آخرین پست
نُه سال عشق اش را ریخته بودند دور.
حالا هم که حسین با آن زنِ هاف هافوی بی لیاقت اش و سه تا بچه قد و نیم قد، شده بود آیینه دقِ صبح و شام اش.
صادق را از کف خیابان جمع کرده بودند و آورده بودند درِ خانه، حبیب تمام ارثیه پدری را بالا کشیده بود،مصطفی هم درگیر نامزد بازی های خودش بود و صحرای بدبخت مانده بود و به اندازه خاکِ گور مادرو پدر و همه آمرزیده ها نیامرزیده هایش، بدهکاری.
قاب عکس یادگاری را از روی دیوار کند و پرت کرد توی آیینه و هر چه لاله و شمعدانی و چیزهای دیگر دمِ دست اش بود، کوبید به در و دیوار.
_"لعنتی ها. مُردید و همه توله هاتان را گذاشتید برای منِ بد بخت. "
پرت می کرد، فحش می داد و به سر و صورتِ خود اش می کوبید.
انگار موهاش بیشتر از همیشه سفید بود. فشار عصبی به حد جنون رسیده بود و نقش زمین شد.
وقتی روی تخت دراز کشیده بود صورتش در معصومانه ترین حالتِ ممکن اش بود.
از بیمارستان که آمدم بیرون، با خودم گفتم: خدایا، من از تنهایی این جور نشوم!
باید بروم دنبالِ زندگی خودم. همان زندگی که توی رویاهام همیشه بهش فکر می کردم.
باید پیداش کنم.
این خانه هم دیگر نا امن شده است. از اینجا می روم.
می روم دنبال زندگی ام.
یک زندگی بدون نوشته.