببینیم؟ چرا به من می گی شما؟ چرا منو جمع می بندی؟ من چند نفرم مگه؟ می آیی تو اکیپمون؟ واااااااااااااای تو چه قدر رسمی حرف میزنی؟ باباااااااااااااااا بی خیال! با من ریلکس باش، بهت نمی یاد این تیپی باشی؟! تنها موندی تو خونه؟ می خواهی بریم یرون یه کمی هوا بخوری؟ من دوستام و هواشونو دارماااااا!....؟ ...؟ ...؟ ....؟&lt;br /&gt;حیف که الآن چهل پنجاه تومنی پول طرحی که براش زدم و قراره ازش بگیرم، فردا پس فردا قراره ببینمش. کارش رو که تحویل بدم و حساب و کتابم و که بکنم همچین دمش و قیچی کنم که خودش بگه بد، بده! خدا به این جماعت یه کمی رو بده، انگار دوست و آشنا و اکیپ قحطه که این بیاد واسه من بشه آدم، یکی نیست به این بگه که مگه تو تا حالا چیزی به غیر از الو از من شنیدی که حالا به خودت میگی دوست؟ منتظر تلفن باشی و اعصابم نداشته باشی و یه روده دراز این جوری هم بهت زنگ &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#003300;"&gt;&lt;em&gt;بزنه، دیگه داشت حالم و به هم می زد، بهش گفتم که منتظر تلفنم و شرش رو کم کرد&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;فردا میان اینجا، میان که یادگاری های منو ازم بگیرن، یه روزی با عجله عجله ده روزه به قیمت یک دست سرویس جواهر و یه کمی خرت و پرت دیگه منو خریدن و حالا بدون عجله ریز ریز دارن پس میارن!&lt;br /&gt;ریز ریز واسه اینکه همین جور ریز ریز زجر هم بکشم!&lt;br /&gt;دوربینی که برام فرستاده بود و شارژرش و باتری هاشو کابل اتصال به کامپیوتر و گردن بند مرواریدی که مادرش واسه عیدی بهم داده بود که حالا میدم که بعدا بده به عروسش و یه بسته قرص ویتامین که باقی مونده ویتامین هایی بود که فرستاده بود که بخورم که میرم باشگاه ضعیف نشم، که حالا میدم چون دیگه باشگاه نمی رم و پارچه هایی که تحفه داده بودن و دو دست لباس که خواهرش مال خودش و هدیه داده بود به من، اتو زدم و مرتب تا زدم و (چشم چرخوندم چیز دیگه ای اینجا نبود بقیش دست مامانمه) همه رو جمع کردم توی دو تا ساک ، اشک ریختم و جمع کردم.&lt;br /&gt;در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ولی در کار بی خیر آنقدر استخاره هست که جان آدم گرفته شود، کاش اینجا هم همه چیز ده روزه تمام می شد. الان داره میشه حدود دو ماه که روز وشبم همش شده غصه خوردن. تا یه کمی به خودم میام یه تلفن، دوباره جمع و جور می شم یه آف لاین، یه کم دیگه میگذره یه پیغام، وای من حالا حالا ها درست نمی شم دیگه.&lt;br /&gt;با این همه دلم واسه همشون تنگ شده، خدا کنه فردا بیان که واسه آخرین بار ببینمشون، امشب صد بار زدم زیر گریه، بازم این پروانه اومده تو دلم پر پر می زنه، یعنی دلشوره. بازم آرام بخش.&lt;br /&gt;دیشب و پریشب یه کمی با خودش صحبت کردم یه کمی آروم شدم ولی چه فایده!&lt;br /&gt;حالا که حالم اصلا خوب نیست.&lt;br /&gt;وبلاگم شده یه چاه عمیق که سرمو می کنم توش و فریاد می کشم.&lt;br /&gt;دارم میمیرم به خدا، دارم میمیرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;چهار شنبه هجدهم شهریور ماه هزارو سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109467985403132416?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109467985403132416/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109467985403132416' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109467985403132416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109467985403132416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/09/blog-post_09.html' title='در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109441290399612259</id><published>2004-09-06T01:01:00.000+04:30</published><updated>2004-09-06T00:06:33.713+04:30</updated><title type='text'>حالت سوم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;ما از بسیاری جهات به هم مربوطیم، مگر نه ما در زمره آن موجودات معدودی هستیم که برای رنج و لذت بر گزیده شده اند، در شمار کسانی که همه حواسشان با هم به لرزه در می آید و طنین پهناوری در درونشان به وجود می آورد و اعصابشان با اصل هستی هماهنگی مداوم دارد؟&lt;br /&gt;این اشخاص را در محیطی بگذارید که همه چیز با آنها نا هماهنگ باشد و آن وقت می بینید که به طرز دهشت انگیزی رنج می برند، ولی اگر با انگیزه ها و احساسات موجوداتی مصادف شوند که خوشایندشان باشد لذتشان تا سر حد شور و خروش بالا می رود.&lt;br /&gt;ولی ما در حالت سومی هستیم که مصائب آنرا جز کسانی که به همان بیماری دچارند می توانند درک و همدردی برادرانه داشته باشند، نمی شناسند. برای ما امکان آن هست که نه از خوبی متاثر شویم و نه از بدی، آن وقت در درون ما یک پیانوی گویا هست که در فضای خالی نواخته می شود، بی علت به هیجان می آید، صدا می دهد اما نغمه ای بوجود نمی آورد و نواهایی که از آن بر می آید در خاموشی گم می شود.&lt;br /&gt;این تناقض هولناک روحی است که بر ضد بیهودگی و نیستی سر به طغیان بر می دارد، بازی های توانفرسایی است که در آن، مانند خونی که از زخم ناشناخته ای به در رود، نیروی ما را به تمامی از بین می برد و چیزی جبرانش نمی کند، حساسیت سیل وار روان می گردد و ضعف های دهشت انگیز و مالیخولیا های وصف ناپذیری از آن ناشی می شود که در اقرار گاه کلیسا نیز گوشی برای شنیدن آن نیست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#993399;"&gt;قسمتی از کتاب زنبق دره (اونوره دوبالزاک)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;چهار شنبه بیست و هشتم مرداد ماه یک هزارو سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109441290399612259?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109441290399612259/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109441290399612259' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109441290399612259'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109441290399612259'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/09/blog-post_06.html' title='حالت سوم'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109423967128788887</id><published>2004-09-03T23:53:00.000+04:30</published><updated>2004-09-04T00:00:13.180+04:30</updated><title type='text'>زن امروز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;اینجا کنار پنجره تنهاییم نشسته ام، چراغ های شب یکی یکی روشن می شوند، بچه ها در حیات گرم کودکی اند، آب می خورم که معده ام دچار چسبندگی نشود و میوه ها و خوراکی ها در حسرت بلعیده شدن یکی یکی می گندند.&lt;br /&gt;تو زن امروز نیستی متعلق به بیست سال پیش هستی&lt;br /&gt;خدا تو را دوست داشته که به هم خورده&lt;br /&gt;اگر به اونجا می رسیدی و به هم می خورد به خود کشی می رسیدی&lt;br /&gt;تو بیشتر از اینها لیاقت داری&lt;br /&gt;باید از زیر صفر شروع می کردی&lt;br /&gt;عشق و عاشقی رو بریز دور&lt;br /&gt;تو بردی و اون باخت&lt;br /&gt;و اینها و خیلی خیلی چیز های دیگر سر سلامتی ها و دلداری های دوست و آشناست.&lt;br /&gt;آری، من زن امروز نیستم، زن امروز بازی می کند، خیانت می کند، می چاپد، دروغ می گوید، متملق است، چاپلوس است، آزادی طلب است، تنوع طلب است، ریا کار است، خانه داری نمی کند، نمی زاید، رشد نمی دهد، نقاشی نمی کند، رنگ می کند، فریب می دهد، سراب می سازد،... من از نسل زن امروز نیستم، نسل من سوخته است.&lt;br /&gt;سیگار و دلشوره و سوال&lt;br /&gt;سوال و دلشوره و سیگار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;دوشنبه بیست و ششم مرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109423967128788887?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109423967128788887/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109423967128788887' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109423967128788887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109423967128788887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/09/blog-post.html' title='زن امروز'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109398077886428425</id><published>2004-08-31T23:49:00.000+04:30</published><updated>2004-09-01T00:57:04.973+04:30</updated><title type='text'>تولدت مبارک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;امشب شب تولد اوست. من و او هر دو در تاریخ دو خط موازی متولد شده ایم. مثل دو خط موازی که تا همین چند وقت پیش گمان می کردم هرگز به هم نخواهند رسید اما یک چیز جالب یاد گرفتم که بد نیست برایتان بگویم:&lt;br /&gt;وقتی برای علت سر دردم به چشم پزشک مراجعه کرده بودم بعد از ساعت ها معاینه به من گفت: چیز مهمی نیست دخترم فقط ماهیچه های چشم شما ضعیف شده و در نتیجه گاهی دچار سر درد می شوید. و راه حلش این است که چشم شما ورزش کند.&lt;br /&gt;- ورزش؟ چطوری؟!&lt;br /&gt;پزشک: بله، یک کارت به شما می دهم که وقتی به آن نگاه می کنید دو خط موازی می بینید که در انتهای مسیر یکدیگر را قطع نمی کنند.&lt;br /&gt;- چطور باید جلوی چشمم نگهش دارم؟&lt;br /&gt;پزشک: درست مقابل خط افق یعنی روبروی فرو رفتگی بینی. و بعد سعی می کنی چشمانت را روی نقطه های سیاه روی کارت به ترتیب متمرکز کنی. اول چشمانت کمی درد می گیرد و کم کم عادت می کنی و به این ترتیب به ماهیچه های چشمت ورزش می دهی.&lt;br /&gt;و من این کار را امتحان کردم. برای اینکه شما هم ببینید عکس اون کارت و اینجا گذاشتم شما هم می توونید اونو جلو چشمتون بکیرید و قدرت و ضعف ماهیچه های چشمتون رو امتحان کنید متمرکز کردن نگاهتون یعنی همون لوچ کردن وقتی این کار را انجام میدید بگید یکی به چشماتون نگاه کنه اگه هر دو چشم با هم لوچ نشه یعنی که ماهیچه هاش ضعیفه.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img border="0" src="http://www.sharemation.com/dokhtarbass/carte%20cheshm.jpg?unq=-brwsyp" width="300" height="450" align=right&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من شروع کردم به تمرین و کم کم تونستم ، حالا دو خط موازی یه جایی به هم می رسیدند.&lt;br /&gt;نتیجه اینکه میشه دو خط موازی در یک جایی به هم برسند به شرط اینکه دید آدمها دچار مشکل نباشه!&lt;br /&gt;خودم که نفهمیدم چی گفتم امیدوارم شما فهمیده باشین.&lt;br /&gt;تولدش رو از همین جا تو وبلاگم بهش تبریک می گم ولی بهش زنگ نمی زنم آخه اون یه معذرت خواهی به من بدهکاره و چون اونقدر کله شق و یک دنده هست که چنین کاری نکنه پس قهر قهر تا صد سال.&lt;br /&gt;با توجه به اینکه لوچی چشمامون اگه زیاد ادامه پیدا کنه ممکنه دو خط موازی از هم عبور کنند و دور هم بشن مواظب باشید که زیادی رو دیدتون کار نکنید.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#cc0000;"&gt;&lt;&lt; تولدت مبارک عزیزم &gt;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109398077886428425?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109398077886428425/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109398077886428425' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109398077886428425'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109398077886428425'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/08/blog-post_31.html' title='تولدت مبارک'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109381089403774005</id><published>2004-08-30T00:47:00.000+04:30</published><updated>2004-08-30T00:51:34.036+04:30</updated><title type='text'>هنوز در حال سقوطم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;متاسفم که زندگی ام تقریبا تعطیل شده است. از خواب که بیدار می شوم تا دم دمای ظهر در رختخواب به خیال پردازی و تجزیه و تحلیل آنچه گذشت، می گذرد.&lt;br /&gt;بعد که بلند می شوم یادم نمی آید امروز چند شنبه است، تلفن را وصل می کنم، معمولا همیشه یک کمی سفارش های خرده ریز هست که انجام دهم. آن لاین می شوم، پا برهنه و دزدکی از کنار خانه های دوست و آشناهای اینترنتی رد می شوم و دلم نمی خواهد کسی متوجه حضور من بشود.&lt;br /&gt;بعضی شب ها دوستانم سعی می کنند از تنهایی نجاتم دهند، روزها کش آمده اند و یازده شب به بعد که می شود انگار یک پروانه در دلم پر پر می زند و نمی توانم آرامش کنم.&lt;br /&gt;هنوز در حال سقوطم!&lt;br /&gt;حالا که کار از کار گذشته کسی هست که مرا با خودش به آن طرف مرز ها ببرد.&lt;br /&gt;دیر گاهیست در این تاریکی&lt;br /&gt;رنگ خاموشی در طرح لب است&lt;br /&gt;بانگی از دور مرا می خواند&lt;br /&gt;لیک پاهایم در قیر شب است &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#660000;"&gt;یک شنبه بیست و پنجم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109381089403774005?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109381089403774005/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109381089403774005' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109381089403774005'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109381089403774005'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/08/blog-post_30.html' title='هنوز در حال سقوطم'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109360539309176737</id><published>2004-08-27T15:44:00.000+04:30</published><updated>2004-08-27T15:46:33.090+04:30</updated><title type='text'>چشم هایش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;روز های خوبی را پشت سر نمی گذارم، اصلا...&lt;br /&gt;رفتن به خانه دوستان و شب نشینی ها و پشت سر هم تلفن و نوشتن و همه و همه فراری بیش نیست از یک حس درونی عجیب که دارد زبانه می کشد و می سوزاندم.&lt;br /&gt;امروز نزدیک بود موهایم را از ته کوتاه کنم که نوشین مانعم شد. دلم می خواست هر چه در من بود که او دوستش می داشت را از بین ببرم واین چیزی نبود به غیر از یک خود کشی، اما من که مرده ام، مرده را که نمی توان دوباره کشت.&lt;br /&gt;اما او موهای مرا دوست داشت و من همه را چیدم و چه حسی بود وقتی که تصویر درون آیینه به من لبخند می زد و چشم هایش که نمی توانستند دروغ بگویند، غمگین بودند، خیلی هم غمگین...&lt;br /&gt;طفلی مامان، دیروز چه قدر گریه کرده بود و دلش برای صدای مهربان و مردانه ای که که از آن طرف خط مامان صدایش می کرد تنگ شده بود و من می خندیدم و گوشی را که می گذاشتم رنگ خنده ام بی رنگ می شد، دوباره تنها شده بودم، خیلی هم تنها...&lt;br /&gt;شبنم را به خانه فرستاده بودم، با چه وضعیتی، الآن دیگر تنها ارتباط ما نام خانوادگی مان بود که بی اختیارمان در شناسنامه درج شده بود. از اینجا رفت، برای همیشه...&lt;br /&gt;به زودی خانه را هم تحویل می دهم و زندگی یک شروع تازه می گیرد.&lt;br /&gt;حالا هر شب جهان زیر سیگاری من می شود و نمی دانید چه حالی است که کنار پنجره بنشینی و دانه دانه سیگارهایت را در در تاریکی جهان بتکانی...&lt;br /&gt;دلم نمی خواهد گریه کنم ولی دست خودم هم نیست.&lt;br /&gt;آرام بخش هم می خورم،&lt;br /&gt;تلفن ها را هم جواب نمی دهم،&lt;br /&gt;کار دیگری از دستم بر نمی آید،&lt;br /&gt;و چه حیف.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;چهار شنبه چهاردهم مرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109360539309176737?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109360539309176737/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109360539309176737' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109360539309176737'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109360539309176737'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/08/blog-post_27.html' title='چشم هایش'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109346021851008945</id><published>2004-08-25T23:25:00.000+04:30</published><updated>2004-08-26T02:09:13.956+04:30</updated><title type='text'>فال فروغ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دیشب بی خواببیم مثل همیشه بی خوابی تلخ بود&lt;br /&gt;وتلخیم مثل همیشه تلخ کامی بی خواب&lt;br /&gt;صبح روزجمعه شده بود، هوا گرفته وابری بود و این شیشه های دوجداره دودی رنگ اتاق را مکدر تر می کرد.&lt;br /&gt;همه درخواب بودند ومثلا من هم&lt;br /&gt;غلت به شانه چپ غلت به شانه راست و روی شکم وتاق باز هم، سر زیر پتو،بالش توی بغل، پتو بین دوزانو، بالش روی صورت، فکر و فکر و فکر...&lt;br /&gt;وگاهی هم یک پروانه ای انگار دردلم پرپر می زد و یک اضطراب عجیب، بغض، بغض، بغض...&lt;br /&gt;به آئینه که نگاه میکردم رنگم مثل گچ سفید بود، همه چیز اینجا جفت بود ، دمپایی ها، شلوارها ، مسواکها ، چوبها و کفشهای اسکی، چمدانها ، دستکشها ، کلاه ها و حتی آلبوم هایی که برای گرم کردن سرم به آنها پناه آورده بودم و... تک وتنهای این اتاق من بودم.شاید بهتر بود برای سرگرم کردن سر خودم کتاب می خواندم. خدای من! میان این قفسه ها به غیر از کتابهای زبان و دیفرانسیل و کامپیوترو تکنولوژی و مکانیک و&lt;br /&gt;این قبیل چیزها کتاب دیگری به چشم نمی خورد، نه رمان، نه روان شناسی، نه فلسفه، نه شعر و نه هیچ چیز دیگری، تا این که در آن گوشه یک کتاب کوچک جیبی آبی رنگ از مجموعه اشعار فروغ چاپ سال 78 به چشم آمد کتاب را برداشتم شاید اگر کتاب حافظ بود خوشحال تر می شدم، همیشه وقتی درمانده می شویم دوست داریم که فال بگیریم، دعا کنیم، نماز بخوانیم، پیش کف بین و دعانویس و فالگیر برویم، هیچ وقت به کوه نمیرویم، به دریا نمیرویم، به خیابان نمی رویم، موزیک نمی شنویم و هی در کنج عزلتمان می نشینیم و هی بیشتر وبیشتر سعی میکنیم که غصه بخوریم، بگذریم ... کتاب حافظ نیست که نیست، واقعا مگر نمی شود فال فروغ بگیریم؟ چشم را بستم و برای درمانگی ام تفالی بزدم بدینسان:&lt;br /&gt;شب چو ماه آسمان پر راز&lt;br /&gt;گرد خود آهسته می پیچد و حریر راز&lt;br /&gt;او چو مرغی خسته از پرواز&lt;br /&gt;می نشیند بر درخت خشک پندارم&lt;br /&gt;شاخه ها از شوق می لرزند&lt;br /&gt;در رگ خاموششان آهسته می جوشد&lt;br /&gt;خون یادی دور&lt;br /&gt;زندگی سر می کشد چون لاله ای وحشی&lt;br /&gt;از شکاف گور&lt;br /&gt;از زمین دست نسیمی سرد&lt;br /&gt;برگهای خشک را با خشم می روبد&lt;br /&gt;آه ... بر دیوار سخت سینه ام گویی&lt;br /&gt;ناشناسی مشت می کوبد&lt;br /&gt;" باز کن در ... اوست&lt;br /&gt;باز کن در ... اوست "&lt;br /&gt;من به خود آهسته می گویم:&lt;br /&gt;باز هم رویا&lt;br /&gt;آنهم اینسان تیره ودرهم&lt;br /&gt;باید از داروی تلخ خواب&lt;br /&gt;عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم&lt;br /&gt;می فشارم پلکهای خسته را بر هم&lt;br /&gt;لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم&lt;br /&gt;ناشناسی مشت می کوبد ...&lt;br /&gt;دامن از آن سرزمین دور برچیده&lt;br /&gt;ناشکیبا دشتها را درنوردیده&lt;br /&gt;روزها در آتش خورشید رقصیده&lt;br /&gt;نیمه شبها چون گلی خاموش&lt;br /&gt;در سکوت ساحل مهتاب روئیده&lt;br /&gt;آسمان ها را به دنبال تو گردیده&lt;br /&gt;در ره خود خسته و بی تاب&lt;br /&gt;یاسمن ها را به بوی عشق بوئیده&lt;br /&gt;بالهای خسته اش را در تلاشی گرم&lt;br /&gt;هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده&lt;br /&gt;اشک حسرت می نشیند بر نگاه من&lt;br /&gt;رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من&lt;br /&gt;لیک من با خشم می گویم:&lt;br /&gt;باز هم رویا&lt;br /&gt;آنهم اینسان تیره ودر هم&lt;br /&gt;باید از داروی تلخ خواب&lt;br /&gt;عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم&lt;br /&gt;می فشارم پلکهای خسته را بر هم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;جمعه، دوم مرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و سه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109346021851008945?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109346021851008945/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109346021851008945' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109346021851008945'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109346021851008945'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/08/blog-post_25.html' title='فال فروغ'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109285727735541844</id><published>2004-08-18T23:56:00.000+04:30</published><updated>2004-08-19T00:02:09.430+04:30</updated><title type='text'>می بوسمت و اشک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;جمعه امروز بعد از گذشت تقریبا یک سال و هشت ماه مرا به یاد جمعه های خفه و دلگیر خوابگاه می انداخت ولی دلم نگرفته بود. تو کار داشتی، خیلی هم زیاد.&lt;br /&gt;من می آمدم و می رفتم و تو وقتت را به کارهایت می دادی. شاید هم از دست من ناراحت بودی؟ که بودی!&lt;br /&gt;روز پر کاری بود. آنقدر کار کرده بودم که یک درد ظریف روی پشتم داشت راه می رفت. بعد از یک دوش که به معنای پایان کارهایم بود همان دامنی را که پر از گل های ریز سفید است پوشیدم با بلوز یک دست سفید، روبروی آیینه که ایستادم کمی لاغر ترو رنگ پریده به نظر می رسیدم ولی زیبا و مثل همیشه تو نبودی که مرا ببینی.&lt;br /&gt;خودم را روی تخت رها کردم و در فضای رویا سیال شدم.&lt;br /&gt;میلی به غذا نداشتم، کتابی از قفسه برداشتم، 30 صفحه، خسته شدم.&lt;br /&gt;دفترچه تلفنم را برداشتم و به همه آنهایی که حوصله شان را داشتم زنگ زدم که هیچ کدام نبودند. کسی در خانه نبود. همسایه ها نبودند و حتی چراغ های ساختمان های روبرو هم همه خاموش بودند.&lt;br /&gt;عصر جمعه شده بود. خیلی هم دلگیر نبود، یعنی می توانست که نباشد.&lt;br /&gt;پنجره را باز گذاشته بودم، پشه ها از روی هوا لیز می خوردند و خودشان را به درون اتاق من پرتاب می کردند. فکرش را بکن که چه بازی لذت بخشی می تواند باشد که روی هوا لیز بخوری...&lt;br /&gt;کامی (کامپیوتر) روشن بود.&lt;br /&gt;من هی می آمدم و می رفتم و تو نبودی.منتظر تلفن هیچ کس نبودم، همین طور on line مانده بودم. وبلاگ ها را چرخ می زدم و ملکوت را کوچه به کوچه می گردیدم به دنبال تو...همه کامنت ها را هم خواندم، اینجا تنها جایی است که می شد تکه ای از تو را در آن پیدا کرد، شاید حتی یک نیم خط هم بتواند کمی از دلتنگی هایم بکاهد.&lt;br /&gt;می گردم و می خوانم و فکر می کنم به این که تو با این همه نوشته، هیچ وقت، هیچ چیزی برای من ننوشته ای!!!&lt;br /&gt;ساعت از صفر بامداد گذشته است و تو نیامدی، گفته بودی که نمی آیی اما رها نمیشوم از اینکه در انتظارت بمانم، چونانکه این همه سال مانده ام.&lt;br /&gt;خودم را برایت می آرایم و از خودم عکس می گیرم که وقتی به خانه باز می گردی مرا ببینی&lt;br /&gt;همه دلتنگی ام در صورتم نقش بسته است.&lt;br /&gt;ساعت از یک نیمه شب گذشت. نیامده ای و می دانم که نخواهی آمد.&lt;br /&gt;کامی را با دلخوری خاموش می کنم و دوباره روی تخت رها می شوم.&lt;br /&gt;دیلینگ دیلینگٍ وبلاگ عباس معروفی درسرم پیچیده است&lt;br /&gt;هنوز میلی به غذا ندارم.&lt;br /&gt;فردا صبح زود باید بیدار شوم. باید به کانون پرورش فکری بروم ولی از خواب خبری نیست.&lt;br /&gt;پلکهای سنگین شده ام را به زحمت باز نگه داشته ام، چرا؟ نمی دانم؟! و تو همین طور حلقه ملکوتی افکار مرا دور می زنی، هستی و نیستی... دلتنگی، دلتنگی...&lt;br /&gt;دیر وقت نیمه شب است، شهر تهران در سکوت و تاریکی عجیبی فرو رفته است و من زیر نور کمرنگ و شبکه شبکه اتاقم دارم چیز می نویسم.&lt;br /&gt;صدای یک ماشین می آید که دارد در کوچه پارک می کند، چه می شد اگر آن تو بودی که خسته و وا رفته از کار روزانه به خانه بر می گشتی و من می دویدم به استقبالت در انتظار شام.&lt;br /&gt;نمی خواهم گریه کنم ولی یک بغض سنگین در گلویم جا خوش کرده است.&lt;br /&gt;می خواهم سعی کنم که بخوابم.&lt;br /&gt;پنجره را می بندم و دوباره خودم را روی تخت رها می کنم.&lt;br /&gt;چراغ را خاموش می کنم، نور کم رنگی از پنجره می تابد، سرم که زیر پتو می برم دنیا تاریک تاریک می شود.&lt;br /&gt;امشب به تو شب به خیر نگفته ام...&lt;br /&gt;حالا دیگر دلم گرفته است.&lt;br /&gt;میبوسمت و اشک&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;پانزدهم خرداد هزارو سیصد و هشتاد و سه&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109285727735541844?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109285727735541844/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109285727735541844' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109285727735541844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109285727735541844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/08/blog-post_18.html' title='می بوسمت و اشک'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109267618283692901</id><published>2004-08-16T21:36:00.000+04:30</published><updated>2004-08-16T21:40:51.813+04:30</updated><title type='text'>خالی رویا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;آنقدر از این خیابان به آن خیابان، از این چاپخانه به آن لیتوگرافی، از این لیتوگرافی به آن شرکت و از آن شرکت به آن کارفرما دویده بودم که پاهام تو کفش هام ورم کرده بود.&lt;br /&gt;ایستگاه یکی مانده به آخر ایستگاه مترو بود، بعد از آن با یک اتوبوس می رسیدم به خانه.&lt;br /&gt;و امیدوار بودم که شبنم رفته باشد.&lt;br /&gt;در ایستگاه مترو که ایستاده بودم خانم جوانی کنار من ایستاده بود و با نگرانی پرسید: تا ترن بعدی برسد چه قدر طول خواهد کشید؟&lt;br /&gt;گفتم: کمی.&lt;br /&gt;خنده ای از روی اضطرار کرد و گفت: از نامزدم جا ماندم و او رفت. حالا یک ایستگاه فاصله داریم.&lt;br /&gt;با لبخند تلخی گفتم: یک ایستگاه که چیزی نیست! خدا را هم شکر کنید که به سراغتان می آید، ما که 5 روز است که فاصله مان از زمان ها و مکان ها گذشته است.&lt;br /&gt;قطار رسید. چشمان دخترک روی واگن ها دو دو می زد. طرح شادی روی لبانش نقش بست. دستی به آنسو تکان داد و رفت.&lt;br /&gt;قطار در تاریکی تونل محو می شد.&lt;br /&gt;و من دوباره به خالی رویاهایم پرتاب شده بودم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#990000;"&gt;ششم مرداد 1383&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109267618283692901?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109267618283692901/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109267618283692901' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109267618283692901'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109267618283692901'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/08/blog-post_16.html' title='خالی رویا'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109234175187406131</id><published>2004-08-12T15:34:00.000+04:30</published><updated>2004-08-16T01:28:30.636+04:30</updated><title type='text'>وجه تسمیه این وبلاگ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;عرض کنم خدمتتون که دو سال پیش بود که یکی از برو بچ پیله کرده بود به من که باید ولاگ داشته باشی و ... میتونی والی و بلی و جیمبلی...، گفتیم: نه.&lt;br /&gt;تا اینکه چند روز پیش دوباره ما رو گیر آورد و پاش و کرد توی یک کفش که باید و باید و باید...ما هم با اجازه بزرگ ترها بله را گفتیم.&lt;br /&gt;وبلاگ داشت به دنیا می آمدکه من و خودم نشستیم به شور که اسمش و چی بگذاریم؟ گفتیم: خاتون، دیدیم داریم.گفتیم: ایران دخت، دیدیم داریم. گفتیم: دریا، دیدیم بازم داریم.چند تا اسم ژیگول ناز نازی پیدا کردیم به دلمون ننشست. چند تا هم از این اسم های گوگولی مگولی خوردنی مثل زیتون و توت فرنگی و آلبالو و این چیزا دیدیم بازم نمی شه.گفتیم خانومانه بنویسیم دیدیم این کارم کردن که!زنانه ها، زن نوشت، زنان ایران...چه کنیم؟ چه نکنیم؟ یادمون افتاد که در سفری که اخیرا به مشهد داشتیم (که بعدا شرح سفرو براتون مینویسم) با کلی عرب آشنا شدیم که داشتند می رفتند زیارت و مثل ما هم پست و پلید نبودند و دنبال مال دنیا هم نمی رفتند.&lt;br /&gt;با یکی شان که دمخور شدیم فهمیدیم که عرب ها همه دو زنه اند. زن های اول که خانم بزرگ هستند و می زایند ودر خانه می مانند و بچه هایشان را بزرگ می کنند و ریاست همه امور را به دست می گیرند و زن های دوم که با مردشان به سفر می رفتند و آقا را ترو خشک می کردند و کولی می دادند و از این حرف ها و خانم کوچیک هستند و همیشه بچه هایشان می مرده یا مرده به دنیا می آمده! بدون استثنا!&lt;br /&gt;با تعجب پرسیدیم: چطور ممکن است؟&lt;br /&gt;جوابمان دادند که: به اذن خدا.&lt;br /&gt;دیدیم که بابا تلقین چه نیروی عجیبی دارد روی آدمها که این ها از بسکه این را باور کرده اند واقعا زن های دومشان مرده زا می شوند.&lt;br /&gt;اول که تصمیم گرفتیم که از این به بعد اینقدر بد شانسی مان را به خودمان تلقین نکنیم، دوم که گفتیم بیاییم یه کار خدا پسندانه بکنیم&lt;br /&gt;محض اطلاع شم اتوی پراتز بگم که (قدیم تر ها در ایران وقتی که می خواستند بچه بعدی زن های به اصطلاح دختر زا پسر بشود، نام دختر متولد شده را می گذاشتند دختر بس. ما هم که وبلاگمون دختر بود گفتیم اسمش را بگذاریم دختر بس که هم دل مرد ها را به دست آورده باشیم که بابا ما طرف شما هستیم و مردایسم هستیم و هم اینکه کمک کنیم در جهت منفي شدن رشد دختر ها در مملکتمان که هم این همه دختر روي دست پدر و مادرهايشان باد نکنند و این همه هم مادر شوهرها پسرهايشان را روی دستشان حلوا حلوا نکنند و توي سر عروس هايشان قابلمه و ماهي تابه نکوبند و اينقدر هم مجبور نباشيم بحث های فمنيستي و فمه هستی و هیچط نيستي و پس چي هستي؟ بکنيم.&lt;br /&gt;و اینقدر هم زن ها در راستاي به دست آوردن حقوق از دست رفته شان شوهر گريز و شوهر ستيزو شوهر ذليل و شوهر مدار و شوهر ندار از آب در نيايند.&lt;br /&gt;خلاصه گفتيم دختر بس که شايد يه کمي تعدادمون کم بشه که هم مردامون قدرمون و بيشتر بدونن و هي هم نياييم پا بکنيم تو کفش هميگر و شوهر هاي همديگر و قاپ بزنيم و مطلقه بودن و open بودن هم بشه بزرگ ترين افتخارمون و اينقدر هم مجبور نباشيم ناز آقايون رو بکشيم که شما ها جيگرين و ماهين و قندين و عسلين و...&lt;br /&gt;سرتون رو درد نيارم، چون عجله داشتيم دیگه نظرمون رو عوض نکرديم و همين اسم و گذاشتيم، حالا گفتيم چي بنويسيم؟&lt;br /&gt;يک کمي فکر کرديم و تصميم گرفتيم هر چي دل تنگمون خواست بنويسيم حالا وقتي بزرگ تر شد و خط مشی گرفت شايد آپ دیت کرديم و به دخترمون گفتیم: خودت تصميم بگير که اسمت چي باشد.&lt;br /&gt;حالا اين شما و اين هم خانه دختر بس&lt;br /&gt;قدم همتون رو چشم.&lt;br /&gt;به صرف چاي قند پهلو.&lt;br /&gt;سوم مرداد هزارو سيصد و هشتاد و سه&lt;br /&gt;دختر بس &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109234175187406131?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109234175187406131/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109234175187406131' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109234175187406131'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109234175187406131'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/08/blog-post_12.html' title='وجه تسمیه این وبلاگ'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801251.post-109120188965056436</id><published>2004-07-23T07:35:00.000+04:30</published><updated>2004-07-30T20:51:53.796+04:30</updated><title type='text'>سلام</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;!سلام ای شب معصوم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;سلام ای شی که چشم های گرگ های بیابان را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;و در کنار جویبار های تو، ارواح یید ها&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ارواح مهربان تبر ها را می بویند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صداها می آیم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;و این جهان به لانه ماران مانند است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;و این جهان پر از صدای حرکت پاهای &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;مردمیست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;که همچنان که تو را می بوسند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;در ذهن خود طناب دار تو را می بافند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;!سلام ای&amp;nbsp; شب معصوم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;میان پنجره و دیدن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;همیشه فاصله ایست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;چرا نگاه نکردم؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801251-109120188965056436?l=dokhtarbass.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/feeds/109120188965056436/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801251&amp;postID=109120188965056436' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109120188965056436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801251/posts/default/109120188965056436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokhtarbass.blogspot.com/2004/07/blog-post.html' title='سلام'/><author><name>Dokhtar-bass</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
