عطر و خاطره

نمي دانم، يادم نيست.
شايد پارسال اين موقع ها توي آسمان بودم و از پنجره هواپيما داشتم به چيزهايي كه مدام داشتند ريزتر و ريزتر و بي ارزش تر مي شدند نگاه مي كردم. يا شايد يك گوشه هفت سين نشسته بودم و به اولويت آرزوهايم فكر مي كردم. يا داشتم چليك چليك از لحظه هايم عكس بر مي داشتم. شايدهم توي بازار داشتم چرخ مي زدم و فكر مي كردم كه اين رنگ پارچه به صورت فلاني مي آيد و آن رنگ هم به صورت بهماني.
نمي دانم، دقيق يادم نيست و حوصله هم ندارم دنبال تاريخ و ساعت و ياد داشت و اين چيز ها هم بگردم.شايد توي تهران بودم و با كلي شوق و ذوق همه سليقه ام را به اضافه نيم مي كردم تا خلعتي هايم را تزئين كنم و عجله مي كردم كه دير نشود كه آخرش هم شد.
شايد هم در مشهد بودم و مشغول چُرت نيم روزي، دراز كشيده بودم توي تختش و همه قوه تخيلم را به كار گرفته بودم تا تصورش كنم كه مثلا اگر بود الآن كجاي خانه بود و يا داشت چه كار مي كرد؟ و بالش كودكي هايش را بغل كرده بودم و سعي مي كردم به ياد بياورم عطر و خاطره مردي را كه سالها پيش از اين خانه رفته بود.
كسي مرا نمي ديد.برخاستم. به رسم پدرش، سرم را توي گنجه لباس هایش بَردم. چشمانم را بستم و نفس كشيدم. عميق تر و باز هم عميق تر، ولي از حافظه ام كاري ساخته نبود كه نبود. به غير از چند دست لباس از مد افتاده كهنه و يك كمد چوبي قديمي كه بوي خاك گرفتگي مي داد و به هر جايش كه دست مي زدي جاي انگشتت روي آن مي ماند، چيز ديگري در كار نبود.حتی قوطی های خالیِ عطر و اسپری هم که از روزهای بودنش جا مانده بود هم همه بویشان پریده بود. آنچه پدر را به گريه انداخته بود عطر روز های دوري بود كه بر خاطرات بر جا مانده از پسر سیال بود. عطر فرزندي كه بارها و بارها در آغوشش كشيده بود و بزرگش كرده بود. فرزندي كه آنها را جا گذاشته بود و رفته بود به يك جاي خيلي دور, که من نمی دانستم چرا؟!.
و من بدون عطر و خاطره اي از او خودم را به اين روياي مواجِ بي سبب آويخته بودم و هرچه به مغزم فشار مي آوردم چيزي به يادم نمي آمد كه نمي آمد و توي دلم مي گفتم كاش به جاي اين هديه هاي از بين رفتني يكي از پيراهن هايش را برايم فرستاده بود كه الآن تخيلاتِ درمانده ام را ياري می کرد.
شايد پارسال اين موقع ها توي آسمان بودم و از پنجره هواپيما داشتم به چيزهايي كه مدام داشتند ريزتر و ريزتر و بي ارزش تر مي شدند نگاه مي كردم. يا شايد يك گوشه هفت سين نشسته بودم و به اولويت آرزوهايم فكر مي كردم. يا داشتم چليك چليك از لحظه هايم عكس بر مي داشتم. شايدهم توي بازار داشتم چرخ مي زدم و فكر مي كردم كه اين رنگ پارچه به صورت فلاني مي آيد و آن رنگ هم به صورت بهماني.
نمي دانم، دقيق يادم نيست و حوصله هم ندارم دنبال تاريخ و ساعت و ياد داشت و اين چيز ها هم بگردم.شايد توي تهران بودم و با كلي شوق و ذوق همه سليقه ام را به اضافه نيم مي كردم تا خلعتي هايم را تزئين كنم و عجله مي كردم كه دير نشود كه آخرش هم شد.
شايد هم در مشهد بودم و مشغول چُرت نيم روزي، دراز كشيده بودم توي تختش و همه قوه تخيلم را به كار گرفته بودم تا تصورش كنم كه مثلا اگر بود الآن كجاي خانه بود و يا داشت چه كار مي كرد؟ و بالش كودكي هايش را بغل كرده بودم و سعي مي كردم به ياد بياورم عطر و خاطره مردي را كه سالها پيش از اين خانه رفته بود.
كسي مرا نمي ديد.برخاستم. به رسم پدرش، سرم را توي گنجه لباس هایش بَردم. چشمانم را بستم و نفس كشيدم. عميق تر و باز هم عميق تر، ولي از حافظه ام كاري ساخته نبود كه نبود. به غير از چند دست لباس از مد افتاده كهنه و يك كمد چوبي قديمي كه بوي خاك گرفتگي مي داد و به هر جايش كه دست مي زدي جاي انگشتت روي آن مي ماند، چيز ديگري در كار نبود.حتی قوطی های خالیِ عطر و اسپری هم که از روزهای بودنش جا مانده بود هم همه بویشان پریده بود. آنچه پدر را به گريه انداخته بود عطر روز های دوري بود كه بر خاطرات بر جا مانده از پسر سیال بود. عطر فرزندي كه بارها و بارها در آغوشش كشيده بود و بزرگش كرده بود. فرزندي كه آنها را جا گذاشته بود و رفته بود به يك جاي خيلي دور, که من نمی دانستم چرا؟!.
و من بدون عطر و خاطره اي از او خودم را به اين روياي مواجِ بي سبب آويخته بودم و هرچه به مغزم فشار مي آوردم چيزي به يادم نمي آمد كه نمي آمد و توي دلم مي گفتم كاش به جاي اين هديه هاي از بين رفتني يكي از پيراهن هايش را برايم فرستاده بود كه الآن تخيلاتِ درمانده ام را ياري می کرد.
ناگزير سرم را توي بالشش فرو بردم و حق حق گريستم.
آن روزها مشهد خيلي سرد بود.آنقدر سرد كه لباس هاي بهاره اي كه با خودم برده بودم به كارم نمي آمد. سرماي زودرس تهران گولم زده بود و تا پايانِ تعطيلات خودم را بغل مي كردم و مي لرزيدم و احساس تنهايي مي كردم، اما باز دلم مي خواست كه آنجا بمانم و نمي دانم هم چرا؟!
يادم مي آيد آن روزها بوي عطرِ ووِمن اسپرينگ مي دادم . همان عطري كه همانطور درسته نگهش داشته ام تا هر از چند گاهي نفسش بكشم و همه خاطرات آن روزها را برايم زنده كند. خاطراتي خوش و غم انگيز. همان هايي كه تا به خاطر مي آورم زودي مي روم يك گوشه اي يادداشت مي كنم كه از ذهنم نپرد.
يادم مي آيد آن روز ها همه اش اين آهنگ رضا صادقي را هِي از اول و از اول گوش مي كرديم و باهاش احساسِ خويشاوندي عجيبي داشتيم. آهنگي كه تمِ غم انگيزي دارد و آن روزها اصلا حاليم نمي شد.
انگار كه همين ديروز بود و انگار كه يك قرن از آندیروز گذشته است.
قرن ديروزي كه با عطرش و آوازش و عكس هايش در نا كجايي توي ذهنم منجمد شده است و من با همه آدم هاي قصه ام به سالِ هشتاد و چهار هجرت كرده ايم.
باز هم سرماي زود رس تهران گولم زده است و لباسِ گرم بر نداشته ام، خودم را بغل كرده ام و مي لرزم و احساس تنهايي مي كنم.
آن روزها مشهد خيلي سرد بود.آنقدر سرد كه لباس هاي بهاره اي كه با خودم برده بودم به كارم نمي آمد. سرماي زودرس تهران گولم زده بود و تا پايانِ تعطيلات خودم را بغل مي كردم و مي لرزيدم و احساس تنهايي مي كردم، اما باز دلم مي خواست كه آنجا بمانم و نمي دانم هم چرا؟!
يادم مي آيد آن روزها بوي عطرِ ووِمن اسپرينگ مي دادم . همان عطري كه همانطور درسته نگهش داشته ام تا هر از چند گاهي نفسش بكشم و همه خاطرات آن روزها را برايم زنده كند. خاطراتي خوش و غم انگيز. همان هايي كه تا به خاطر مي آورم زودي مي روم يك گوشه اي يادداشت مي كنم كه از ذهنم نپرد.
يادم مي آيد آن روز ها همه اش اين آهنگ رضا صادقي را هِي از اول و از اول گوش مي كرديم و باهاش احساسِ خويشاوندي عجيبي داشتيم. آهنگي كه تمِ غم انگيزي دارد و آن روزها اصلا حاليم نمي شد.
انگار كه همين ديروز بود و انگار كه يك قرن از آندیروز گذشته است.
قرن ديروزي كه با عطرش و آوازش و عكس هايش در نا كجايي توي ذهنم منجمد شده است و من با همه آدم هاي قصه ام به سالِ هشتاد و چهار هجرت كرده ايم.
باز هم سرماي زود رس تهران گولم زده است و لباسِ گرم بر نداشته ام، خودم را بغل كرده ام و مي لرزم و احساس تنهايي مي كنم.
بهار آمده است
پيله ام را می شكافم
تا با پرهای خيس
دوباره عاشقت شوم
پيله ام را می شكافم
تا با پرهای خيس
دوباره عاشقت شوم
نوروز 84