بانو جون
به زحمت دستگیره زهوار دررفته را چرخاند و تا آنجایی که می شد شیشه را پایین کشید. یک ساکِ بزرگ گذاشته بود روی پاهای خسته اش، داشت دیر می شد.
همیشه در یک ساعتی از شب انگار داشت دیر می شد. باد تندی به صورت اش می پاشید. یاد کودکی هایش می افتاد که هر وقت سوار ماشین پدر می شدند برای کنارِ پنجره نشستن جنگ به پا می شد. آن روزها پدر یک کادیلاک دو درب طلایی رنگ داشت. او همیشه کنار پنجره سمت مادر می نشست و لیلا کنار پنجره سمت پدر. و البته کنار پدر نشستن همیشه یک مزه دیگری می داد.
همینکه شیشه را پایین می کشید و باد هو می کشید توی صورت اش و موهایش را شانه می زد به عقب، از یادش می رفت که دل اش می خواسته جایش را عوض کند. و زمان های طولانی همانطوووور باد از نگاه نیمه بسته اش عبور می کرد و می رفت به جاهایی که معلوم نبود کجاست!
پدر جوان بود و مادر خیلی جوان تر و این سال ها انگار دو برابر گرد پیری را به صورتشان پاشیده بود. رادیوی بیگانه داشت می خواند:" بانو جون... بانو جون... دورت بگردم..."
باد هو می کشید، از کنار روسری اش به زیر گوش هایش و دور گردن اش، و همین طور خودش را می چرخاند میان کوچه پس کوچه های روسری گُل گُلیِ قرمزِ پُر از رمز و رازش.
ماشین زیادی تکان تکان می خورد. چند تا مرد داشتند خیلی جدی از انتخابات حرف می زدند.
ماشین روبرو نورش را تیز کرد توی صورت اش و صدای بوق ممتدی توی گوش هایش کش آمد و دور شد.
توی تاکسی نشسته بود و به روزی فکر می کرد که فرزندی که از او زاده خواهد شد به تنهایی نسل امروز گرفتار نباشد.
هوا خنک شده بود و بانو جون داشت به خانه می رفت که از هوش برود.
همیشه در یک ساعتی از شب انگار داشت دیر می شد. باد تندی به صورت اش می پاشید. یاد کودکی هایش می افتاد که هر وقت سوار ماشین پدر می شدند برای کنارِ پنجره نشستن جنگ به پا می شد. آن روزها پدر یک کادیلاک دو درب طلایی رنگ داشت. او همیشه کنار پنجره سمت مادر می نشست و لیلا کنار پنجره سمت پدر. و البته کنار پدر نشستن همیشه یک مزه دیگری می داد.
همینکه شیشه را پایین می کشید و باد هو می کشید توی صورت اش و موهایش را شانه می زد به عقب، از یادش می رفت که دل اش می خواسته جایش را عوض کند. و زمان های طولانی همانطوووور باد از نگاه نیمه بسته اش عبور می کرد و می رفت به جاهایی که معلوم نبود کجاست!
پدر جوان بود و مادر خیلی جوان تر و این سال ها انگار دو برابر گرد پیری را به صورتشان پاشیده بود. رادیوی بیگانه داشت می خواند:" بانو جون... بانو جون... دورت بگردم..."
باد هو می کشید، از کنار روسری اش به زیر گوش هایش و دور گردن اش، و همین طور خودش را می چرخاند میان کوچه پس کوچه های روسری گُل گُلیِ قرمزِ پُر از رمز و رازش.
ماشین زیادی تکان تکان می خورد. چند تا مرد داشتند خیلی جدی از انتخابات حرف می زدند.
ماشین روبرو نورش را تیز کرد توی صورت اش و صدای بوق ممتدی توی گوش هایش کش آمد و دور شد.
توی تاکسی نشسته بود و به روزی فکر می کرد که فرزندی که از او زاده خواهد شد به تنهایی نسل امروز گرفتار نباشد.
هوا خنک شده بود و بانو جون داشت به خانه می رفت که از هوش برود.
Reading your blog and I figured you'd be interested in advancing your life a bit, call us at 1-206-339-5106. No tests, books or exams, easiest way to get a Bachelors, Masters, MBA, Doctorate or Ph.D in almost any field.
Totally confidential, open 24 hours a day.
Hope to hear from you soon!