روز دلگیر تولد
روی چهارپایه نشسته بود و با دستهاش پنجه پاهاش را گرفته بود. روزی همه حسرت دستهای ظریف و زیبایش را می خوردند و حالا که چه؟!
به سینه هایش نگاه می کرد که مثل دو تا بادکنک خالی شده روی بدنش پلاسیده و آویزان بودند، مثل کیسه ای که حجم زیادی بار از تویش خالی کرده باشند، کِش آمده، شُل و رها شده.
یاد روزهایی می افتاد که یوسف را زاییده بود. می رفت می نشست لب مهتابی، سینه هایش را با دستهاش از دو طرف به هم فشار می داد و مثل باران از ناودان لب مهتابی شیر راه می افتاد. ناله می کرد، درد داشت، بی تابش می کرد، نمی دانست چه باید بکند و بی اختیار اشک میریخت.
از لا علاجی نرگس دختر ربابه خانوم را هم شیر می داد بلکه سینه هایش خالی شود که نمی شد!
چه قدر به یوسف گفته بودند که :"نرگس خواهر خوانده توست، شیر هم را خورده اید" که آخر سر هم بیست و دو سال بعد حرمت نگاه نداشتند و زدند زیر همه چیز و توی دالان مچشان را گرفتند و شدند رسوای کوچه و محله.و حالا که چه؟!
بیست و هفت سال بعد از آن بیست و دو سال با سه تا بچه قد و نیم قد، زودتر از همه سرش را گذاشت زمین و رفت و همه آدم های کوچه را گذاشت تا بمانند و پیر شوند. مثل طوبی.
آنقدر از آن سالها گذشته بود که خاک گور مادر و پدر و پسر و شوهر سرد شده باشد. داغ عزیزانی را به چشم دیده بود که مپُرس.
شوهرش یک شب خوابید و فردایش فهمیدند که خواب مرگ بوده و معلوم هم نشد چرا؟ می گفتند:"مرگ با عزت"
از فردای روز نبودنش اولین تار موی سفید افتاد توی موهای طوبی. رخت سفید پوشیده بود و می گفت:" قرار بوده یک روزی وقتی که بچه هایشان بزرگ شدند و رفتند پیِ زندگیشان، برای همیشه با هم بروند چین". حالا او را با این همه گرفتاری گذاشته و رفته بی آنکه به آرزوشان رسیده باشند.میگفت:" در چین برای عزا سفید می پوشند، دلیلش هم خیلی بهتر از سیاه پوشیدن است. که رحمان خودش همیشه اینرا می گفته"، و های های گریه می کرد. برای شوهرش، و برای آن یک تار موی سفید.
خرمن خرمن مو را از دو طرف گردنش گیس می بافت و پرت می کرد پشت سرش.
رحمان می پیچید دور مچ دستش و می گفت:"دمبِ اسب".
آب از نوک موهای تُنُکِ به هم چسبیده اش می چکید. انگار که اشک...
استخوان های ترقوه اش به طرز رقت انگیزی زده بود بیرون. باسنش روی چهارپایه وارفته بود. پاهای نحیف لاغرش با آن زانوهای استخوانی، انگار دو تا چوبِ خشک باشد که تکیه داده باشند به آدم. روزی که فرش ها را برده بود رودخانه شسته بود، آنقدر درد مثل مار پیچیده بود دور ساق پاهاش که اگر رحمان با یک پماد ویکس به دادش نمی رسید مُرده بود. می مالید و می گفت:"خارجیه! از بندر آوردند برای آقا ی کرامتی"، بعد لابلاش هم گفته بود:" من خالِ پشت پات رو تا حالا ندیده بودم"، دوباره با دقت دیده بود، بوسیده بود و گفته بود:"قشنگه"، و حالا که چه؟
صورت رحمان همینطووووووووور جلوی چشمش تند تند قاب می شد و می رفت که بچسبد به یک جای از خاطره های دور.
یادش به خیر آن شب که گل کرسی نشسته بودند و گردن بند دانه اناری را گذاشته بود توی پوست نارنگی و پرت کرده بود توی دامنش.با آن گونه های گل انداخته مثل ماه شده بود، بعدها خودش به طوبی گفته بود که خجالت هم می کشیده ولی خوب مرد بوده و باید یک کاریش می کرده خودش.
گردن بند دانه اناری توی گردن طوبی چه نقشی می انداخت! مثل خون و برف!
اصلا یادش نمی آمد که کجای آن روزگاران گم اش کرده بود. حیف...
خیلی چیزهای دیگر هم بود که یادش نمی آمد اما این انگشتری نگین فیروزه ای خوب به خاطرش مانده بود.
آن روزها مردها اصلا به این چیزها فکر نمی کردند، انگار کم می شد ازشان، تا بود زن ضعیفه بود و در خدمتِ خانه و زندگی مرد. اما مردِ طوبی یک جور دیگری بود، از این مرد ها که نبود، آقا بود...
آن روز زود به خانه آمده بود. یک یاس امین الدوله آورده بود که بکارد توی باغچه خانه. همان خانه شان که توی محله چمن ورمزیار، پشت ساختمان های بانک رهنی، تهِ کوچه مروی بود.
رو کرد به طوبی ،انگشتر فیروزه را بهش داد و گفت:" سی سال عمر گرفتی از خدا، مبارکت باشه، سی سال بعد که من مرده بودم ، این درخت را ببین و یاد من کن". و یک ماچ گنده چسبانده بود کوشه لبش. طوبی داغ شده بود و زیر لبش گفته بود:" استغفرالله" از ترس مردن سی سال بعدِ رحمان بیچاره، که به شش سال هم نکشید.
آه اگر طوبی می دانست که عمر اینقدر کوتاه است و کفاف کامی به آدم نمی دهد، آن شب که پنبه سر گوش پاک کن مانده بود توی گوش مهدی و بچه تا صبحِ خدا عَر زده بود ، آنقدر به جان رحمان غُر نمی زد. یا خیلی وقت های دیگر که دعواشان می شد سر هیچ و پوچ. سرِ بچه، فک و فامیل، مال دنیا، چیزهای الکی پلکی... و حالا که چه؟!
انگشتر فیروزه را توی انگشتش چرخاند.
امروز روز تولدش بود و هیچکس این را نمی دانست.
دیگر نه یاس امین الدوله ای ، نه دانه اناری، نه رحمانی.... مانده بود همین انگشتر فیروزه در دستان ناتوانش.
از آن همه زیبایی و جوانی مانده بود آدم نحیف و وا رفته ای که برای قضای حاجت هم محتاج این و آن است.
نشسته بود زیر دوش آب گرم که تن و بدنش حال بیاید.
شر شر آب می ریخت روی سرِ طوبی و طرح جوانی اش میرفت که آبرنگ بشود. دستش را کشید روی سینه های چروکیده اش کشید، آه سردی از نهادش بر آمد و تنها گفت:"هییییییی".
84/3/11