comment

 

Sunday, October 16, 2005

آخرین پست


نُه سال عشق اش را ریخته بودند دور.
حالا هم که حسین با آن زنِ هاف هافوی بی لیاقت اش و سه تا بچه قد و نیم قد، شده بود آیینه دقِ صبح و شام اش.
صادق را از کف خیابان جمع کرده بودند و آورده بودند درِ خانه، حبیب تمام ارثیه پدری را بالا کشیده بود،مصطفی هم درگیر نامزد بازی های خودش بود و صحرای بدبخت مانده بود و به اندازه خاکِ گور مادرو پدر و همه آمرزیده ها نیامرزیده هایش، بدهکاری.
قاب عکس یادگاری را از روی دیوار کند و پرت کرد توی آیینه و هر چه لاله و شمعدانی و چیزهای دیگر دمِ دست اش بود، کوبید به در و دیوار.
_"لعنتی ها. مُردید و همه توله هاتان را گذاشتید برای منِ بد بخت. "
پرت می کرد، فحش می داد و به سر و صورتِ خود اش می کوبید.
انگار موهاش بیشتر از همیشه سفید بود. فشار عصبی به حد جنون رسیده بود و نقش زمین شد.
وقتی روی تخت دراز کشیده بود صورتش در معصومانه ترین حالتِ ممکن اش بود.
از بیمارستان که آمدم بیرون، با خودم گفتم: خدایا، من از تنهایی این جور نشوم!
باید بروم دنبالِ زندگی خودم. همان زندگی که توی رویاهام همیشه بهش فکر می کردم.
باید پیداش کنم.
این خانه هم دیگر نا امن شده است. از اینجا می روم.
می روم دنبال زندگی ام.
یک زندگی بدون نوشته.
از همه دوستان خوبی که در این مجموعه با من بودند سپاسگذارم و به خدا می سپارمتان.
با احترام و مهر فراوان
دختر بس

Monday, October 10, 2005

برای گُلِ سینه ام

گُل ریشه دارد، آن را در گلدان می کارند.
گل سینه هم سوزن دارد، آن را روی سینه سنجاق می کنند.
گل سینه من طلای ناب است. پُر است از نگین های گران بها. از آن هایی که من نه دیده ام و نه می فهمم. آن را در یک لفافه خوش آب و رنگ به من هدیه دادند و پایه های خنجر وارش را در قلبم برای تا اَبَد فرو کردند و از آن روز به بعد به هر جا که می روم آن را با خودم همراه می کنم.
عاشق شدم. عاشق مردی که ثروت اش در اندیشه اش بود، در زبان اش بود، در کلام اش بود، در صدای اش بود و در تصویر اش.
آه... از این جذابیتِ مکتوب که گول اش را خوردم.
و سهم من از جبروتِ نهفته در چشمان اش، از حرمتِ نهفته در صدای اش، از صداقتِ نهفته در گفتار اش و از قداستِ نهفته در افکار اش، پرداختِ شش ماه از حقوقم، یک سال بیکاری ام، دو سال درماندگی میانِ تنهایی و دادگاه و یک سال و نیم افسردگی و غم بود. سهمِ من یک سبد پُر از حتاکی و تهمت و سیاست و حسادت بود. سهم من بیشتر از این ها بود.
آه... این جواهر دارد روی قلبم سنگینی می کند. پایه هایش سینه ام را آزرده است. درد دارد. درد دارد. می فهمید؟!
یک نفر بیاید از روی قلبم بازَش کند.
من از گلِ سینه ام بیزارم.

هفدهم پاییز 1384
دختر بس

Sunday, September 11, 2005

همینجوری


کیف بزرگ و سنگینش، بی رمق از روی شانه اش سُر خورد کفِ زمین.
خانه بوی نا می داد، شاید هم او اینجوری حس می کرد. پنجره را باز کرد و در تاریک روشنای مهتابی نشست.
اینهمه هی کار و کار و کار و آخرش که چه؟ همینجوری بود که قاسم عاشقش شده بود و گمان می کرد یک دختر سر به راه و سر به کار پیدا کرده. دستش را که می گرفت انگار اَزش کم می شد. انگار ناپاک می شد. دلش می خواست خودش را در آبِ کُر غسل بدهد. زور که نبود!
نمی فهمید چرا قاسم اینهمه در عاشق بودن اصرار می کند؟! کاش می شد دستش را روی دنده ماشین میخ کنند که هی پس نکشد و هی نگاههای سنگینِ قاسم بختک نیندازد روی صورتش.
اصلا این آدم با او جور در نمی آمد. وصله بود. وصله ناجور. از آن وصله هایی که دلش می خواست بِکَنَد و پرتش کند دور، ولی چسب داشت لعنتی. ول کن نبود که نبود.
هی بهانه می تراشید برای دیدن اش. یک بار می گفت:" کارهای خیاط خانه خانم زرافشان را برات جور کرده ام، باید ببینمت". یکبار می گفت:" دیدم تنهایی، آمده ام ببرمت هواخوری". یکبار می گفت:"از آقای سُلوکی شنیده ام اضافه کاری مانده ای، گفتم خوبیت ندارد یک خانمِ جوان این ساعت شب تنها توی خیابان باشد". یکبار گریه می کرد و دلش را به رحم می آورد. یک بار پیله می کرد و آنقدر پاپی اش می شد که بی طاقت اش می کرد. همینجوری بود که هی مجبور شده بود ببیندش و حالا یکی دو ماهی از اولین دیدارشان گذشته بود.
آه... خسته ترش می کرد، کلافه تر، بلا تکلیف تر، درمانده تر.
نمی خواست اش، زوری که نبود!
درینگ، درینگ، زنگ تلفن به صدا درآمد. دستش را روی دیوار سُر داد و دو شاخه سیم تلفن را از جا کشید. روپوشش را به گیره آویخت. گیره موهاش را باز کرد. بادِ خنکی پرده را موج داده بود و هوا پاک شده بود.
گردنبندش را دور انگشت سبابه اش می تاباند، خیالش راحت بود و فقط داشت به پشه هایی فکر می کرد که به توریِ پنجره اتاقش چسبیده بودند. فقط به همین.

Sunday, August 07, 2005

بانو جون

به زحمت دستگیره زهوار دررفته را چرخاند و تا آنجایی که می شد شیشه را پایین کشید. یک ساکِ بزرگ گذاشته بود روی پاهای خسته اش، داشت دیر می شد.
همیشه در یک ساعتی از شب انگار داشت دیر می شد. باد تندی به صورت اش می پاشید. یاد کودکی هایش می افتاد که هر وقت سوار ماشین پدر می شدند برای کنارِ پنجره نشستن جنگ به پا می شد. آن روزها پدر یک کادیلاک دو درب طلایی رنگ داشت. او همیشه کنار پنجره سمت مادر می نشست و لیلا کنار پنجره سمت پدر. و البته کنار پدر نشستن همیشه یک مزه دیگری می داد.
همینکه شیشه را پایین می کشید و باد هو می کشید توی صورت اش و موهایش را شانه می زد به عقب، از یادش می رفت که دل اش می خواسته جایش را عوض کند. و زمان های طولانی همانطوووور باد از نگاه نیمه بسته اش عبور می کرد و می رفت به جاهایی که معلوم نبود کجاست!
پدر جوان بود و مادر خیلی جوان تر و این سال ها انگار دو برابر گرد پیری را به صورتشان پاشیده بود. رادیوی بیگانه داشت می خواند:" بانو جون... بانو جون... دورت بگردم..."
باد هو می کشید، از کنار روسری اش به زیر گوش هایش و دور گردن اش، و همین طور خودش را می چرخاند میان کوچه پس کوچه های روسری گُل گُلیِ قرمزِ پُر از رمز و رازش.
ماشین زیادی تکان تکان می خورد. چند تا مرد داشتند خیلی جدی از انتخابات حرف می زدند.
ماشین روبرو نورش را تیز کرد توی صورت اش و صدای بوق ممتدی توی گوش هایش کش آمد و دور شد.
توی تاکسی نشسته بود و به روزی فکر می کرد که فرزندی که از او زاده خواهد شد به تنهایی نسل امروز گرفتار نباشد.
هوا خنک شده بود و بانو جون داشت به خانه می رفت که از هوش برود.

Sunday, July 24, 2005

قصه یک ساعت

به خواهش یک دوست گرامی این مطلب رو فعلا حذف می کنم.