comment

 

Tuesday, June 14, 2005

رویای کوچک و آبی

دو شبه که دارم خوابهای عجیب و غریبی می بینم که شدیدا تحت تاثیر قرارم میده.
مثلا همین پریشب خواب می دیدم که روز قیامت شده. دورو برم پر از آدم بود و دنیا واسه مردم کوچیک شده بود. اصلا ترسناک نبود، نزدیک های سپیده دم بود آبی رنگ لاجوردی آسمان روی جنگل ها و کوهها سایه انداخته بود. خیلی زیبا بود و من می تونستم افکار
آدمها رو بخونم و یا وقتی به کسی فکر می کنم بدونم که کجاست و داره چیکار می کنه. هیچ مرزی وجود نداشت و برای سفر کردن فقط کافی بود اراده کنی. و مردم اونقدر به آرامش رسیده بودن که دور از ذهن آدمه و من توی اون وانفسا داشتم دنبال کسی می گشتم. خواب دیشبم هم که باعث شده از صبح تا حالا تمرکز درست و حسابی نداشته باشم. و همه اش افکاری توی ذهنمه که نمی دونم باید چیکارش کنم. و یک حس عجیب به من میگه که اتفاقی قراره بیفته که نمی دونم چی هست و کی هست و کجاست. فقط همین می دونم که هست. و هر چی هست دلم خیلی گرفته براش.
از صبح هم این شعر همه اش توی ذهنم چرخ می زنه، می نویسمش اینجا که دست از سرم برداره

دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
کسی چه می داند؟!
کاش می شد بیشتر زنده گانی در خواب بگذره رویای آبی قشنگی داره. ولی حیف...

0 Comments:

Post a Comment

<< Home