ان شاالله درست میشه



آقای مدیر تولید شما رای میدین؟
_ اگه تا اون روز به سن قانونی برسم بهش فکر می کنم.
آقای حسابدار شما چی؟
_ والا من توی همون هواپیمایی بودم که این هشت تا کاندید باهاش اومدن، خودم هم تازه رسیدم.
...
خانوم بازاریاب همینجور نشسته بود و ور ور ور واسه اقای مدیر تولید حرف می زد.
_ می دونید من به کی رای می دم؟! به آقای... ( تُن صداش اونقدر رفت پایین که نفهمیدم چی گفت)
_ می دونید واسه چی؟! واسه اینکه... (دوباره یواش گفت و باز نشنیدم) یک ساعت بعد که داشتم باهاش حرف میزدم حاجی از کنارمون رد شد و بی مقدمه پرید وسط و من و نشون داد و بهش گفت:" حق با ایشونه، ایشون درست می فرمایند، به احمدی
نژاد رای بدین".
خانوم بازاریاب با لبخند همیشگی گفت:" حتما حاج آقا، کی بهتر از ایشون" و سرش رو که به طرف من چرخوند لب و لوچه اش رو کج کرد و گفت:"مرتیکه".
شرکتِ ما ستاد انتخابات شده بود. آن هم برای چه تحفه نطنزی! شهردار محترم شهر که توی خانه اش هم سونا و از این قرطی بازی ها نداره. با این همه بمب گذاری و برنامه های عجیب و غریب، رفتنمان با خودمان و برگشتنمان با خدا شده است. خلاصه اگر دیدید که گوشه این وبلاگ رو روبان سیاه بستند و دختر بس به شهادت رسیده بدونید چرا؟!
هر روز یکی دو ساعت این آقای حاجی این گوشه و اون گوشه گیرمان می اندازند و از حسناتِ این آقا و اون یکی آقا میگن.
یکی از کارفرماها که دیروز آمده بود گفت: "حالا چرا برای کسی که معلوم است رای نمی آورد ستاد شده اید؟ فردا و پس فردا توی کوچه و محل مسخره مردم می شوید ها...
آقای رئیس فرمودند:" اِن شاالله که رای می آورد". که آقای کارفرما طنز بامزه ای تعریف کرد مبنی بر اینکه:
آمریکایی ها و ژاپنی ها و ایرانی ها قرار شد تونلی بسازند که از زیر دریا رد بشود. تصمیم گرفتند هر سر تونل را از یک طرف دریا شروع کنند به ساختن و این دو، در وسط دریا در یک جایی به یکدیگر متصل بشوند. محاسباتشان نشان می داد که این دو تونل با اختلاف هفتاد سانت به هم می رسند.
امریکایی ها کلی محاسبه کردند و اختلاف را رساندند به پنجاه سانت.
ژاپنی ها بیشتر سعی کردند و اختلاف را رساندند به سی سانت.
نوبت ایرانی ها شد، یکی آمد گفت:" سخت نگیرید بابا، توکل کنید به خدا، بسازید اِن شاالله به هم میرسند".
امریکایی ها و ژاپنی ها گفتند:" اگر نرسید چی؟"
ایرانی گفت:"هیچی... آنوقت دو تا تونل خواهیم داشت".
این طنز آقای کارفرما به ناراحتی حاجی و مجادله طرفین کشیده شدو خلاصه...
دیشب میدان ونک تا نیمه های شب، بزن و بکوب و رقص و تبلیغ آقای هاشمی و معین. و امشب، جنگ و دعوا و فحش و بزن بزن و نیروی انتظامی و یگان ویژه و مامور و گارد.
چند دستگی عجیبی حکم فرما شده. حتی توی شرکت کوچیک ما دو نفر با هم هم عقیده نیستند. و کسی هم حقیقت را نمی گوید. مردم اینجا از سایه خودشان هم می ترسند. به قول نوشا این خاک عاقبت به خیر نخواهد شد.