comment

 

Monday, February 21, 2005

یک روز در ترافیک

تپه های پوشیده از برف
درختانِ پوشیده از برف
راه های پوشیده از برف
آنکه بر برف ها قدم نهد، رد پایی بر جای می گذارد که آدمی را به تعقیبِ خود ترقیب می کند
تپه های پوشیده از برف
درختانِ پوشیده از برف
راه های پوشیده از برف
و همیشه در جایی، نشانی از زندگی.
((احمد شاملو))




















































هیچ وقت کوچه را این شکلی ندیده بودم.مهمون هام به خاطر بسته شدن راه یک هفته پیشم موندند.
صبح خیلی زود به سمتِ شرکت به راه افتادم. صف تاکسی بی نهایت طولانی بود. همه یقه های کت هاشان را بالا زده بودند و مشت ها را محکم چپانده بودند توی جیب هاشان، و تا آنجا که از دستشان بر آمده بود از شال و کلاه و لباسِ اضافی هم دریغ نکرده بودند.بعد از کلی معطلی بالاخره سوار شدیم و به مقصد ونک به راه افتادیم. از اولین پیچِ خیابان با ترافیک وحشتناکی مواجه شدم که تا به حال ندیده بودم. تقریبا با چهل وپنج دقیقه تاخیر به شرکت رسیدم ولی از قرار از اهالی ساختمان یک نفر هم نیامده بود. که همه قطعن در ترافیک مانده بودند. بعد از بیشتر از نیم ساعت که با خودم می نازیدم به وقت شناسیم، با دست و پای منجمد شده تصمیم گرفتم به خانه برگردم.
به محض رسیدنم خانم مدیرعامل تماس گرفتند و کلی عذر خواهی و التماس که به حسابِ شرکت یک آژانس بگیرم و برگردم و اگر نروم اِله میشه و بِله میشه...
وقتی برای دومین بار به شرکت رسیدم ساعت یک و نیمِ ظهر بود.
ساعتِ شش و نیم از شرکت اومدم بیرون، ماشین ها سرِ چهار راهِ سئول به طرزِ عجیب و غریبی گره خورده بودند. چند نفری پیاده شده بودند و جر و بحث و هر کسی سعی می کرد تقصیرِ ترافیک رو بیندازد به گردنِ دیگری.
زرنگی کردم و تا سرِ نیایش پیاده رفتم که مثلا ترافیک رو دور زده باشم، که به مقصدِ ونک تاکسی گرفتم و در ترافیک دیگری گیر افتادم. از راننده خواهش کردیم که از کردستان بره که توی ترافیکِ ولی عصر نمونیم. چشمتان روز بد نبیند، ایشون هم اومدند مثلِ من زرنگی بکنند و پیچیدند توی سئول که صدای همه درآمد و بنده دوباره برگشتم سرِ جای اولم.
یکی ازمسافرین گوشیِ موبایلشان را برداشتند و با صغاری و کباری سر خودشان را گرم کردند. بعد آقای راننده از خاطرات کار کردنشان توی ژاپن کلی برایمان تعریف کردند و القیاسِ با اینجا، صفِ گاز و مشکلاتِ تاکسی رانی و رژیم و انقلاب و خلاصه یک میانبُرِ حرفه ای به قبل از انقلاب و شاه و این که چه قدر گوگولی بود و القصصصصصه... بحث توی تاکسی بالا گرفت و من هم که شنونده لالِ ماجرا.
یکی از آقایون از گرمای ماشین قلبش ناراحت شد و پیاده اش کردند و یه کمی کنار خیابان مشتُ مالش دادند تا حالش جا آمد و آنطرف خیابان مرد جوانی با قفلِ فرمان قصد تادیب کردنِ راننده ای رو داشت که پیچیده بود جلوی ماشینش و بیچاره زنش هم هی جیغ می زد و کمک می خواست و کسی هم جرات نمی کرد از جاش تکون بخوره. کار و کاسبی دوره گرد ها هم ردیف و سکه چرا که هیچوقت این همه ماشین پشتِ چراغ ندیده بودند.
من و آقای بغل دستی که مردِ تنومندی بود هم، کلی خودمان را جمع کرده بودیم که یه وقت خدای نکرده به هم نخوریم.
به بالای خیابانِ بیژن که رسیدیم پیاده شدم و توی برف و یخ بندون ترجیح دادم پیاده خودم رو به ونک برسونم چون کمکم داشتم احساس می کردم دست و پام به هم پیچ خورده. حالا ساعت هشت و نیم شده بود. توی بازار سیاهِ تاکسی دربستی موفق شدم یه راننده منصف گیر بیارم و دو ساعتِ بعد به خانه برسم.
پرندگانِ ابابیل هم اگر به شهری حمله می کردند این بلا سرِ مردمش نمی آمد که دانه های ریز و نرمِ برف بر سرِ تهران آورده بود. بنازم قدرت جمهوری اسلامی را.
با خودم فکر می کردم که اگر زلزله می شد، مرده و زنده با هم دفن می شدیم اینجا. البته حتما روزی با استفاده از تکنولوژیِ پیشرفته استخوان هامان را پیدا می کردند.
با همه این احوالات برف بازیِ فردایش به ترافیکش می چربید.
راستی زیر برف که بودم این شعر توی ذهنم ساخته شد:
در میانِ تمام جملاتم
رویِ نامِ تو،
برف می بارد.


دو شنبه26 بهمنِ 1383

0 Comments:

Post a Comment

<< Home